![]() |
||||||||||||
|
|
|||||||||||
|
||||||||||||
|
||||||||||||
|
حيات انديشه
به نام آنكه، جان را فكرت آموخت
آنگاه كه نسيم جان در
فكر ميوزد، انديشه به حيات ميرسد، و در آن حال، فكر در جان، زنده ميشود. و اگر
به انديشهها حيات داده شود ... انسان هميشه با دو وجه، شناخته شده: · غريزه · انديشه غريزه، وجه غير اكتسابي بشر ميباشد كه در او قرار داده شده و بنيان عدهاي از انسانها را ميسازد، كه آنها در كنار ديگر موجودات از آن بهره ميبرند. هر چند كه غريزه، يك واقعيت خلقت است. اگر از انساني خور و خواب و شهوت را كسر كنيم، آيا چيز ديگري براي او باقي ميماند؟ اي كاش آدمي نه ميخورد، نه ميخوابيد، و نه نيازي به غرايز جنسي داشت، بلكه او فقط ... و براستي چرا در همه موجودات اين غرايز قرار داده شده است؟ شايد غريزه براي بقاي جسم نهادينه شده است، امّا غير قابل كنترل است. در حيات جسم، غريزه نقش اصلي را بعهده دارد. انديشه، وجه اكتسابي بشر است. آنجا كه عامل خارج از كنترل بشر، جلوي انديشه شما را بگيرد يا مانع ايجاد آن شود، چگونه ميتوان انساني را تعريف كرد؟ و چگونه ميتوان ارتباط او با طبيعت اطرافش را شكل داد؟ و در آخر، داراي چه جايگاهي خواهد بود؟ بشر يا موجودي كه از كنترل عقل خارج است؟ ما نياز به انديشه داريم. بله انديشه؛ نميتوان از كنار اين كلمه براحتي گذشت و قابل قياس با هيچ معادلي نميباشد. انديشه، اوج افكار بشر در روياها، تفكرات منقعول، الهامات ذهني و تعلقات فكري و ... هنگاميكه به مرحله يقين و ثبات ميرسد، ميباشد. انديشه، ماحصل فكر است. فكر، هديه الهي است كه مانند بذري در ذهن ما پاشيده ميشود، ولي انديشه، محصول فكر انسان است. اين آدمي است كه بايد از اين بذرهاي الهي، محصولي مناسب برداشت كند. اين بذرها، تنها در زمينهاي پاشيده ميشوند، كه شخم خورده و پذيراي كاشت محصول باشند. نيز از زمينهاي ميتوان محصول مرغوب برداشت كرد، كه خاك حاصل خيزتري داشته و خوب نگهداري شده باشند. اين بقاي يك دوره است، و هر گاه از زمين خوب محصول برداشت كرديد، ميتوان دوباره بذرهاي جديد پاشيده شوند و اين بار به تجربه دفعات قبل محصول بهتري برداشت كنيد. كشاورزان هستند، كه قدر محصول خود را ميدانند، و محصول، همان انديشه شماست، كه طي فرآيندي بدست ميآيد، و هم اوست، كه بذر را با كمك شما به محصول تبديل ميكند. رسيدن فكر، تنها يك لحظه است، اما مجموعه تفكرات آدمي شرايط وجودي و درك دريافت آنرا تعيين ميكنند. آگاهي شما محصول فكر شماست، و انديشه، ماحصل تفكرات است و سطوح آگاهي در عرصه زمان، برداشتي از تقابلهاست.
(زمان، تنها سوخت كارخانة انديشهسازي است و فكر، ماده اوليه و افكار محصولاتش است)
فكر، راه به ظهور رسيدن است. فكر، نقطه اول راه است. اگر فكري به ذهني رسيد، ابتدا بايد گذاشت بقول قدما: "خاك بخورد" و زمان صرف كند، اگر باز هم همان تازگي و مفهوم اوليه را داشت، فكر ميتواند اعمال شود. مجموعه اين افكار پخته شده در ظرف زمان، انديشه ما را تشكيل ميدهد. فكري ميتواند قابل ارائه باشد، كه منشاش در انديشهاش باشد، آن فكر ارزشمند است، چون بن مايه دارد و تنها محدودة اين فكر، زمان و مكان است. امّا فكري كه به انديشه تبديل شود، دريچه نگاه شما به جهان را ميسازد و محدوده شناخت شما را از خالق ترسيم ميكند، پس خداوند در انديشة ماست. (In God We Thought) و ما همان ذهن خداوند در عالمان هستيم. نبايد گذاشت انديشهها مانند گل آفتاب گردان، شرمنده آفتاب بگردند، كه اگر به آنها فكر نرسد، آنها نيز سرافكنده شوند، بلكه بايد انديشهها خود نيز تلاش كنند و فكر كنند و خود را تغذيه كنند تا رشد كنند، كه رشد انديشه، در انديشيدن است. انديشه، نياز به حيات دارد. جان انديشه در حياتش است و حياتش در تفكر و نوشتن است. اگر افراد به اين نتيجه برسند كه در حياتشان، چراهاي اطراف آنها مهمترين مسائل فكري و عملي آنهاست، قطعاً انديشههايشان به حيات ميرسد. انديشه با شكل (تصور)، گمراهيست، و نتيجه القائات ذهني قدما. انديشه بدون شكل، با پشت سر گذاشتن صورت با شكل، به نوعي به رمز غايي هستي خود شما ميرسد. خود شما، همان انديشه شماست و هم اوست كه ارزشگذاري ميكند، كه ارزش جان، به انديشه است. وجدان، انديشه الهي درون ماست و او ميتواند به حيات بيروني انديشه كمك كند. انديشهسازي، موجب انسانسازي ميشود. اگر به انسانسازي نياز داريم بهتر است از انديشهسازي شروع كنيم، نه روانسازي. اگر آدميان به انديشه برسند، ديگر هيچكدام انسانيت خود را از دست نميدهند، و تكامل انديشه، راهي براي رسيدن به حقايق خود است. پس بايد به دنبال اصل تكوين انديشه بود؟ بسيار سفـر بايد كرد تا تكامل يابد انديشي هر انساني در اين دنيا در پي انديشهاي آفريده شده، كه انديشههايش در تكامل ديگر انديشههاي بشر گام مينهد. اگر روند تكامل بشريت را در نظر بگيريم، تنها عاملي كه موجب تكامل او گرديده، انديشهاش بوده است. اشخاص در اين روند تكاملي، داراي انديشههاي منحصر بفردي هستند چون تمام شرايط و موقعيتها و لوازم افراد با يكديگر فرق ميكند، قطعاً برداشتهاي آنها از افكار، در جهت حصول انديشه هم فرق خواهد كرد و اين تفاوت، صورتهاي مختلف يك مسئله را نمايش ميدهد، كه خود باعث تكامل انديشههاي بشر ميگردد. ما در تكامل انديشههاي يكديگر گام مينهيم، نه برخلاف آن، تنها بايد درك كنيم. اختلاف انديشههاي ما نبايد به خصومت برسد، چون اين اختلاف، در جهت تكامل است، نه تناقض. هر چند در فصل جامعه آرماني توضيح داده خواهد شد كه چگونه اين اختلاف انديشهها در افراد، به تكامل جامعه ختم ميشود. تصور كنيد، سه نفر در حال ديدن ماكت كره زمين از سه جهت هستند، هر كدام از آنها يك قسمت از كره را ميبيند، درست است همه آنها شكل كره را ميبينند ولي ديدگاه آنها از شكل روي سطح كره فرق ميكند و با هم اختلاف دارد، در مجموع اگر سه ديدگاه را در كنار هم قرار دهيم تصوير كامل كره زمين را متوجه ميشويم. پس در تكامل انديشههاست كه ميتوان ديدگاههاي جهاني ساخت. ديدگاه، صورت جسم انديشه را ميسازد و غذاي جسم انديشه، مشكلات هستند. ولي اين مشكلات غذاب نيستند، نعمتهاي الهيايند. اصولاً بشر راحت طلب است، و تنها بشري ميتواند صاحب انديشهاي ژرف باشد كه از گذرگاه مصائب عبور كرده و واقعيتها را در آنطرف مشكلات ديده باشد. درك در عبور از مشكلات، شكل ميگيرد و اينها نياز انديشه هستند. غذاي روح انديشه، خيال است و خيال، فكر به پرواز درآمده است. اوست كه با پرواز خود ميتواند افكاري الهي را جمع كند و به انديشه بعد دهد. اگر خيال پرواز كند و به آشيانه برگردد، موجب انديشهسازي ميشود. پس نبايد بالهاي كبوتر خيال خود را كوتاه كرد، يا بست. افكار در خيال، به دنبال هدف ميگردند و در ذهن، به دنبال عمل. اما عقايد و باورها، با انديشه در ذهن جمع بسته نميشوند:
هيچ مطلبي نياز به باور ندارد، نياز به درك دارد و براي درك هر چيزي كه زمان بگذرايم، آنجا به حقيقت مسئله يقين ميآوريم. درك حقايق نياز به زمان و مكان ندارد، به انديشيدن نياز دارد، امّا درك واقعيات نياز به زمان و مكان دارد. عقايد، منشا خارج از انديشه دارند و اصولاً انديشهساز نيستند، آنها مخل فكراند. انديشه، راهگشاي اهداف ماست، ولي هدف نيست. ما به كمك او به هدف ميرسيم، هدف ... نميتوان براي انديشه، محدوده تعريف كرد. تا هنگاميكه انديشهاي را در طبقه يا قالبي قرار ميدهيم، شكوفا شدن ذهن و تفكر مثبت را از او گرفتهايم، به همين دليل ميبايست براي آن، نگهبان و ارتش تشكيل داد كه ناگهان از مسير فكر ما منحرف نشود. هيچگاه انديشهها، تحميلي نخواهند بود. تنها كساني ميتوانند جلوي انديشهاي را بگيرند كه خود، از آن بوي نبرده باشند. هر انديشهاي محترم است و احترام به انديشهها، خود، فكري درخور انديشمند است. ولي اين تنها انديشهها هستند كه به انديشهها احترام ميگذراند. هنگاميكه مجموعهاي از انديشههاي متناقض كنار هم جمع شوند و هر كدام، انديشه احترام به انديشه را در نظر داشته باشد، تناقض رفتار معني ندارد. اولين قدم در احترام گذاشتن به انديشه ديگران، احترام به انديشه خود است، ولي آيا افراد باور ميكنند كه داراي انديشههاي مورد احترام و احتمام هستند؟ بشر بايد به انديشههاي هر موجودي احترام بگذارد. ما با ديگر موجودات موازي هستيم. انسان هيچ برتري نسبت به آنها ندارد، تنها تصور ميكند اينطور است. او با انديشهاي كه زايدة خلقت وجودي خود است، ديگر موجودات را با خود مقايسه ميكند و طبق اين فرضيه، ديگر موجودات هم ميتوانند خود را با انسان مقايسه كنند و برتر بدانند. اگر موجودات را صاحب فكر، (نه آن فكري كه هم شكل ماست) و مهر، (مانند مهر مادري به فرزند) بدانيم، آنها هم قابل احتراماند. جانوران، هم صاحب انديشه و هم صاحب عشق هستند، تنها فكري كه از انديشة آنها ساطع ميگردد شكلش، با فكري كه از انديشة ما ساطع ميگردد، فرق ميكند و ما آنرا غريزه موجودي جانور ميخوانيم. امّا چگونه ميتوان به انديشه رسيد؟ انديشيدن را خيلي راحتتر ميتوان در كودكان پرورش داد. تنها كافيست هنگاميكه آنها در مورد محيط اطراف خود كنجكاوي ميكنند، علاوه بر اينكه جواب آنها را بايد كامل داد، آنها را نيز به كنجكاوي بيشتر، با طرح سوالات فكري تشويق كنيم. در مورد واقعيتها طبيعت اطرافشان سوال كنيم، بدون اينكه به آنها همان لحظه پاسخ بدهيم. بايد گذاشت ذهن كودك در مورد اينگونه مسائل كنجكاو و فكورانه عمل كند. با اين عمل، انديشيدن را در كودك نهادينه ميكنيم و او در آينده، به حيات انديشه خواهد رسيد و در مسير راه قرار خواهد گرفت و ديگر هيچ عاملي نميتواند او را از جهت خود تغيير دهد. امّا در سنيني كه شرايط محيط اطراف، بر آدمي مسلط شده، چگونه ميتوان انديشيدن را در او نهادينه كرد؟ آدمي ذاتاً در مقابل هر تغييري مقاومت ميكند، بدليل اينكه حيات انديشه در او زنده نشده است. در حيات انديشه، دگرگوني هميشه مثبت و در جهت مسير است و اين يك اصل در آن حيات ميباشد. شما در هر لحظه با انديشههاي مختلف و مكمل مواجه هستيد كه آنها را ميتوان درك كرد، برداشت كرد و ادامه داد. بايد فضاي بوجود آيد تا انديشهها در آن به پرواز درآيند. آن فضا ميتواند در جهان، جامعه، خانواده يا حتي در مدرسه يا محل كار باشد، در آن حالت ميتوان اميد داشت كه انديشهها در آن فضا ميتوانند به حيات برسند. فضاي انديشيدن در جهان را عدالت، بوجود ميآورد، در جامعه، آزادي، در خانواده، گفتگو و مباحثه افكار افراد خانواده، در مدرسه، تشويق به نوشتن افكار و در محل كار، استقلال فردي در كار محوله. هرگاه شرايط محيط بر افكار بشر مسلط شود و قدرت خلق انديشه را از او بگيرد، او به موجودي تابع، تبديل ميگردد كه بايد هميشه تابع پستيها و بلنديهاي روزگارش باشد، و در اين حال با الگوپذيريست، كه انديشه، ميتواند در او به حيات برسد. با الگوپذيري از انديشهها، ميتوان افكار نهادينه شده در ذهن را تغيير يا تصحيح كرد. اگر در برابر بشري كه فكر او در راستاي جوهر وجوديش نيست، الگوي بهتري قرار دهيم كه وجوداش پذيراي آن باشد، ميتوان به تغيير فكر او، اميد داشت. البته بايد توجه داشت كه الگو، تحميلي نيست، پذيرفتني است. فلسفه آمدن پيامبران نيز براي پيدايش الگوي والا از بشر، در بالا كشيدن فكر بشر فاقد انديشه، ميباشد. تلاش، كه با بشر خلق گرديده ما را به هر خواستهاي ميرساند. اگر خواستار انديشه باشيم، به انديشه ميرسيم. و آنگاه كه به انديشه، برسيم بايد آنرا عرضه كنيم و نظر، زبان بيان انديشه است. خود انديشه را نميتوان بيان كرد، تنها فكري كه از انديشه ساخته شده را ميتوان بيان كرد. بنابراين وقتي در حال بيان انديشه هستيم، بايد در مفاهيم كلمات دقت كنيم، به همين دليل است كه بعضي از كلماتي كه در بيان انديشه قرار ميگيرند، زير ذرهبين قرار داده ميشوند و مفاهيم ضمني آنها بيان ميگردند. اگر فكر، از انديشه ساطع گردد پس در سخن گفتن، هر آنچه بايد به زبان آورد تا انديشهاي بيان شود، ولي تنها افكار آن انديشه هستند، كه بيان ميشوند. در سخن گفتن، ارزش فكر كردن را ندارد ولي در فكر كردن، ارزش سخن گفتن وجود دارد. ما بايد دربارة فكر و انديشه، سخن برانيم و سخن را براي انديشه صرف كنيم. هر آنچه به غير از انديشه، ارزش گفتن ندارد و هر سخني كه به زبان آيد، از انديشهاي بر ميآيد. پس سخن، در گفتن است نه در فكر كردن و خود سخن، به تنهايي بيارزش. بايد در نظر داشت كه سخن هم براي زنده نگاه داشتن انديشه ميتوان بكار برد، ولي از آن حيات انديشه، نميتوان حيات سالمي انتظار داشت چون سخن، انديشهها را با هم جمع ميكند و ديگر نميتوان انتظار داشت كه انديشة قبلي باقي مانده باشد، انديشهها در كنار هم تكامل مييابند نه در جمع يكديگر و سخن، انديشه را جمع كرده و قلم، انديشهها را در كنار هم قرار ميدهد. در بيان انديشه، منطق؛ محدود كننده است. هر چند منطق، ذاتش از انديشه است ولي منطقي كه اصول را در بيان انديشه رعايت كند، محدود كننده است. اصول منطق، جلوي انديشه آزاد و پرواز خيال را ميگيرد و او براي امور روزمره و مناسبات اجتماعي و قانوني كاربرد دارد. اصول منطق، در انديشة حيات كاربرد دارد، نه در حيات انديشه. جلوگيري از جريان فكر آزاد براي حيات انديشه، سم است. در بيان انديشه، هيچگاه نميتوان تعصب داشت. تعصب، جاي خالي انديشه را پر ميكند. تعصب هيچ رابطهاي با انديشه ندارد. شايد بتوان در گرفتن حق تعصب به خرج داد، ولي در بيان انديشه؛ هرگز. پس با چه ابزاري ميتوان انديشه را بيان كرد؟ كلام عمل احساس نوشتن انديشه را نميتوان با كلام به راحتي بيان كرد.بايد آنرا نوشت.بنويسيد،هر آنچه را كه ميانديشيد. بايد نوشت و منتشر كرد، افكاري را كه در هر لحظه از زمان و مكان و در هر حالتي در ذهن شما وارد و خارج ميشوند و اين زبان بيان انديشه است. حقايق از نيستي به هستي ختم ميشوند. و هستي انديشه، در حياتش است. به انديشه بايد اجازه حيات داد. امّا چگونه ميتوان به انديشه، حيات داد؟ هر موجودي، صاحب انديشه است. و هر انديشهاي، ديوانيست، بس پرمحتوي. ميتوان افراد را به فكر انديشيدن دعودت كرد، انديشيدن به ذات خود، انديشيدن درباره موجوديتهاي اطراف خود، و انديشيدن در مورد ... كدام لذت از اين بالاتر است؛ كه آدمي به فكر خود دو بال دهد و آنرا در آسمان روياهاي خود به پرواز درآورد و در سرزمين خواتگاهش فرود آيد و با دستي پر از گذشته و ذهني در حال و چشمي به آينده، اساس خانة انديشه خود را بنا كند، كه خود نوعي از حيات انديشه است. دير يا زود بايد خانة انديشه خود را بنا كنيم، تا سر پناهي در حياتمان باشد و ارثي براي آيندگانمان. به دنيا ميآوريم، تا طرز انديشيدن را به او بياموزيم، از دنيا ميرويم، تا ديگران انديشههايمان را از ابتدا، بدون دانستن آينده و با توشه گذشته ما، جمع و اجرا كنند، اين، عين حيات انديشه است. آيا ميتوان به خلقتي بهتر از اين انديشيد؟ اصولاً چراهاي اطراف ما، در دنياي فيزيكي و متافيزيكي به انديشهها حيات ميدهد. اگر به خداوند و علتها و معلولهاي او اشراف داشتيم، ديگر انديشهاي بوجود نميآمد و از مزيتهاي حيات انديشه، پي بردن به همين مجهولات خلقت است، كه ميتواند كمك بزرگي به بشريت بكند، كه آن شناخت وجود خود است. از ديگر حياتدهندگان به انديشه، نوشتن انديشه است. اصلاً بيان همين مطالب و انديشههاي ناقص موجود در كتاب حاضر، نوعي از حيات انديشه است. به دليل اينكه باعث ميشود، خوانندگان كتاب، براي اضافه و تصحيح كردن جملات، به فكر فرو بروند و به انديشههايشان حيات بدهند. حيات انديشه، در دو مرحله بوجود ميآيد: · بوجود آمدن انديشه (جوانه زدن فكر در ذهن). · استمرار انديشهها، در بين اذهان. هر گاه فكر يا مجموعه افكار، باعث جوانه زدن انديشهاي گردد، انديشه به حيات رسيده و حيات هم در استمرار است. آنگاه كه افراد درك كنند فلسفه وجودي آنها، خلق انديشه ميباشد، مسلماً انتشار افكار براي يكديگر، موجب پيدايش حيات انديشه و حيات انديشه، موجب نزديكي بشر به يكديگر ميگردد. بهترين هديه براي همنوع خود، تقديم همين انديشهها، در قالب كتاب است و اين گونهاي ديگر از حيات انديشه ميباشد، كه بايد در انديشه حيات، جاي داده شود. كتب آسماني، كه بر گرفته شده از انديشههاي آسماني است، روشني بخش انديشة ما هستند و راهنمايي در تفكرات چند ضلعي ما. آن كتب، براي حيات انديشههاي آسماني ميباشند، كه به خوبي در حال حياتند، چون داراي بن مايه محكم هستند. حيات انديشه، در نوشتن است، در ادامه نسل آينــده در انديشيدن نوشتهها، و نوشتن انديشههاست. اگر آدمي در حيات انديشه، زندگي كند حتي اگر در زندان روزگار هم كه باشد، اميد دارد و ميتواند انديشههايش را مكتوب كند، هيچگونه شرايط مكاني يا زماني، نميتواند اثر زيادي روي او بگذارد، در هر شرايط ميتوان انديشه را مكتوب كرد و اين عمل را همگان ميتوانند انجام دهند. نوشتن افكار براي خود، بهترين فعاليت در دوران سكون است. دوراني مانند دوران بازنشستگي. بيايد، هر از چند گاهي درون خودمان را خالي كنيم و روي كاغذ بريزيم، تا بتوانيم دوباره پر شويم. اين درون، ميتواند شامل انديشه باشد يا عشق. درون از انديشه را بايد روي كاغذ ريخت و درون از عشق را بايد اهدا كرد. در هر سني كه باشيد، سن نوشتن و به وجود رسيدن است. سن حيات است. سن انديشيدن است. شايد بهتر باشد مجلهاي تاسيس گردد، كه افراد را نه به خواندن مطالب، بلكه به نوشتن انديشههايشان ترغيب کند. ميتوان گفت، ديگر عصر خواندن تمام شده و دوره نوشتن است. زماني شما از طريق خواندن مطالب، باعث حيات انديشهها ميشديد، امروزه با نوشتن، به آن حيات ميدهيد. ميتوانيد دفترچهاي بهمراه داشته باشيد و تمام افكاري كه در يك لحظه به ذهن شما ميآيند را مكتوب كنيد، در هر حالتي كه هستيد، چون افكار در يك لحظه از زمان، به ذهن ميآيند و آن افكار، موجب ساختن انديشههاي ارزشمند ميشوند. هنگاميكه دفترچه يادادشت خود را بعد از مدتي ورق بزنيد، باور نخواهيد كرد كه خودتان اين جملات را نوشتهايد. با نوشتن افكار و با تفكر درباره موضوعات مورد علاقه، افكار جديد و الهي به ذهن شما تقديم ميشوند، و آنگاه كه روي كاغذ آورده ميشوند، درك خواهيد كرد، كه صاحب گنجي ارزشمند هستيد، تنها اين گنج، نصيب كساني ميگردد، كه تفكر كنند و به ناگهان، فكري كه روزها يا شايد ماهها به دنبال آن هستيد به ذهنتان تقديم خواهد شد. اين براي همگان يكسان است، كه خود نشانهاي از عدل الهي ميباشد. حيات انديشه را ميتوانيد بدينگونه شروع كنيد، يا از كودكي، با نوشتن انشا در مدرسه. انشا مهمترين درس آدمي ميتواند باشد. درسي كه نوشتن افكار و انديشهها را از كودكي به انسانها ميآموزد تا نوشتن افكار خود را ياد بگيرند، در مورد هر آنچه كه فكر ميكنند. بعنوان مثال، ميتوان موضوعاتي مانند "به چه ميانديشيد ؟" را در مدارس بعنوان موضوع انشا انتخاب كرد. اين موضوع ممكن است آغازي براي نوشتن هر آنچه در فكر شما هست باشد. اين درس را صرفاً براي يادگيري دستور زبان ادبيات نميتوان بكار برد. براي بچهها نبايد هيچگونه محدوديت دستور زباني و ادبي قائل شد، براي اينكه آنها بتواند افكار خود را دربارة موضوعات مختلف، در صفحه كاغذ نقاشي كنند، حتي با خطوط كج و نامفهوم، ولي آنها در حال كشيدن هستند و قطعاً كمكم ياد ميگيرند كه چگونه بيانديشند و بنويسند. آنها نيز به اين موضوع بطور جديتري توجه ميكنند كه ميتوانند انديشههاي خود را براي ديگران بخوانند. آنها از اين طريق راه و رسم خواندن مطالب را هم بطور بسيار مؤثري ياد ميگيرند، چون خود آنها، نويسندگان كوچك كلاسهاي انشا خودشان ميباشند. انشا، درس حيات انديشه است. زنگ انشا، زنگ به پرواز درآمدن انديشههاي كودكانه است. بگذاريد، انديشهها در اين ساعت پرواز كنند، بدون هيچ مرزي. مدرسه مكان انديشهسازي نيست، مكان انديشهپروري است. انديشه ساختن، كار فرد است. آدمي براي انجام هر كاري، تنها بايد خطر آن را بپذيرد. براي رسيدن به جزيرهاي كه پا در آن نگذاشتهايم، بايد تن به آب داد و در دريا شنا كرد و خطر غرق شدن را پذيرفت، تا بدان جزيره رسيد. امّا تنها خطر نوشتن كتاب، صرف زمان براي انديشيدن و نوشتن آن براي حياتش است. بايد نوشت و منتشر كرد. بايد بر اساس بن ماية فكري نوشت. اين بن ماية فكري، اساس نوشتههاي كتابهايمان است و مايهاي براي مكتوب كردن انديشههايمان. حتي خواندن كتاب هم ميتواند در همين راستا باشد، كه آيا خواندن كتاب پايه فكري ميسازد؟ يا بر اساس پايه فكري كتاب خوانده ميشود؟ فقط ميخواهم بگويم، ميتوانيد!!! ميتوانيد، باشيد يا نباشيد. ميتوانيد، بخواهيد يا نخواهيد. ميتوانيد، بيانديشيد يا نيانديشيد. ميتوانيد، بنويسيد يا ننويسيد. همين! انديشه، هنگامي در ما كامل ميشود، كه به انديشه وجود خود رسيده باشيم و انساني كه به انديشه برسد، ميتواند به وجود هم برسد. وجود، مظهر انديشه است. ولي آنجا كه انديشه در عمق وجود، فرو ميرود ... ادامه سلسله مباحث كتاب حيات انديشه --» فصل در راه رسيدن به وجود ماخذ: كتاب حيات انديشه - بابك زماني |
||||||||||||
| ||||||||||||
|
||||||||||||