![]() |
||||||||||||
|
|
|||||||||||
|
||||||||||||
|
||||||||||||
خلقـت با نام خالق زيبايي
ما يا در سير درونيم يا بيرون. درون ما، سير در خلوتگاه دل ماست و بيرون ما، سير در خلقتگاه اوست. ما در حيات بشري اين دنياي خلق شده او، سير ميكنيم يا در دنياي دروني خود، سير سلوك. بشري كه از درون به بيرون آمده، ميتواند بيرون خود را بشناسد. بازتابهاي خلقت بيروني او در درون ماست و ما در خلقتگاه او عظمت منبع اين بازتابها را با تمام وجود درك ميكنيم. ما او را گذرانديم تا به او برسيم، و در دنياي خلقتش به تقليد از او، خلقت ميكنيم تا خالق گرديم، خالق مخلوق او. عظمت او، خلقت اوست. او در خلقتش خود را بوجود رسانده. وجود او در خلقتش خلق گرديده، و در خودش ما را خلق كرده. او ما را با محيطمان همسان آفريده و او خود را قبل از ما به وجود رسانده. تفكرات ما درباره هستي خالق، محدود به محدودة ماست. پس هستي خالق را در محدودة خود ميتوانيم درك كنيم. محدودة ما خلقت اوست. خلقت او به وجود رساندن خود اوست. در خلقت او غرق ميشويم تا خالق گرديم. او خالق حيات است و نيز خلقتش در حيات است. بقاي خلقت، در حيات است و حيات، در خلقت اثر خالق است. حيات خلقت، براي هستي است. خلقت حيات، براي بقاي هستي. خلقت او، تنها مدرك هستي اوست. هر آنچه كه در گردش و تغيير و تحول است، در حيات است. خلقت او، در خلق حيات بوده و خلق حيات هم براي به حيات رساندن خود اوست. خلقت غرايز موجود، براي بقاي وجود است. قدرتش در خلقتش است. حتي رفعتش، خشمش، علمش، عظمتش، كرمش،... در خلقتش است. شاهكار خلقت او، در خود اوست. او، در خلقتش است. چنين به نظر ميرسد، هر اكو سيستمي در خلقت، داراي حركتي حلقهاي ميباشد، مانند چرخه حيات موجودات در طبيعت، حركت دوار در كهكشانها، حيات طبيعت در فصول و ... انسان هم به نوعي در سيستمي كه خود آفريده شده، بصورت حلقهوار و دوار حركت ميكند و فقط روند حركت درون حلقه را بهينه ميكند و گاهي مخل حركت صحيح آن ميشود. جالب اين حيات چرخشي در جهان اينجاست كه، تمام آنها به نوعي به يكديگر وابسطهاند و حتي نميتوان يك موجود يا شي را در آن جابجا كرد. مكانيزم خلقت هر موجودي، بنابر فراخور محيطتش ميباشد و وابسطه به اين حلقه. در درون هر حلقهاي يك مركزيت وجود دارد. اگر پيببريم به اينكه، چرا تمام سيستمهاي موجودي دنيا بصورت دوار و چرخشي يا رفت و برگشتي ميباشند، شايد بفهميم اين سيستم از كجا آغاز شده، به چه منظوري و به كجا ما را خواهد برد و مركزيت حلقه در كجاست؟ تقارن رويدادها براي گردش حلقهاي آنهاست. بايد در تقارن صورت خود بنگري تا تقارن ضديت رويداها را درك كني. منظرگاه اين تقارنها در طبيعت است. طبيعت، آيينه خلقت است. طبيعت آفريده شده، تمام نيازهاي خود را در بر دارد و نياز به هيچ عامل خارجي ديگري ندارد. بنابراين نيازهاي بشر نيز در آن است. به نوعي تمام موجودات، باعث بقا و حيات طبيعت ميگردند. حياتي به اين ديناميكي كه حتي آسيبهاي وارده به خود را درمان ميكند، بينظير است. به جاي گشتن به دنبال ابتدا و انتهاي جهان كه از درك و عقل انسان موجود خارج است و تنها بر اساس نظريه و حدسيات پيش ميرود، بايد به زمان حال انديشيد، كه تمام سيستم حيات جهان، در مقابل چشمهايمان ميباشد و بهگونهاي با ما حرف ميزند و حتي ما را درك ميكند. درك همين سيستم موجود، ما را به وجود او ميرساند. پيگيري هر ذره، در اكو سيستم اين حيات، ما را به مخلوق خود ميرساند. كافيست نگاهي به كرهاي كه در آن حيات ميكنيم، بيندازيم: كره ما در گهوارة پنبهاي در حال بقا و حيات است و هر از چند گاهي به او، آب و غذا داده ميشود و از او با لايهاي شفاف، در مقابل مضرات دنياي بيرون محافظت ميگردد و اين كره با نظمي خاص و گردشي ماهرانه از خورشيداش براي بقايش بهره ميبرد. چه خلقتي از اين جالبتر، كه نقاش روزگار ما، در بوم گستردة خود، هر لحظه مشغول خلق طرح تصاويري نو ميباشد، تصاويري كه هيچكدام شبيه به هم نيستند و در حال حركت هم هستند. چه طرحي از اين پوياتر و چه خلقتي از اين جالبتر و اين آثار همه وقت در تماشاگه همگان قرار دارد. كدام طرحي است كه مدام در هر لحظه، بدون تكرار در صفحة بوماش در حال تغيير باشد و ... آسمان، مانند يك تابلو، براي تماشاگر است، هر لحظه يك تصوير زيبا خلق ميكند، چه شب و چه روز. خلقتي كه در آن، خاك زير پايمان در حال حركت و آسمان به دنبال او، و در هر لحظه خلقتي پديدار ميگردد. هنگاميكه در اوج زمين نسبت به دريا و در مقابل باد حقيقت و مشرف به عظمت سهگانه پروردگار (دريا به نشانه آب، زمين به نشانه خاك، آسمان به نشانه هوا) ايستادهايم، و صداي خشم آب در برابر مقاومت سنگ، و سرود مرغان دوره گرد، در مقابل سكوت آسمان، طنينانداز است، در چشم انداز ابرهاي مواج در درياي آسمان، با چشمي اشك ريز ميانديشيم: كه ما چـه ...؟ و براي چه ...؟ و به كجـا ...؟ و سهم ما ...؟ ميخواهم در ذهن، تصوير لحظهاي از خلقت را تصور كنم، كه باد، در حال وزيدن، ابرها، در حال حركت، برگها، در حال فرو ريختن، آسمان، در حال غرش، باران، در حال باريدن، زمين، درحال سيراب شدن و بارور شدن، ... و در لحظهاي ديگر از پردة نمايش، نسيم آرامش در حال وزيدن و رنگين كمان شادي در آسمان، در حال خود نمايي و گلها، در حال خيديدن باشند و من، مبهوت اين زيبايي عظيم و خيره كننده شدهام. اوج خلقت، در آن طرف آسمانها هم وجود دارد. كه نشان دهنده ناتمامي اين پديده دارد. بايد به تصوير كشيد، خلقت او را. يك لحظه چشم خود را ببنديد و ناگهان باز كنيد، سپس فوري ببنديد، چه ديدهايد؟ آن تصوير، تصوير يك لحظه از خلقت است. آنگاه كه آسمان ميگريد و بعد از آن، لبخند رنگارنگي به گونهاش نقش ميبندد و سپس آرام ميشود، او تنها با نگاهاش احساسش را بيان ميكند. او ما را در آغوش پنبهاي پر مهر و گرم خود، در مقابل هرگونه خطري محافظت و بزرگ ميكند و برايمان سوت زنان لالاي ميخواند تا اينكه پرده تاريك خود را ميكشد كه ما راحتتر بخوابيم. او در مقابل، هيچ نميخواهد، چون به ما عشق ميورزد و تنها بخاطر مهرش است كه ما را در اين گهوارة چرخان، بزرگ ميكند. آنگاه چشم به جهان ميگشايد، كه عشق به جهان پيدا كنيد و آنگاه عشق به جهان پيدا ميكنيد، كه بيانديشيد، فقط بيانديشيد! چون او تنها چيز قابل لمسي كه به ما داده، همين فكر است تا به دل برسد. بايد در خلقت او انديشيد. بيايد در خلقت پائيز او بيانديشيم. پائيز، فصل نوع به نوع شدن است. پائيز، فصل انديشه است در پائيز بايد انديشيد. شب هنگام، آنگاه كه تكه ابرها در آسمان، به رنگ خود باختگان نمايان ميشوند و ستارگان در حال سبقت در خودنمايي هستند، و سنگهاي كه گاهي خودي نشان ميدهند، با تمام وجود احساس ميكنم، اين مجموعه با تمام وجوداش ميخواهد چيزي به من بگويد، ولي من نميفهمم. انسان ناچيز بدليل عدم درك اين واقعيتهاي طبيعي، فقط مجبور به ستايش آنهاست. تصوير خلقت در ذهن، ما را در ذهن به او ميرساند و تصوير خلقت در دل، ما را به عشق زيبايهاي خلقت او، در دل، به او ميرساند. كه رسيدن در ذهن با رسيدن در دل، دنياي تفاوت است. نميدانم چگونه ميتوان، تو را با اينهمه ابعاد خلقت، در ذهن جا داد. ذهن، مكان كوچكي براي توست. آنهايي كه تو را در ذهن دارند، بيقين شمايي از تو را ميتواند داشته باشند. تنها تو را با تمام عظمتت ميتوان در دل، جا داد. دل، در بر گيرندة تمام ابعاد وجودت است. كساني كه تو را در دل دارند، ميتوانند در ذهن خلقت كنند، زيرا كه ذهن آنها براي خلقت آزاد است. عظمت ابرها در آسمان سيال، مانند كوهها در زمين است. خدايا، چگونه ميتوان به دنيايي به اين منظمي و زيبايي انديشيد؟ فضاي بيكران خلقت او، در آنطرف كهكشانها و ستارهها و سيارهها وجود دارد، كه از ديد چشم و عقل ما نيز پنهان است. خلقت او نيز در زير آب حيات بخش، دور از چشمهايمان به زيبايي، در حال حيات است. حتي در زير خاك پايمان نيز حيات خلقت اوست. نميدانم چگونه ميتوان عظمت اين خلقت را، يك لحظه در ذهن جا داد؟ اي كاش ميتوانستيم تمام ابعاد خلقت تو را درك كنيم. هنوز ابعاد خلقتش براي ما روشن نشده، از بيرون، تا انتهاي فضاي كشف شده ما و از درون، تا فضاي ديده شده در خلقت او. او ما را هماهنگ با طبيعتش آفريده و جزئي از آن. اي كاش ميتوانستم آنچنان كلمات متوازني همسان با توازن در خلقتش بكار ببرم، تا بتوانم هارموني زيبايي خلقتش را كمي بيان كرده باشم. هنگاميكه ما به او برسيم، ما هم خالق ميشويم، ولي خلقت ما خلقتش. خالق، فقط خود اوست و هر كه با اوست. خلقت است، هر آنچه كه خلق شده و خلق ميشود. بعد از پيمودن راه و قرار گرفتن در پيش او، تنها خلقتش قابل ديدن است و ديگر ما هيچ نخواهيم ديد. هر آنچه كه در دل يا در ذهن ديده ميشود از خلقت اوست. در آن حال است كه ما هم خالق ميشويم، از دل، آسمان ميسازيم و در ذهن، زمين و در آن بين، خودمان. با فكر، در زمين راه ميرويم و با عشق، در آسمان پرواز ميكنيم. بايد به خالق رسيد، تا خالق شد. بايد از او، راه و رسم خلقت كردن را ياد گرفت و ديد. كه خلقت مخلوق، در خلق اثر خالق است. خلقت ما، خلقتش. خالق ما، خالقش. چون ما مخلوق او هستيم، خلقت زيبايهاي او را درك ميكنيم. تنها مخلوقات او هستند كه خلقت او را درك ميكنند، پس هر آنچه كه ما درك كنيم از يك خالق است. منشا خلقت، يكيست. دلي كه جايگاه تفكر درباره زيبايهاي خلقت خالقش باشد، ميتواند مؤلد انديشة خلق زيبايي، باشد. او از خلقت خالق خود، رمز و راز خالق شدن را فرا ميگيرد و خالق ميگردد. در دل است كه ميتوان درباره خلقت او انديشيد. هنرمند، همان كسي است كه در دل ميانديشد. به همين دليل هنرمند، زيبايي خلق ميكند. هنرمند، كارش خدا گونه است و روحاني، كارش پيامبر گونه. اين نور اوست كه به همه چيز وجود ميبخشد. اين نور آفتاب اوست، كه همه چيز را نمايان ميكند. اين نور خلقت اوست كه همه چيز را خلق ميكند. هنر او، در خلقت اوست . در خلق آثار موجود، در شكل و رنگ وجود است. هرگاه خلقت خالق در چشم مخلوق نمايان افتاد، هيچگاه مخلوق از خالق دور نميگردد. همه چيز در همه جا، خلقت اوست. ما در خلقتشيم. از ديدن خلقت اوست كه اشك شوق او، باران ميشود و زمين دل را سيراب ميكند و از آن زمين است كه زيبايي و محبت ميرويد و از آن زيبايي و محبت است كه ديگران را هم سر شوق ميآورد و توجه به او را در آنها جلب ميكند. اشك ما، اشك حقارت به او نيست. اشك عظمت اوست به ما. ما اويم، در زمين او. ما نشانههاي تكثير وجودي او هستيم و نمايندة بخشي از انديشههاي او. خالق ما دو چيز به ما داده، يكي انديشه است و ديگري عشق، و ديگر هيچ. بايد به اين دو اجازه حيات داد و اين اصل بقا در آفرينش است. براي ديدن تصوير خلقت، نياز به داشتن چشم است، چشمي تيزبين و عمقبين، چشمي كه در ذهن ميبيند و چشمي كه در دل ميبيند كه هر دو چشم، چشم ديدن خلقت اوست. در خلقت يك كار انجام گرفته و آن بوجود آوردن حيات است. حتي اجسام نيز حيات دارند، چون در چرخه دوران گردش ميكنند و اساس خلقت، آفرينش حيات است. آيا دغدغهاي بزرگتر و مهمتر از اين مسائل در دنياي امروز براي بشر، وجود دارد و يا خواهد داشت؟ ازدواج، تجربهاي معنوي است. او زوج آفريده، كه يگانگي در دوگانگي ما باشد، تا ما هم تجربه خلقت را كمي درك كرده باشيم و احساس كنيم كه چگونه بايد با مخلوق خود رفتار كرد تا به رفتارهاي خالق خود بهتر آشنا شويم. خلقت ميتواند هم نقطه آغاز مسير باشد و هم نقطه پايان مسير. از، در انديشه خلقت او شروع كنيم و به عشق خلقت او برسيم، تا بعد از او محو خلقت او شويم و خالق گرديم. از وجود خلقت اوست كه ميتوان به وجود او رسيد. خلقت او در دو چشم ديده ميشود؛ يكي چشم انديشمندان و يكي چشم دل عارفان. انديشمندان، در انديشه خلقت او و عارفان، در عشق خلقت او هستند، اما او را با دو حلقه چشم يكي ميتوان ديد، حلقه چشمي كه در انديشة وجودي خلقت اوست و چشمي كه در عشق به زيبايي خلقت اوست. ما در اويم و او در ماست. اميدوارم بتوانيم درباره خلقت خودمان و اطرافمان بيانديشيم و اين نقطه آغاز، در مسير قرار گرفتن ميباشد. خلقت او داراي ابعاد نامحدودي است، كه اگر بتوانيم ذرهاي از آن را درك كنيم، سعادتمندايم. ادامه سلسله مباحث كتاب حيات انديشه --» فصل جامعه آرماني ماخذ: كتاب حيات انديشه - بابك زماني |
||||||||||||
| ||||||||||||
|
||||||||||||