![]() | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
مسيح در اسلام عبدالكريم سروش از نظر مسلمانان، حضرت عيسي(ع)يكي از پيامبران الهي است و به همين مناسبت براي او حرمت فوقالعاده قايليم؛ به او احترام ميگذاريم و او را يكي از اعضاي بزرگ سلسلهي جليلهي پيامبران ميدانيم و براي او جايگاهي بلند و مرتبهاي رفيع نزد خداوند قايليم و پيروان راستين او را مهتدي و بر جادهي هدايت دانسته، او را يكي از اولياي بزرگ خداوند ميشماريم كه اگر كسي در كنف عنايت و هدايت و ولايت او قرار بگيرد، قطعاً به خدا و به بهشت راه پيدا خواهد كرد. اما ميان مسلمانان و مسيحيان در شناخت اين ولي بزرگ الهي اختلافاتي هست. اين اختلافات مهم از جهت دينشناسي و هم از جهت اسلامشناسي بسيار آموزنده است. من پيرامون هر دو مقوله اندكي سخن خواهم گفت. اختلاف ما با اعتقادي كه مسيحيان دربارهي پيامبر يا خداي خود دارند امري است كه تقريباً در نمازهاي هر روزهي ما جاري است. سورهي«توحيد»، كه شايد ما هميشه و همواره در ركعات نمازمان آن را قرائت ميكنيم، متضمن نوع موضعگيري مشخص و صريح در مقابل اعتقاد مسيحيان است. سورهي«توحيد»، ابتدا خداوند را به وحدانيت ياد ميكند: « قل هو الله احد، الله الصمد» و در ادامه ميفرمايد: «لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفواً احد » اين دو آيه موضعگيري روشني در مقابل اعتقاد مسيحيان است. خداوند نه فرزندي دارد و نه خود فرزند كسي است؛ نه ميزايد و نه زاده شده است و هيچكس هم شريك و همسر او، و همرديف و همنشين او نيست. خداوند در اين آيات كسي است در موقعيتي ممتاز و يگانه در هستي، كه نه تنها همپايهاي ندارد، بلكه فرزندي هم ندارد؛ و بالاتر از آن، تعلق نسبي با هيچكس ندارد. خداوند در اين آيات نه پدر است، نه فرزند، نه همسر، نه زن و نه شوهر. اين توضيح صريح كه در سورهي توحيد آمده است، همچنانكه ذكر شد، واكنشي نسبت به اعتقاد مسيحيان است كه دست كم- بدون آنكه به تفسيرهاي مختلف آن مراجعه كنيم- به زبان عيسي(ع) را « Son of god» يا پسر خدا ميدانند و براي خداوند تعبير father يا «پدر» را به كار ميبرند و نسبت پدري و پسري را ميان خداوند و عيسي (ع) برقرار ميكنند. اين تعبير در انجيل فراوان به كار رفته است. در مواردي عيسي (ع) ميگويد: « من به نزد پدر خواهم رفت.» يا اينكه «خداوند پسر خود را به زمين فرستاد تا كشته شود و به خاطر آمرزيدهشدن گناهان آدميان رنج ببرد.» يكي از جملات بسيار مهم و مشهور انجيل كه به حدود 1100 زبان ترجمه شده است همان است كه ميگويد: « خداوند جهان را آنقدر دوست داشت كه فرزند خود را فرستاد تا شهيد شود و كساني كه به او راه پيدا ميكنند و اين فرزند را ميشناسند، مشمول هدايت شوند و به هلاكت مبتلا نگردند.» تعبير پسر خدا، فرزند خدا يا پدر اين پسر- چنانكه ميدانيم- در ادبيات مسيحي بسيار رايج است، به هيچ وجه مورد قبول قرآن و پيامبر اسلام نبوده است؛ به همين سبب در قرآن تعبيرات بسيار روشن و عتابآميزي نسبت به اين اعتقاد مسيحيان وجود دارد: لن يستنكف المسيح(ع) ان يكون عبدالله، خود عيسي (ع) كه ابا ندارد از اينكه بندهي خداوند باشد. او، و هركس ديگري، وقتيكه در رابطه با خدا تعريف ميشوند، هيچ نسبتي جز نسبت بندگي با خداوند پيدا نميكند. هيچ كس، ولو بزرگترين پيامبران الهي، نسبتي نزديكتر و خصوصيتر از« بندگي » با خداوند ندارند و بالاخص، به تصريح قرآن،نسبت نسبي، سببي فرزندي، پدري و چنين نسبتهايي به نحو مطلق منتفي است. بنابراين، ما در واقع حتي در نمازهاي هر روزهمان اين موضوع را با خودمان باز ميگوييم كه گويي يك انحراف عقيدتي جدي و حاد در مسيحيت جريان داشته است و پيامبر اسلام از همان ابتداي دعوت خود، كه خود را با اين قوم روبرو ميديد، كمر همت به تصحيح اين اعتقاد انحرافي بست تا پيروان خود را از در افتادن در ورطهي اين اعتقاد انحرافي مصون بدارد. بسياري از آنچه در اسلام و قرآن آمده است، نوعي موضعگيري و عكسالعمل است؛ به طوريكه اگر اطرافيان و مخاطبان پيامبر كسان ديگري بودند و اعتقادات ديگري داشتند، عكسالعملهاي پيامبر(ص) و قرآن هم متفاوت ميشد؛ به اين معنا كه اگر سخنان و اعتقادات ديگري مطرح ميشد نسبت به آنها موضعگيري ميكرد. اعتقاد رايج مسيحياني كه در جزيرهالعرب بودند، پيامبر و قرآن را به اين نحو از موضعگيري سوق داد. در قرآن سخناني به مسيحيان نسبت داده شده است كه مربوط به همهي مسيحيان نيست. گروههاي كوچكي از مسيحيان كه در آن روزگار در جزيرهالعرب و حجاز زندگي ميكردند، اعتقاداتي بسيار خاص و استثنايي و مخصوص به خودشان داشتهاند. آن اعتقادات در قرآن مورد توجه و تفكر قرار گرفتهاند. جمع قليلي از آن مسيحيان حتي حضرت مريم(س) را هم دخيل در الوهيت ميشمردند و معتقد بودند كه او هم يكي از اعضاي «God head» و به اصطلاح «مجموعهي الوهيت» است. اين اعتقاد، اعتقاد رايج و متداولي در ميان مسيحيان نيست، بلكه جمع قليلي اين اعتقاد را داشتند؛ ولي با اين حال خداوند در قرآن جهت نقض اعتقاد اين گروه قليل از مسيحيان چنين تذكر ميدهد كه روزي ميرسد كه خدا به مسيح (ع) بگويد: «. . . ءانت قلت للناس اتخذوني و امي الهين من دون الله»؛ تو بودي كه به مردم آموختي كه تو را و مادرت را به منزلهي خداوند برگيرند؟ ومسيح(ع) به خداوند پاسخ ميدهد: «اگر گفته بودم تو خود ميدانستي. من چنين سخني نگفتهام و چنين آموزشي ندادهام !» لذا حتي دامنهي عكسالعملها، موضعگيريها و نقل قولها تا اين حد باريك ميشود كه حتي پارهاي از گروههاي اقليت نادر هم مورد توجه قرار ميگيرند. اين مطلب بايد درسي براي مفسران ما باشد كه گمان نكنند هر اشارتي كه در قرآن به مسحيت رفته است، به جميع مسيحيان برميگردد و تمامي آنها را در برميگيرد. گاهي آن نقل قولها به گروه معين و محدودي كه در آن روزگار و آن نقطهي جغرافيايي وجود خارجي داشتهاند برميگردد. باري، داستان حضرت مسيح(ع) و تولد و وفات او، هر دو، مورد توجه پيامبر اسلام و قرآن بوده است. ما با هر استاندارد و هر معياري كه بسنجيم، مسيح(ع) يك شخص استثنايي بوده است. هم تولد مسيح تولد غريب و غير متعارف و عجيبي بوده است؛ هم وفات و از دنيا رفتن او عجيب و غير متعارف بوده است؛ هم زندگاني و پيامبر شدن او. مسيح(ع) از هر جهت فردي استثنايي بوده است و هيچ شباهتي به پيامبران ديگر الهي نداشته است. او نه تنها در ميان عامه مردم، بلكه در ميان سلسلهي انبياء هم يك شخصيت بسيار متفاوت و استثنايي بوده است: كسي كه بيپدر به دنيا آمده است و وقت مرگ- آنچنان كه همه مسيحيان معتقدند و هم مسلمانان- نوعي عروج به سمت بالا كرده است. كسي كه براي پيامبر شدن هيچ مقدمهاي را طي و سپري نكرده است، بلكه از كودكي، در گهواره پيامبر بوده است. اگر حضرت عيسي (ع) را با حضرت موسي(ع) يا با پيامبر اسلام(ص) مقايسه كنيم، اوج تفاوت را مشاهده خواهيم كرد. موسي(ع) كسي بود كه قبل از پيامبر شدن، دوران بلند مبارزات را گذراند و به شكل و شيوهاي خاص از دست مأموران فرعون نجات پيدا كرد و بعد، وقتيكه بزرگتر شد، با يكي از قبطيهاي شهر نزاعي كرد و به دليل آنكه كسي را كشته بود و او را جستجو ميكردند، از آن شهر فراري شد. آنگاه به ديدار شعيب(ع) رفت، با يكي از دختران او ازدواج كرد و پس از هشت يا ده سال كه نزد او بود و به پاكي و توانايي شناخته شده بود، همراه با همسر و فرزند خود از نزد شعيب (ع) بيرون آمد و به نقطهاي نامعلومي روان شد. در بياباني دچار سرما و تاريكي شد و همانجا كوكب اقبال او طالع گشت؛ خود او نميدانست كه مقام نبوت در راه است. به تعبير مولانا:
بدنبال گرما و حرارتي ميگشت؛ و از دور آتشي را ديد؛ به هواي آتش و به انگيزهي آوردن آتش گرمابخشي براي فرزند و همسرش، به آنها گفت:« شما اينجا بمانيد، من ميروم و قبسي بياورم.» «اتيكم بشهاب قبس لعلكم تصطلون» « قبس» به معناي شعلهي آتش، و «اقتباس» به معناي گرفتن يك شعلهي كوچك از شعلهاي بزرگتر است، اما اين معنا به هرگونه اقتباس و هرگونه برگرفتن و اتخاذ از اصلي تعميم پيدا كرده است. موسي(ع) گفت: « اينجا باشيد تا من اقتباس كنم؛ شعلهاي برگيرم و بيايم.» اما وقتيكه رفت، متوجه شد كه شعلهاي نيست. آن درخت و آن آتش همه در عالم ملكوت بود و به چشم او ميآمد. آنجا بود كه مورد خطاب الهي قرار گفت و پيامبري او آغاز شد. همانجا بود كه دانست محبوب خداوند است. اينكه اين آگاهي با جان او چه كرد، فقط خود او مي فهميد و بس. وقتي از او خواستند كه به نزد فرعون برود، از خداوند درخواستهايي كرد: «قال رب اشرح لي صدري و يسرلي امري و احلل عقده من لساني، يفقهوا قولي واجعل لي وزيراً من اهلي،هارون اخي،اشدد به ازري و اشركه في امري» خداوند هم به او گفت: « قد اوتيت سولك يا موسي »«همهي درخواستهاي او و همهي آنچه ميخواستي به تو داده شد. اينك با خيال راحت، با اطمينان كامل، با اعتكاي به نفس، و با اعتماد تام نزد فرعون روانه شو و رسالت خود را بگزار.» درغير اينصورت، روبرو شدن با فرعون جگر شير ميخواست و يك چوپان روستايي ساده، چگونه ميتوانست با آن دستگاه بزرگ در افتد؟ ولي اطمينان، يقين، و آن اعتبار و اعتمادي كه وحي به او بخشيد، او را موفق كرد كه فرعون و فرعونيان را زير و رو كند. پيامبر اسلام سي و هشت يا چهل سال طي مقدمات ميكرد، در حاليكه خود او هم مطلع نبود كه پيامبر خواهد شد. او پيامبري بود كه ابتدا تجارت ميكرد. وارد عمليترين و ملموسترين اجرائيات زندگي شده بود و، از همه مهمتر، با پول و تجارت- وسوسهانگيزترين عنصر زندگي بشري- آشنا شده بود. سالها تجارت ميكرد. به امانت در ميان قوم خود شناخته شده بود. همسر و فرزند داشت. در آن زمان كه مرد پختهي مجرب پا به سن گذاشتهاي شده بود، كوكب اقبال او درخشيدن گرفت و به مقام نبوت رسيد.
ولي داستان عيسي(ع) به اين صورت نبود. عيسي(ع) از همان وقتي كه در گهواره بود پيامبر بود؛ آنچنانكه خود مسيحيان معتقدند و قرآن هم بر آن صحه ميگذارد: «يكلم الناس في المهد و كهلاً و من الصالحين» در گهواره با مردم سخن ميگفت. «اني عبدالله اتيني الكتاب و جعلني نبياً؛» « من بندهي خداوندم؛ خداوند به من كتاب داده و مرا بر منصب پيامبري نشانده است. » تولد استثنايي عيسي(ع) باعث شد كه آن اعتقادات غريب در مورد پديد بيايد. ما حتي درميان عارفان و متفكران مسلمان هم كساني را داريم كه معتقد بودند عيسي(ع)- هر چه بود- بشر، به معناي انسان معمولي، نبود. البته آنها نميگويند كه عيسي(ع) خدا بود؛ چون اين با اعتقادات اسلامي مناسبت ندارد. مولوي ميگويد:
يعني، جهل ترسايان را ببين ! آمدهاند و پناه و امان را خداوندي ميجويند كه خودشان معتقدند آن خداوند را به دار آويختهاند. همان مولوي در مورد مسيح(ع) ميگويد:
ميگويد، عيسي(ع) در ميان ما يك فرشته بود؛ فرشتهاي كه به شكل انسان درآمده بود و به زمين نزول كرده و در آن ظهور كرده بود و نهايتاً از زمين عروج كرد و برخاست و به آسمان رفت. در قديم معتقد بودند كه عيسي(ع) به آسمان چهارم، همانجا كه فلك خورشيد است، عروج كرد. همانطور كه ميدانيد، بنا به اعتقاد گذشتگان، خورشد از سيارات بود و بنا به اعتقاد آنان هر يك از سيارات فلكي دارند كه در آن فلك قرار دارند و ميگردند. فلك خورشيد، فلك چهارم است. مولوي ميگويد:
نظامي ميگويد:
منظور اين بيت، مسيح(ع) است؛ چون عيسي(ع) بود كه رنج خود و راحت ياران را در نظر داشت. خود او رنج برد و به اعتقاد مسيحيان بر صليب رفت تا رستگاري را به پيروان خويش هدّيت كند. پس از آن نيز به آسمان چهارم عروج كرد. اين تعبيرات كه در ادبيات فارسي هم ديده ميشود، نشانهي همان اعتقادي است كه در مورد استثنايي بودن شخصيت عيسي(ع) مطرح است. در اينكه عيسي(ع) به نحو نامتعارف و بدون اينكه پدري داشته باشد به دنيا آمده است، سخني و انكاري نيست و مسيحيان و مسلمانان، هر دو، به آن اعتقاد دارند. چنانكه ميدانيد، در انجيل آمده است كه مريم(س) همسري داشت، اما آميزشي ميان آنها صورت نگرفته بود. يوسف نامي نامزد مريم(س) بود، اما قبل از اينكه آنها واقعاً همسر شوند، مريم(س) حامله شد و آن فرزند را آورد. ولي در قرآن سخن از همسري براي مريم(س) نرفته است و چنين حرفي در ميان نيست؛ همينقدر گفته شده است كه: «واذكر في الكتاب مريم، اذ ان انتبذت من اهلها مكانا شرقيا؛ » مريم را به ياد بياور وقتي كه به طرف طلوع خورشيد رفت. « فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشرا سويا؛ » در آنجا بود كه ما روح خودمان را براي مريم (س) فرستاديم. در داستانها آمده است كه مريم (س) رفته بود تا در رودي شستوشو كند. در حالي كه برهنه بود، ناگهان ديد كه جوان زيبارويي در مقابل او ايستاده است. روح الهي به صورت يك انسان زيبا تمثل پيدا كرده بود. مريم (س) ديد كه جوان بسيار زيبا و خوشقامتي در مقابل او ايستاده است. بسيار هراسان شد و گفت: «قالت اني اعوذ با الرحمن منك ان كنت تقياً» من از تو اگر پرهيزگار باشي به خدا پناه ميبرم. مولوي اين قصه را بسيار خوب به نظم درآورده است. ميگويد، مريم (س) ناگهان خود را با جواني روبرو ديد و شروع كرد به پناه جستن و توسل كردن به خدا، در حالي كه وحشت و هيبت او را فراگرفته بود كه آنجا چه كند. تنهايي و بيپناهي او را رنج ميداد و او در جستجوي پناهگاهي بود. ولي آن جوان زيبا و آن روح مجسم و ممثل بلافاصله به سخن درآمد و او را آرامش بخشيد و گفت:
گفت: تو از من به كجا ميخواهي پناه ببري؟ به عالم بالا؟ من خودم از ساكنان عالم بالا هستم !
گفت،اعوذ ميگويي؟ ! من خودم همان اعوذم؛ من از همان جا آمدهام.
گفت، من موجود بسيار پيچيدهاي هستم؛ موجود سادهاي نيستم. نقش مشكلي هستم؛ همobjective هستم هم subjective؛ هم بيرون ذهن توام، هم درون ذهن تو؛ هم حلالم و هم خيال. در اينجا لازم ميبينم كه نكتهاي را يادآور شوم. قصهي هلال و خيال، قصهي جالبي است. مولوي براي توضيح اينكه گاهي چيزهايي هم درونياند و هم بيروني، و به عبارتي هم خيالياند و هم واقعي، مثال هلال را ميزند. هلال ماه نو، در همان ثانيههاي اوليهي ظهور خود، به صورت خط باريك زريني در آسمان صاف و بيغبار ظاهر ميشود كه فقط چشمهاي تيزبين ميتوانند آن را ببيند؛ به طوري كه انسان با ديدن آن گاهي دچار توهم ميشود كه آيا واقعاً هلال را ميبينم يا چون ميخواهم هلال را ببينم يك چنان چيزي را در آسمان ميبينم؟ البته در شب چهارم و پنجم اين هلال بسيار ستبر ميشود و ديگر كسي شك نميكند كه دارد بخشي از ماه را در آسمان ميبيند؛ ولي هلال، در ثانيههاي نخستين ظهور هلال، واقعاً شكانگيز و توهمانگيز است. مولوي در مورد مريم (س) و آن روحي كه بر او ظاهر شده بود، همين مثل را به كار ميبرد و ميگويد:
آن روح به مريم (س) گفت، من موجود پيچيدهاي هستم؛ در آن واحد، دو صفت غير قابل جمع را با خود دارم: از يك طرف مثل هلالم، كه واقعاً در آسمان وجود خارجي دارد، و از طرفي همان هلالي هستم كه خلالانگيزم و آدمي شك ميكند كه آيا وجود دارد يا ندارد. به هر حال، ظهور آن روح الهي بر مريم (س) به اين ترتيب بود. آن روح، مريم (س) را تسكين داد و گفت: « لاهب لك غلاماً زكياً » من آمدهام تا فرزندي به تو عطا كنم. و مريم (س) خود را حامله يافت و درد زايمان او را گرفت. قرآن نقل نميكند كه فاصلهي ديدار مريم (س) با روح خدا و دوران حاملگي و زايمان او چقدر بود. نوع قصهگويي قرآن بدين گونه است كه بسياري از جزئيات را متعرض نميشود. به هر حال لاجرم دوراني گذشت و مريم (س) احساس درد مخاض يا درد زايمان كرد. « فاجاءها المخاص الي جذع النخله؛» به طرف درخت خرما، كه شاخهاي خشك بود، رفت. «قالت يا ليتني مت قبل هذا و كنت نسياً منسياً» هم از دردي كه داشت و هم از رسوايي اجتماعي، بسيار نگران بود و نميدانست كه مردم در حق او چه خواهند گفت. به هر حال مريم (س) دختر يك پيامبر بود و از اين جهت نيز بسيار نگران بود. با خود گفت: اي كاش مرده بودم !اي كاش موجود فراموششدهاي بودم! اي كاش كسي مرا نميشناخت و شهرت اجتماعي نداشتم !در اين حال خداوند به او خطاب ميكند: «هزي اليك بجذع النخله تساقط عليك رطباً جنياً؛» اين شاخهي خشك خرما را تكان بده و به طرف خودت بكش ! خواهي ديد كه سبز ميشود و رطب تازه از آن براي تو فروميريزد. خداوند ميفرمايد مريم (س) اين كار را كرد و ما به او گفتيم: «فكلي واشربي و قري عيناً؛» بخور و از چشمهي آبي كه در زير پاي توست، بنوش و چشمت روشن و خيالت راحت باشد كه اين وضعيتي كه تو داري خوشعاقبت است؛ نگران نباش. «فاما ترين من البشر احداً فقولي اني نذرت للرحمن صوماً فلن اكلم اليوم انسياً.» همچنين خداوند به او فرمود، اگر انساني با تو برخورد كرد، بگو من روزهي سكوت گرفتهام.( روزهي سكوت روزهاي بود كه در ميان يهوديان و راهبان مرسوم بود و طبق آن براي مدت يك، دو يا سه روز، با خودشان عهد و شرط ميكردند كه براي مدتي با هيچ كس سخن نگويند و اگر هم سخني ميگفتند، به اشاره ميگفتند.) خداوند فرمود: اگر كسي را ديدي و از تو سؤالي كرد، اصلاً جوابي نده ! اوضاع بدين طريق گذشت تا مريم (س) فرزندش را به دنيا آورد« فاتت به قومها تحمله.» بچه را بر دست گرفت و به ميان مردم آمد. تعجبها برانگيخته شد !« قالوا يا مريم لقد جئت شيئاً فرياً.» گفتند: خيلي كار بدي كردي، چيز عجيبي است !« ما كان ابوك امرأ سوء و ما كانت امك بغياً.» پدر تو مرد بدكاري نبود؛ مادر تو هم زن بدكارهاي نبود؛ بچهدار شدن بدون همسر و شوهر !« فأشارت اليه. . . » مريم(س) به آن فرزند اشاه كرد. «كيف نكلم من كان في المهد صبياً » گفتند، ما كه نميتوانيم با يك كودك در قنداق و گهواره حرف بزنيم كه تو به او اشاره ميكني ! اما خود بچه بهصدا در آمد: «قال اني عبدالله، اتاني الكتاب و جعلني مباركاً اين ما كنت و اوصاني باالصلوه و الزكوه ما دمت حياً و براً بوالدتي و لم يجعلني جباراً شقياً والسلام علي يوم ولدت و يوم اموت و يوم ابعث حيا ذلك عيسي ابن مريم قول الحق الذي فيه يمترون.» من پيامبر خدا هستم. خدا به من كتاب داده است و وجود مرا، هر جا كه باشم، پر بركت كرده است. سلام بر من ! سلام همراه من است؛ سلامتي با من است؛ از من ميجوشد و خدا آن را همرا من كرده است؛ روز تولد من، روزي كه بميرم و روزي كه دوباره برخيزم. آنگاه خداوند ميفرمايد: «ذلك عيسي ابن مريم قول الحق الذي فيه يمترون» يعني، داستان عيسي بن مريم(ع) اين بود كه گفتيم؛ سخن حقي كه پارهاي از مردم در آن ترديد ميكنند و آن را چنانكه بايد باور نميكنند و شبهاتي در مورد آن ميپراكنند. آنچه گفتيم قصهاي است كه در قرآن در مورد حضرت مسيح (ع) آمده است. تعابير و سرگذشهاي كوتاه و بلند ديگري هم از عيسي(ع)، در آيات ديگر قرآن آمده است. در مورد وفات عيسي(ع)، آنچنان كه ميدانيم، در ميان مسيحيان شهرت و تواتر دارد كه آن حضرت را به دار كشيدند. يهوديان وجود عيسي(ع) را به، منزلهي پيامبري كه خود را موعود يهوديت ميشمرد، تحمل و باور نميكردند. يهوديان، مسيح(ع) را يك پيامبر كاذب يافتند، و البته سياستهاي روز هم در كار بود. امپراتوري روم احساس ميكرد كه مسيحيت ظهور كرده است تا پايههاي حكومتش را ويران نمايد. پارهاي از مورخان بزرگ معتقدند كه آنچه امپراتوري روم را نهايتاً پريشان و ويران كرد، مسيحيت بود. در آمدن مسيحيت در آن امپراتوري همان، و فرو ريختن و فروپاشيدن آن همان. از نظر سياسي و اعتقادي نيز يهوديان، كه روحانيت رسمي روزگار بودند و كنيسهها را در اختيار داشتند، وجود عيسي(ع) را بر نميتافتند. عيسي(ع) در ابتدا به صورت يك جوان معتقد و متدين ظاهر شد كه به كنيسه ميرفت، دعا ميخواند، عبادت ميكرد و به سخنان روحانيون يهودي گوش ميداد. اما پس از مدتي اعلام كرد كه پيامبر است و به او وحي ميرسد، و پس از آن مردم را به سوي خود دعوت كرد. از اينجا بود كه مسيح (ع) مورد ترديد قرار گرفت و وجود او مضر و مخل و مزاحم تشخيص داده شد؛ و نهايتاً چنانچه تاريخ مسيحيت ميگويد، او را به صليب سپردند و به دار كشيدند. مسيحيان معتقدند كه عيسي(ع) سه روز پس از به دار كشيده شدن به آسمان عروج كرد اما از نظر قرآن اين جزئيات هيچ كدام وجود ندارد. قرآن ضمن آنكه سخنان باطل يهوديان را برميشمرد، ميگويد يكي از حرفهاي نادرست آنها اين است كه ميگويند، ما عيسي(ع) مسيح را كشتيم؛ ولي اين كار را نكردند. « و قولهم انا قتلنا المسيح عيسي بن مريم رسول الله، و ما قتلوه و ما صلبوه ولكن شبه لهم. . . بل رفعه الله اليه.» او را نكشتند و به صليب نكشيدند. . . چنين چيزي به چشمشان آمد. . . خداوند عيسي(ع) را به سوي خود بالا كشيد و رفعت داد و برد. معناي اينكه چگونه خداوند عيسي(ع) را به بالا برد و اين رفعت دادن به چه معناست، مورد اختلاف بوده است. چنانكه گفتيم، ميان عموم مسلمانان اين مفهوم رايج است كه عيسي(ع) به شكل متعارفي كه آدميان ميميرند، نمرد؛ بلكه ناپديد شد، و ناپديد شدن آن با بالارفتن، عروج و خارج شدن او از زمين مصادف بود. قرآن به هيچ يك از موارد فوق اشاره نكرده است، بلكه پارهاي از رواياتي كه از پيشوايان دين ريسده است اين مفهوم را تقويت ميكند. البته بعضي از مفسران هم بودهاند كه گفتهاند، «رفعه الله» هيچ معنايي ندارد جز اينكه خداوند جان او را گرفت و او همانند يك انسان عادي از دنيا رفت، (اما البته كسي ندانست كه نشان او كجاست و در كجا مرد و چگونه آن را به خاك سپردند؛ و آيا اصلاً او را شناختند يا نشناختند) ولي خداوند جان او، و نه جسمش را، به بالا برد. هر دو قول بوده است، اما قول اول مشهورتر است و قايلان بيشتري دارد و جزء ادبيات رايج فرهنگ اسلامي شده است. به اين رباعي، كه جزء ادبيات عامه است، توجه كنيد كه چگونه اين مفهوم را در خود جاي داده است:
مطابق افسانهاي عيسي(ع) وقتي كه به بالا ميرفت، چون در لباسش يك سوزن از متاعهاي دنيوي باقي مانده بود، نگذاشتند بيشتر اوج بگيرد و تو را در فلك چهارم متوقف كردند. اين شاعر ميگويد، اگر ميخواهي رفعت بسيار پيدا كني و مرتبت بلندتري بيابي، بايد همهي تعلقات دنيا را رها كني و حتي به اندازهي يك سوزن هم جنس، كالا، متاع يا نعمتي با تو باقي نمانده باشد. از اين شعر و امثال اين علايم، مستفاد ميشود كه در ميان مسلمانان چنين اعتقادي وجود داشته است و عجيب نبوده است. در مورد پيامبر اسلام هم عموماً مسلمانان معتقدند كه معراج ايشان معراجي جسماني بوده است و پيامبر با همين بدن فيزيكي و مادي برخاسته و عروج داده شده و شبي او را به آسمان بردهاند. «سبحان الذي اسري بعبده ليلاً من المسجد الحرام الي المسجد الاقصي الذي باركنا حوله لنريه من اياتنا.» خداوند اسراء- به معناي سير دادن شبانه- كرد و شبانه پيامبر را سير و حركت داد و به سفر برد. او را از زمين به معراج برد تا آيات خود را به او نشان بدهد. بياني از اين واضحتر در سورهي نجم است: «و النجم اذا هوي، ما ضل صاحبكم و ما غوي، و ما ينطق عن الهوي، ان هو الا وحي يوحي، علمه شديد القوي، ذومره فاستوي، و هو بالافق الاعلي « ذومره»- جبرئيل يا آن ملك قدرتمند و توانا- به او انديشهها و وحيهايي را القا كرد. هنگاميكه جبرئيل در افق اعلي بود، پيامبر و جبرئيل به هم نزديكتر و نزديكتر شدند، تا فاصلهشان به اندازهي دو كمان، يا حتي كمتر، شد. در آنجا گفته شده است كه اين معراج، معراجي جسماني بود و پيامبر با بدن به عالم بالا رفت. در اين مورد نيز عارفان و فيلسوفان مسلمان و حكيماني وجود دارند كه به تصريح، و گاهي هم به تلويح، كنايه يا اشاره گفتهاند اين معراج جسماني نبوده است، بلكه به معناي يك تجربهي ديني، يك رؤياي صادق و يك سير روحاني در عالم معنا بوده است؛ در غير اينصورت «بالا رفتن» چه معنايي ميتواند داشته باشد؟ اينكه گفته ميشود پيامبر در معراج خود پيامبران ديگر را ملاقات كرده است، آيا منظور اين است كه پيامبران در كرات بالا ساكن هستند؟ ! روح پيامبران در عالم غيب ساكن است. پيامبر سفري از ظاهر به باطن عالم كرده است. اين سفر معراج او بوده است. سفر از ظاهر به باطن با جسم صورت نميگيرد، بلكه به تعبير مولوي:«همچنان معراج كلكي تا شكر». مولوي در اين تعبير زيبا ميگويد، براي نيي كه از شكر پر ميشود، معراجي حاصل ميشود، اما به آن معنا كه از ني از جايي به جاي ديگري رود؛ بلكه اين ني بعد از آنكه تهي بود؛ صاحب شكر و شيرين ميشود.
فرق ما با انبياء در همين است. تحولي كه در آن بزرگان رخ داد، تحولي جسماني و مكاني نبود، بلكه تحولي عمقي، باطني، قلبي و روحاني بود. آنان همچنانكه بر سر جايشان نشسته بودند سير عالم ميكردند. به قول مولوي:« زانكه بر دل ميرود عارف يقين». عرفا روي گل راه نميروند، روي دل راه ميروند؛ سير گل نميكنند، سير دل ميكنند. معراجي كه براي پيامبر گفتهاند و حكيمان و عارفان در شرح آن كوشيدهاند، به اعتقاد آنها چنين معراجي بوده است. حال، براي عامهاي كه معتقدند پيامبر اسلام با بدن فيزيكي و مادي به عالم بالا و به كرات و سيارات بالا رفته است، قبول اينكه عيسي (ع) هم به بالا رفته باشد مشكل نيست؛ كما اينكه براي مسيحياني كه معتقدند عيسي(ع) با جسم خود، آن هم پس از سه روز از به دار كشيدن او گذشته بود، از قبر برخاست و به عالم بالا رفت، نبايد قبول معراج پيامبراسلام امر نامعقول و ناممكني جلوه كند. باري در قرآن آمده است: «بل رفعه الله اليه؛» خداوند عيسي (ع) را به بالا كشيد و به پيش خود برد. مرگ عيسي(ع) همچنين مرگ استثنايي، غريب، نامأنوس و نامتعارفي بوده است. شخصيتي چنين استثنايي، البته در تاريخ مورد قضاوتهاي غريب هم قرار خواهد گرفت و در اطراف او سخنان غيرعادي هم بسيار گفته خواهد شد. به همين سبب، عجيب نبود كه عيسي(ع) به مقام الوهيت هم رسانده شود. در قرآن سه تعبير در مورد حضرت عيسي(ع) آمده است: عيسي(ع) اولاًرسول خداوند بود، ثانياً كلمهي خداوند بود، ثالثاً روح خداوند بود تعابير «رسول الله »، « كلمه الله» و «روح الله»، هر سه در قرآن تصريح شده است. تعبير رسول خدا روشن است و ما در معناي آن مشكلي نداريم، اما آن دو تعبير ديگر تعابيري هستند كه اولاً: با تعليمات و معارف مسيحيت بسيار نزديك و منطبق و همخواناند و ثانياً: بسيار اشكالزا هستند. همانطوركه ميدانيد، تعبير خدا تعبيري است كه در انجيل يوحنا آمده است. انجيل يوحنا فلسفيترين انجيل است و بنا به اعتقاد پارهاي از مورخان مسيحي، يونانيترين آنها هم هست و تحت سلطهي انديشهي يوناني گفته و تدوين شده است. البته اين مسائل به آن است كه اين تفسير را از چه كسي بشنويد. اگر از مفسران مسيحي بشنويد، آنها ميگويند اين انجيل تفكر فلسفي بعد از خود را ساخت و بنابراين، اگر شما فكر فلسفييي را شبيه با انجيل ميبينيد، نبايد چنين برداشت كنيد كه آن فكر فلسفي بر انجيل سايه افكنده است؛ بلكه بايد بگوييد انجيل فكر فلسفي بعد از خود را شكل بخشيده است. با اين همه، كثيري از مورخان معتقدند كه تفكر فلسفي يوناني بر نگارش انجيلها تأثير نهاده است. همانطور كه ميدانيد، اولين جملهي انجيل يوحنا چنين است: «در ابتدا كلمه بود، و كلمه نزد خدا بود، و كلمه خدا بود.» اين جمله مورد تفسيرهاي بسيار متفاوت و گستردهاي قرار گرفته است. هنگاميكه شما اين جمله را ميشنويد، احساس ميكنيد كه ظواهر او را نميتوان گرفت، بلكه بايد روي آن كار كرد و عميقاً در دل اين الفاظ نفوذ كرد. تعبير «كلمه»، كه حجم وسيعي از ادبيات مسيحيت را پديد آورده است و در انجيل يوحنا آمده است، در قرآن نيز آمده است: «الكلمته القاها الي مريم». به تعبير قرآن،عيسي (ع) كلمهي خدا بود. خدا اين كلمه را به مريم(س)القاء كرد و به سوي او افكند. همچنين، به تعبير قرآن، عيسي(ع) روح خدا هم بود. « و نفخنا فيه من روحنا.» به تعبير قرآن، روح الهي بر مريم(س) ظاهر شد و در او دميده شد و به صورت فرزند مريم (س)، مجسم و ممثل شد و عيسي مسيح(ع) خارج شد. در اينجا چند سؤال ايجاد ميشود، اولاً،«كلمهي خدا» يعني چه ؟ ثانياً، اينكه كسي كلمهي خدا باشد، يعني چه ؟ از طرف ديگر، اولاً، «روح خدا» يعني چه؟ و ثانياً اينكه شخصي روح خدا باشد، به چه معناست ؟ همانطور كه ميدانيد در ميان فيلسوفان مسيحي خصوصاً در قرن اخير، سخن مهمي وجود دارد كه ميگويند اين چنين نبود كه سخناني به عيسي (ع) وحي شود، بلكه عيسي(ع) به خودي خود، وحي خدا بود؛ به اين معنا كه وجود عيسي(ع) همان وحي بود، نه اينكه او شخصي بود كه سخناني به او وحي ميشد. ساختمان شخصيت عيسي(ع) و همهي رفتار و سخنان او وحي بود. وحي اولي و اصيل وجود او بود و آنگاه، در مرتبهي بعد، سخنان، رفتار، حركات، سكنات و اخلاق او وحيهاي ثانوي بودند كه از سرچشمهي وجود او ميجوشيدند. اين معنايي است كه آنها براي «كلمهي الهي» در نظر گرفتهاند. در قرآن، «كلمهخدا» و « كلام الهي»، صرفنظر از اينكه بر عيسي(ع) اطلاق شود يا نشود- تفسير خاصي دارد. همانطور كه ميدانيد در قرآن آمده است: «قل لو كال البحر مداداً لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي». اگر دريا مركب شوند براياينكه كلمات خدا را بنويسند، درياها تمام ميشوند در حالي كه كلمات الهي هنوز تمام نشدهاند. اين آيه بدين معنا نيست كه خداوند سخن زيادي براي گفتن دارد. به تعبير مولوي « من ز شيريني نشينم رو ترش». در اين جا چند نكته به ذهن متبادر ميشود. اولاً، سخن گفتن خدا به چه معناست؟ ثانياً، آن آيه دلالت بر اين ندارد كه خداوند سخنران خوبي است و اگر مجال را در اختيارش قرار دهند ساعتها و سالها سخن خواهد گفت و حرفهاي او تمام نميشود، اين آيه بر پرحرفي دلالت نميكند. گفتهاند كلمهي الهي به معناي موجودات است و هر موجودي كلمهاي از كلمات الهي است. فلاسفه به ما گفتهاند كه كلمه نزد ما انسانها آن چيزي است كه مسبوق به ذهنيت ماست. ما فكر ميكنيم، معناي را در ذهنمان ميپرورانيم و بعد به زباني از زبانها سخن ميگوييم. آيا خداوند زبان خاصي دارد؟ آيا خداوند به زبان چيني، عربي يا هندي سخن ميگويد؟ آيا كلمات او به زبان معيني است يا به زبان آدميان نيست بلكه به زبان ويژهي خود اوست؟ آيا «كلمه» نزد ما همان طور است كه نزد خداست؟ هنگاميكه ما سخن ميگوييم، بايد تموّجي در هوا ايجاد كنيم تا سخني ادا شود و صداي ما به گوش كسي برسد؛ آيا سخن گفتن خدا اين چنين است؟آيا خدا اندام و جوارح دارد؟ آيا خدا لب و دهاني دارد تا با تكان دادن آنها ايجاد موج كند و كلمهي او به گوش كسي برسد؟ همهي اين فرضها باطل و بيمعناست. وقتيكه خداوند ميگويد: «قلنا للملائكه اسجدوا لادم فسجدوا الا ابليس ابي؛» ميتوان پرسيد او چگونه با ملائكه سخن گفت؟ آيا خداوند با ملائكه به يك زبان رايج و موجود حرف زد؟ به عربي يا فارسي سخني گفت؟ ملائكه به كدام زبان آشنا هستند؟ مگر ملائكه مانند ما انسانها گوش دارند؟ پاسخ اين است كه اين گفتوگوها نميتواند به هيچ زبان خاصي صورت بگيرد؛ لذا بايد براي « كلمهي الهي»، «كلام الهي» و «گفتار الهي»، باب ديگري را باز كنيم و به درك ديگري از اين مسئله برسيم. به همين سبب نيز سخن خدا- چه در مسيحيت و چه در اسلام- از معضلترين معضلات علم كلام بوده است. به اعتقاد بعضي از مورخان، علم «كلام» به اين دليل علم كلام ناميده شد كه بيشترين بحث آن بر روي كلام الهي بود. حال ما ميپرسيم، اصلاً، «كلام خدا» چيست؟ discourse است؟ divineاست؟ بعضي از كتابهايي كه نوشته ميشود نيز از discourse الهي (گفتار الهي) سخن ميگويند. در اين باب سخن زيادي رفته است و فيلسوفان و مفسراني هم بودهاند كه گفتهاند هر مخلوقي از مخلوقات خداوند، در واقع «كلام» خداست.
گويي خداوند شعري خوانده يا يك سخنراني ايراد كرده است و تمام اين جهان، از اول تاريخ تا آخر تاريخ، شعر بلندي است كه خداوند آن راسروده است و همهي موجودات حروف و كلماتي هستند كه گويي از لب و دهان خداوند بيرون آمدهاند. تا آنجا كه به خدا برميگردد، هيچ چيز صورت معيني ندارد و آنجا عالم بيصورتي مطلق است؛ اما وقتي كه تنزل پيدا ميكند صورت به خود ميگيرد. پايين آمدن در اصل به معناي صورت يافتن است، نه اينكه پايين و بالايي وجود داشته باشد. هر چيز تا بيصورت است بالاست، و همينكه باصورت ميشود، پايين ميآيد. به تعبير مولوي:
اين مسأله از جمله مطالب بسيار جالبي است كه عرفاي ما هم بر آن انگشت تأكيد نهادهاند. اگر دقت كنيد درمييابيد كه بيشترين نهادها و سمبلهايي كه شاعران و عارفان ما به كار گرفتهاند، چيزهايي است كه از پيش خودشان شكلي ندارند، ولي ميتوانند به شكلهاي مختلف درآيند. به عنوان مثال، هوايي كه از دهان آدمي بيرون ميآيد، شكلي ندارد؛ ولي هنگاميكه در ني دميده ميشود شكل و آهنگي پيدا ميكند. مولوي كراراً از اين موضوع بهره برده است:
هر يك از ما مثل ني هستيم كه بر لب خدا نشستهايم و او در ما ميدمد. دم او، بيشكل و بيصورت است، اما وقتي كه در ني ميرود صورت پيدا ميكند. همچنين است باد كه هيچ شكل و صورتي ندارد و از نمادهاي بسيار محبوب عارفان بوده است، چون ميتواند عالم بيصورتي را، كه بعد ميتواند صورتدار شود، نشان بدهد. به قول سهراب سپهري:
و من مسافرم، اي بادهاي همواره! مرا به وسعت تشكيل برگها ببريد نور يا آب و خصوصاً دريا، نيز نمادهاي وجود الهي به عالم بالا هستند؛چون در وسعتشان بيشكل و بيصورتاند، اما بعداً به صورت درميآيند. كلام الهي در واقع همان ذات الهي است. سيرت، گفتار معيني ندارد، اما همين كه به شكل بيروني درميآيد و صورتمند ميشود، گويي هر موجودي كلمهاي است كه خداوند آن را نوشته است. اين كلمات گاه با واسطه نوشته ميشوند و گاه بيواسطه. مسيح(ع) همچون كلمهاي بود كه خدا بيواسطه آن را نوشت. اين مطلب بدين معنا نيست كه چون مريم(س) شوهر نداشت و حاملگياش بدون وساطت همسر صورت گرفته بود، مسيح(ع) كلمهي بيواسطهي خداوند بود. از آن جهت كه عيسي (ع) از طريقي نامتعارف به دنيا آمده بود، گويي خداوند اين «كلمه» را مستقيماً با دست خودش نوشته است و انشاء آن را به ديگران تفويض نكرده و نسپرده است. به اين ترتيب عيسي (ع) در اين عالم «كلمهي الهي» شد. عيسي (ع) كلمهاي شد كه هم خدا آن را مستقيماً نوشته بود و هم به خودي خود مستقيماً خواندني بود؛ يعني كلمهاي بود كه نه تنها كلمه، بلكه عين معنا بود كه در عالم ظاهر شده بود. از سوي ديگر، عيسي (ع) روح خدا هم بود. تفاسير و تعابير زياد و مختلفي از اين موضوع شده است. روح خدا به چه معناست؟ كلمهي «نفخ» (دميدن) و «روح» با هم رابطه دارند. در ادبيات ديني ما مفهوم «نفخ» به معناي دميدن، در كنار كلمهي «روح»-كه با «ريح»، به معناي باد، هم ريشه است- قرار ميگيرد. همچنين كلمهي «نفس» با «نفس»،به معني«دم»، همريشه است. كلمهي«spirit» نيز به معناي «دميدن» و «دم» است و در كلماتي مثل«respiration» به معناي، ظاهر ميشود. كلمهي«باد» و «باده» (به معني شراب) در فارسي، يا «spirit»، كه هم به معناي روح است و هم به معناي شراب اينها همه در مفهوم عميقي وراي اين الفاظ وجود دارد، كه آن مفهوم عميق همان امر بيشكلي است كه ذاتاً صورت ندارد، اما ميتواند مصور بشود. هر وقت كه ما از عالم بالا سخن ميگوييم، بايد موجودي را بيابيم و دست بر آن بگذاريم كه گويي از پيش خود شكلي ندارد. عالم بالا، عالم بيصورتي و بيشكلي است، و به تعبير مولوي، «عالم عدم» است. وقتيكه به عالم بالا «عالم عدم» گفته ميشود، به معناي عالمي است كه «عدم» در اينجا به معناي نيست و معدوم و نابود نيست. مولوي در نردبان تكامل خود ميگويد:
هنگامي كه از اين مرحله اوج ميگيرد و بالا ميرود، نهايتاٌ ميگويد:
مولوي ميگويد، من در نهايت مدارج تكامل، عدم ميشوم. اين عدم به معناي نيستي نسيت، چرا كه در اين صورت عين انحطاط بود و ديگر معناي كمال را افاده نميكرد. كمال آن چيزي است كه بماند، نه اينكه برود. اگر شما بيشترين ثروتها را به دست آوريد اما ناگهان از بين برود، در نهايت شما بيثروتايد. ثروتمند آن است كه ثروت داشته باشد و ثروتش برايش بماند. مولوي ميگويد، از جمادي، گياه ميشوم و در مرحلهي بعد بالاتر ميروم و حيوان ميشوم، سپس انسان ميشوم. بعد از آن از انسانيت هم برتر ميشوم و ملك ميشوم:
وقتي كه از ملك هم قربان شدم و جنبهي ملكي و فرشتگي را هم قرباني كردم و زير پا گذاشتم و بالاتر رفتم، به مرحلهي عدم ميرسم. اين مرحلهي عدم به معني زوال و نابودي نيست، بلكه به معناي رسيدن به عالم ماوراي ماده و عالم غيب است. مولوي در مورد حضرت مريم(س) و مكالمهاي كه با روح الهي داشت همين تعبير را به كار ميبرد و ميگويد، روحي كه بر مريم(س)ممثّل شد به او گفت:«به كجا پناه ميبري؟ به كجا فرار ميكني؟»
گفت: من در عالم عدم، يعني در عالم ماوراي طبيعت و عالم غيب، داراي مقام و منزلت و صاحب علم هستم، آنجا بيا ما را ببين، كاينجا سبكبار آمدم.». شما هرگاه در اين عالم چيزي را پيدا كنيد كه به خودي خود هيچ شكلي نداشته باشد ولي استعداد شكلپذيري را داشته باشم، اين بهترين نشانه و نماد و سمبل براي عالم ماوراي ماده و عالم غيب است. عرفاي ما معمولاً در اينجا مفهوم آب را به كار ميگيرند. اينكه تا اين حد در مثنوي روي دريا و آب سرمايهگذاري شده است به همين دليل است. آب و دريا از خودشان شكلي ندارند، اما در هر ظرفي كه ريخته شوند به شكل آن ظرف درميآيند. آب مزههاي مختلف پيدا ميكند. اگر در آن شكر بريزيد، شيرين ميشود؛ اگر در آن نمك بريزيد، شور ميشود. هم ميتوانيد آب را آلوده كنيد و هم ميتوانيد آن را تميز و نظيف كنيد. نور نيز، كه تا اين حد مورد تأكيد مولوي است، چنين است. نور هم از خود شكلي ندارد. بستگي دارد كه بر چه چيز و از درون كدام روزن و پنجره بتابد تا كاملاً به شكل و رنگ آن چيز درآيد. براي من جالب است كه عرفاي ما مفهوم «باد» را مورد توجه قرار ندادهاند؛ البته باد مورد توجه آنها بوده و آن را با روح همجنس ميدانستند و هر جا كه بادي ميوزيد، چنان ميديدند كه گويي روحها آنجا در حركتاند. حافظ در غزلي لطيف ميگويد:
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||