|
انديشه حيات
و آنگاه كه نسيم
فكر در جان ميوزد، انديشه به حيات معني ميبخشد و اگر در حيات، انديشه، حيات
داشته باشد...
هر آنچه در اين
عالم است در چرخهاي از حيات قرار دارد. روزي بوجود ميآيد و دگر روز از بين
ميرود، پس داراي چرخه است و نيازمند دگر عامل. و هر آنچه داراي چرخه است،
داراي حيات است و حيات در چرخش است و چرخش حيات، هدفمند است كه ميچرخد، و
حياتي كه در آن انديشه باشد، حياتيست كه چرخشش در مسير است. حياتي در مسير ...
از ابتدا راه را
پيموديم تا به او برسيم و اكنون ميخواهيم با او باشيم تا به پيش او برويم.
پروردگارا، در انديشة چه باشم، كه چگونه با تو باشم. انديشة با او بودن، در
حيات با او بودن است. حيات با او بودن، اين حياتيست در جامعه آرماني ما. حيات
با او بودن، حياتيست ابدي. حياتي در كنار او، با او و براي او، و اين حيات در
جامعه ما شكل ميگيرد. در جامعهاي كه آرمان انديشههاي ماست. حيات در ذهن با
او بودن، ما را به مرگ با او بودن ميرساند و حيات در دل با او بودن ما را به
ديدار با او ميرساند.
مرگ، واژهايست
نيستي. مرگ، نيست شدن است. اما حيات با او مرگ ندارد، چون او نميميرد. او خود
هستي است. حيات با او، هستي است. حيات ما حياتش، حيات بودنش، چون او هميشه
بوده، و هميشه با ماست. ما هم ميتوانيم با او باشيم، فقط بايد بدانيم كه ما
با او هستيم. در حيات با او بودن، ديگر اين انديشة ما نيست كه ميانديشد بلكه
اين انديشه اوست كه ميانديشد. در حيات ما، تعيين مسير فكر بسيار مهم و تعيين
كننده است. در حيات، اين انديشة ماست كه با ماست. اگر حيات ما بر اساس كنش و
واكنشها باشد، دور خودمان چرخيدهايم و آنقدر ميچرخيم تا دنيا دور سرمان
ميچرخد، و اگر بر اساس انديشه باشد، به پيش ميرويم.
بس بگرديد و بگردد
روزگار دل به دنيا در، نبندد هوشيار
توشه حيات، انديشه
است و توشه راه، عشق. در حيات، بايد به انديشه اجازه حيات داد و در راه رسيدن،
بايد به عشق اجازه حيات داد. همچنين ميتوان در حيات عشق نيز حيات كرد. ميتوان
انديشة حيات را، عشق در زندگي قرار داد.
بار الهي، حياتي
اعطا كن كه به حيات تو برسد، انديشة ده كه در انديشة تو باشد و عشقي در دل گذار
كه به عشق تو باشد، پس انديشهاي ده كه در حيات تو باشد و حياتي ده كه در عشق
تو باشد. انديشه، هدفمند است. انديشة ما در حيات با اوست، كه انديشة حيات است.
انديشة يكي شدن.
انديشة در او شدن. انديشة با او بودن. انديشة همان شدن،
يكي يكي, يكي شدن,
در حيات با او بودن است.
انديشة حيات،
انديشهايست براي زيستن. انديشهايست براي با او زيستن. انديشة حياتي براي با
او ماندن. انديشة حيات همان انديشهايست كه در حيات انديشه به حيات رسيده است.
انديشة حيات در حيات انديشه است. در حيات انديشه، ما به انديشيدن نياز داشتيم و
در انديشة حيات اين انديشه است كه به ما نياز دارد. انديشة ما در حياتمان به
زندگي جهت ميبخشد و آنرا در مسير حياتمان قرار ميدهد.
زندگي، زنده
ماندن براي حيات كردن است. زندگي يك لحظه است، بقيه اميد و خاطره است و حيات،
تمام لحظات زندگي. تمام مراودات و تعاملات زندگي ميتواند در يك لحظه دگرگون
شود و تغيير يابد، بطور ارادي. در گير و دار زندگي بايد بسيار دقت كرد. در لحظه
لحظه زندگي بايد انديشيد ولي لحظهها و فرصتها را نبايد از دست داد. در زندگي
كافيست بيانديشيد، به آنچه كه بايد دربارهاش انديشيد. كافيست از خود سوال
كنيد. كافيست افكار خود را جدي بگيريد. اگر آدمي بيانديشد، درست زندگي ميكند.
اين يك حقيقت است. ميتوانيد آنرا در اطراف خود بوضوح ببينيد. اين جمله را باور
نكنيد، سعي كنيد، درك كنيد. خوشبختانه درك آن نياز به صرف زمان ندارد. پس ادامه
حيات آدمي در انديشة اوست.
زندگي، در
انديشيدن است، اگر خوب بيانديشيد، خوب زندگي ميكنيد و اگر بد بيانديشيد، بد
زندگي ميكنيد. اين گفتار ساده يك حقيقت انكارناپذير است. فقرا، داراي انديشة
فقير، ثروتمندان، داراي انديشه ثروتمند و انديشمندان، داراي انديشهاي ارزشمند
هستند. اجازه دهيد انديشة شما زندگي كند، نه خود شما. وسعت ديدمان در زندگي به
اندازة انديشهيمان است. اگر انديشه فرد در زندگي، به خانواده يا همسر يا جامعه
او نزديكتر يا تناسب بيشتري داشته باشد، او در زندگي احساس خوشبختي بيشتري
ميكند، ولي خلاف اين مسئله هميشه صادق نيست.
ميزان خوشبختي هر
كس، نسبت انديشه او به محيط اوست. با گردش ديد شما، زندگي ميتواند زيبا شود.
تمام مراودات و تعاملات زندگي، ميتواند در يك لحظه دگرگون شود و تغيير يابد.
در لحظه لحظه از حيات بايد انديشيد، ولي نبايد لحظهها و فرصتها را از دست داد.
تنها انسان انديشمند است كه قبل از مصائب، درك واقعه را حس كرده و براي آن
انديشهاي ميكند. آرامش در زندگي بسيار ارزان و آسان است و درك آن بسيار مشكل.
با به دنبال كردن ثروت ميتوان تشنج را خريداري كرد و با به دنبال كردن قدرت،
به جنگ ميرسيم. راه رسيدن به هر فكري، آسانتر از سخت كردن آن است.
زندگي در حيوانات
مانند زندگي در انسانهاست. اصولاً ما خودمان را از حيوانات جدا ميدانيم ولي در
واقع يكي هستيم (موجود). انسانها نيز براي قدرت و بقا، با يكديگر ميجنگند. در
ميان حيوانات نيز عشق وجود دارد. تفاوت ما با حيوانات در اينست كه: حيوانات
پستتر از خود نميشوند ولي انسانها از حيوان هم پستتر ميشوند.
هر گونه رفتار،
كلام و عملكرد ما در حياتمان، در انديشههايمان است. پس حياتمان بايد در راستاي
انديشههايمان باشد. دل ما، سادگي و صداقت ما را انجام ميدهد و انديشة ما،
سياست ما را ميسازد. تعامل اين دو در سياست ساده و صادق بودن است. صداقت،
بهترين سياست است. بايد صادق بود، ولي ساده نبود. بايد صداقت را در سياست خرج
كرد تا سياست موجب مشاركت گردد. سياست ما در صداقت ماست. انسان ساده صداقتش را
در سادگي خرج ميكند و بعيد است از تلاطم روزگار خود بيمشكل بگذرد.
انديشه ما دربارة
ديگران، بر زندگي ما تاثير ميگذارد. هر آنچه كه ما دربارة ديگران فكر ميكنيم
آنها نيز در مورد ما همان را فكر ميكنند. چون تفكرات ما از حالت چهره و رفتار
نمايان است، فقط فكر طرف مقابل آن حالتها را ترجمه و درك ميكند و اثر متقابل
نشان ميدهد. افكار صادقانه، تاثيرات صادقانهاي ميگذارد.
|
گــر بر دل، دلـــي روا داري
|
|
هر آنچه خواهــي بدست آري |
|
گر كوته دلي كني در دل آوري
|
|
دل ز كف رفتــه را باز
نيــابي |
به هر حال، تغيير
يا تصحيح در تفكرات ما ميتواند تاثيرات زيادي بر زندگي ما بگذارد. مانند موارد
زير كه در صورت تغيير تفكر ما، ديدگاة ما را عوض ميكنند:
يكي از مواردي كه
ديدگاة انسان در آن مهم است، مسئله حقيقت الهي است. در صورتيكه انسان فكر كند
كه او با خداست و خدا با او نيست، ميتوان عملكردهاي مطمئن از او انتظار داشت.
همانند پدري كه با كودكش در خيابان در حال قدم زدنند. بچه ميداند و مطمئن است
كه با پدر همراه شده است و از اينكه در كنار پدر است، گزندي متوجه او نيست و او
با اطمينان خاطر جلو ميرود و مشغول كنجكاوي و فضولي ميگردد، ولي هيچگاه فكر
نميكند كه پدر همراه خودش است، در صورت چنين فكري او در انجام دادن كارها سست
ميشود و از پدر براي انجام كارهاي خود انتظار دارد. مادامي كه انسان فكر كند
خدا با اوست، در انجام كارها دقت و كارائي خوبي نشان نخواهد داد، بلكه او بايد
بيانديشد كه او با خداست، تا با قلبي مطمئن و ذهني آرام در انجام كارهاي دنيوي
موفق باشد.
مورد ديگر اينكه،
آدمي همراه ميكوشد خود را مطابق پيرامون خود كند يا پيرامون خود را مطابق و
هماهنگ با خود كند، در حالي كه رابطه خود با درون را فراموش كرده است. اگر آدمي
درون خود را با خود هماهنگ كند، پيرامون خود را با طبيعت تطابق بيشتري ميدهد.
با تغيير خود به تغيير اطرافيان برسيم و با كمك آنها به تغيير جامعه و با الگو
از آنها به تغيير جوامع. نحوه تغيير خود، در جان را به خرد نزديك كردن و بر
اساس انديشه رفتار كردن، نگاه كردن، شنيدن و گفتن است كه باعث شكل گرفتن شخصيت
ميگردد. شخصيت، از هماهنگي و نزديكي بين عملكرد و انديشه پديد ميآيد.
اگر زندگي ما،
براي زندهماندن و گذراندن باشد، اين گذراندن، صرف گذراندن مشكلات و سختيها
ميشود و زمان در اين راه صرف ميگردد. سختيها و مشكلات بشر با بشر به دنيا
آمده است. اما توجه ما به زندگي كردن، توجه ما به مشكلات زندگي كردن و مقابله
با آنهاست. توجه ما به هدف زندگي، ما را از مشكلات زندگي كردن ميگذراند و ديگر
غصّهها مانع انگيزه حيات ما نميگردند. البته هميشه رنج كشيدن دردناك نيست،
هميشه مشكلات و سختيها خسته كننده و دردآور نيستند. اگر در راه رسيدن قرار
بگيريد، رنجها و سختيها لذتبخش ميشوند و اصلاً آدمي به دنبال رنج كشيدن
ميرود، چون از آن لذت ميبرد. رنج كشيدن بخاطر طاقت فرسا بودن جسم در مقابل
كار نيست، بخاطر عدم هماهنگي وجود با كار است، و اگر انديشه و دل شما با هر نوع
كاري هماهنگ باشد، ديگر آن رنج تبديل به درد نميشود بلكه به لذت تبديل ميگردد
و از آن لذت ميبريد. هر چند كه ديگر آن رنج نيست، بلكه از ديد ما رنج است.
توجه به هدف زندگي
! ولي اين هدف ميتواند چه باشد؟
مشكل ما در
اينجاست، كه نميدانيم براي چه زندهايم؟ و براي چه زندگي ميكنيم؟
هدف، شايد هر
انساني در طول حيات خود به دنبال آن باشد، هرچند عدهاي به ذن خود به دنبال آن
ميگردند. هدف نزد افراد، اشكال و تعاريف متفاوتي دارد. هدف نقطه است و مقصد
راه نيست و تنها بايد در راه رسيدن به آن قرار گرفت. هدف دست يافتني
نيست، زيرا اگر بدست آيد ديگر برايمان هدف و اميدي باقي نميماند، و هر آنچه كه
هدف ناميده ميشود و قابل دستيافتن باشد خود، هدف نيستند، آنها ميتوانند
مراحلي در راه رسيدن به هدف اصلي باشند. هدف از نوع آرمان است، و نحوه رسيدن به
آن را ميتوان، قرار گرفتن در راهش عنوان كرد. ميتوانيد مطمئن باشيد به او
خواهيد رسيد. و اين در راه هدف قرار گرفتن است كه او را شكل ميدهد و ساخته
ميشود و ميسازد. براي يافتن آن ميبايست به انديشههايمان حيات دهيم.
او همه چيزاش هدف
است. به همين دليل او نيز غير قابل دستيابي است. رسيدن به او ميتواند هدف
باشد. پس تنها بايد در راه رسيدن به او گام برداريد تا كه به او برسيد. و تنها
يك هدف ميتواند در دنيا وجود داشته باشد و آن، در راه رسيدن به اوست. اصلاً
احساس براي همين بوجود آمده تا اينكه شما احساس كنيد كه او همراه شماست، در
همراهي ما با او.
پيدا كردن هدف نيز
خود هدفي است. هرگاه شما جستجوگر هدفي باشيد، حتي اگر فكر كنيد به آن
رسيدهايد، دوباره جستجو كنيد، مطمئناً در آخر به هدف واقعي خواهيد رسيد. انسان
بايد آرمانخواه باشد تا به حداكثر مقصود خود برسد، و اين راه را بايد جدي گرفت.
هر كس كاري را جدي بگيرد، كار جدي ميتواند بكند. در پيدا كردن و حتي رسيدن به
هدف بايد به صداي نداي وجودمان گوش دهيم. او ما را در حياتمان به وجود
ميرساند. موفقيت و به وجود رسيدن در حياتمان، دنبال كردن وجد خود است. پس در
حياتمان وجد خود را دنبال كنيم.
از حال شروع كردن
و حال را در آينده صرف كردن و به گذشته نگاه كردن، به اميد آينده نبودن و به
آينده اميدوار بودن، تدبير حيات است.
در انديشه زندگي
ميتوان از افراد مسنتر بسيار بهره برد. زيرا يك جوان داراي فكر است و يك پير،
داراي انديشه. پيران، انديشمندان زندگي بشراند و آنها هستند كه فكر ما را پخته
و خوردهاند و از مزة آن خبر دارند، پس آنها انسانهاي بسيار با ارزشند كه فقط
يك فكر آماده و گيرا ميتواند از آنها بهره بجويد. آنها، فانوس درياهاي پر
تلاطم زندگي ما هستند كه هميشه در كنار ما مشغول نور افشانياند. تاريخ آنها
ميتواند تاريخ ما باشد.
تاريخ، عبرتآموز
است. تاريخ، حكايت انديشههاست. تاريخ، آزمون انديشههاست. تجربه تاريخ فراتر
از تجربه عمر ماست و آنچه امروز كاشته ميشود، تاريخ برداشت ميكند. پس در
انديشهگرايي بايد محتاط بود.
طبيب مريض به
بيماري خود، بمانند عارف نادان به عشق خود، و روحاني دردمند به درك خود به
مثابه فاضل كور به جهان خود است.
نيز نبايد دچار
خلا انديشه شد. هميشه تعصب جاي خالي انديشه را ميگيرد.
گر تعصب ضميمه
چاره شد عقل ناظــر آن چـاره شد
بنبست انديشه نيز
چاره دارد. گذشت زمان را نبايد فراموش كرد، آنجايي كه هيچ راه حلي براي بنبست
انديشه وجود ندارد، زمان، تنها گزينة باقيمانده است. در زندگي، سكوت جواب خيلي
از سوالهاست و زمان راه حل خيلي از جوابها. تفكر شرط لازم و دانش و تجارت شرط
كافي زندگي ميباشند، ولي اين دو را بايد به كدام سو هدايت كرد؟ و چگونه
ميتوان آنها در تكامل يكديگر با هم باشند؟ انديشه، مسير حركت ما را تعيين
ميكند. در مسير حركت حيات، نگاه به سه زاويه وجود دارد:
·
نگاه به زمين و جلوي پاي خود.
·
نگاه به آسمان و در انديشه خيال خود.
·
نگاه به افق كه هم زمين در زاويه ديد است و هم آسمان در افق ديد.
آنهايي كه به زمين
نگاه دوختهاند، معلوم نيست كه به كجا ميروند و افق ديدشان تا جلوي پايشان
است. و آنهايي كه به آسمان چشم دوختهاند با كوچكترين مانع روي زمين، ساقط
ميشوند و يا در چاه جلوي پايشان ميافتند. ولي آنهايي كه به افق نگاه دارند،
در مسير ديدشان هم مسيرشان را در روي زمين ميبينند هم هدفشان را در آسمان افق
ديدشان، زيرا نقطة تلاقي زمين و آسمان در افق است.
در دنياي امروز
عصر تكنولوژي براي كوتاه كردن زمان و مكان در رسيدن به تكامل و ارتقا است،
هرچند كه باعث فاصله انداختن و دور كردن از اين واقعيت بكار ميرود.
خداوند به آدمي
براي ديدن حقايق، دو ديد داده ولي او از يكي از آنها استفاده ميكند ديد ديگرش
تابع ديد همنوعش است و براي خودش كور ميشود.
انديشة حيات، نياز
به گذراندن حيات دارد. و كساني صاحب انديشة حيات هستند، كه دوراني را
گذراندهاند و ميتوانند راهنمايي براي انديشههاي نوپا باشند. ما تكميل اين
انديشهها را به آنها واگذار ميكنيم.
اميدوارم سعادتمند
شويد، نه خوشبخت (خوشبختي از بخت و شانس خوش است). خوشبختي براي راحتي و آسايش
زندگي است، كه البته زندگي هميشه اسير تلاطم روزگار قرار داشته است. سعادتمندي،
سعادت پايان راه است.
اين همه راه آمديم
تا به انديشهاي در حياتمان برسيم، كه آن انديشه، ما را به حيات انديشه برساند
و آغاز راه ما تا رسيدن باشد.
از انديشه شروع
كرديم و طي مسافتي به او رسيديم، توقف كرديم و عظمتش را ديديم و اكنون با او
برگشتيم تا با او باشيم و اين انديشهاي براي با او بودن است، براي زنده ماندن،
براي گذراندن، براي زندگي ...
|