![]() |
||||||||||||
|
|
|||||||||||
|
||||||||||||
|
||||||||||||
|
درباره دين اديان بيانگر انديشههاي اقوام در باب جهان، مطلق- يعني هستي در خود و براي خود- علت، ذات، عنصر جوهري طبيعت و ذهن، و بالاخره بيانگر ديدگاههاي آنها دربارهي طرز تلقي ذهن بشري يا طبيعت بشري در قبال اشياء، الوهيت و حقيقتاند. (تاريخ فلسفه، ص 150) پس موضوع دين با موضوع هنر و فلسفه يكي است: دين، در انسان، همان آگاهي او به طبيعت حقيقي اوست، طبيعتي كه به هستي و به آنچه خود هست قانع نيست و نارسايي همهي هدفهاي متناهي را احساس ميكند و برتر از آنها را ميجويد و همواره در جستوجوي ماوراء طبيعت، جامعهي موجود و هستي خويش، و نگران آفرينش تازه در ماوراء اين حدود است؛ دين، خلاصه، بيانگر وجود زندهي نامتناهي در متناهي است. «خدا در اينجا فقط به عنوان ماوراء متناهي تعريف ميشود.» (فلسفهي دين، ص109). حضور خدا، به عقيدهي هگل، همين تمايل من به دوردست، همين كوشش، كار و مبارزهي من براي رها شدن از هدفهاي متناهي و عبور از مرز واقعيت موجود و هستي فعلي من است. ]خدا[ همين نفي حد، همين آفرينش بيپايان است. از آنجا كه طبيعت حقيقي بشر چنين است و بشر موجودي متناهي و يك بار براي هميشه تعريفشده نيست كه مانند يك نوع حيواني با غرائز تغييرناپذير قادر به شكستن قالب منطقي و حدود خويش نباشد، از آنجا كه بشر در واقع همان فعل درگذشتن از حد موجود، يا، به اصطلاح، همان نامتناهي بالفعل است، همهي چيزهاي متناهي، يعني معين و قطعي، داده شده و خارجي، متنند يك جسم يا يك غريزه، يا يك پيشداوري يا يك شهوت فرونشسته، همه، متضاد با كيفيت وجود او، همه غير وجود او هستند و فقط به عنوان مصالحي براي وجود حقيقي بشر، براي وجودشدني بشر، معنا دارند. و در خصوص نامتناهي بايد گفت كه نامتناهي فقط وجود ماوراء متناهي، يا غير آن، نيست. ]احساس[ نامتناهي دروغين آن است كه فقط به نه گفتن و به چيز ديگر پرداختن دلخوش است بيآنكه چيزي از كيفيت وجود گذشتهاش را در خود نگاه دارد. ]احساس[ نامتناهي دروغين نفي انتزاعيِ متناهي است. مثلاً جستجوي بيپايان علل نوعي نامتناهي دروغين است. يك چنين تلاشي تا بينهايت ميتوان ادامه داد. اين گونه تكرار گنگ و بي زبان متناهي نامتناهي حقيقي نيست. نامتناهي حقيقي تمامي متناهي را در خود دارد، و همان فعلي است كه وجود متناهي با آن نهاده ميشود و معنا پيدا ميكند، همان كليت زندهاي است كه با تشخيص تناهي وجد متناهي، با نفي نقص ذاتياش، و با ادغام كردن آن به عنوان لحظهي وجودي ضروري ولي فرعي ]در كليت حركت وجودي[ دائم در كار آفرينش خويش است و لحظهاي آرام نميگيرد و نميآسايد. اين نامتناهي حقيقي، همان حركت، همان پيچيدهترين و غنيترين حركت، يا حركت ديالكتيك، يعني فعل آفرينش است. "دين، ذهن آگاه به ذات خويش ]...[، يا بر كشيده شدن متناهي و رسيدن آن به حد نامتناهي است. "،به عبارت ديگر، "دين تصويري از وحدت طبايع الهي و بشري است " بشر از نامتناهي به نامتناهي اوج ميگيرد. از حد وجود فردي درميگذرد و به كلي ميرسد. و دين همان است كه سبب احساس عدم متناهي و وابستگي آن در آگاهي بشر ميشود؛ بشر كه در جستجوي دلايل اين عدم و وابستگي است فقط هنگامي به آرامش ميرسد كه حضور نامتناهي را درك كند. ماخذ: در شناخت انديشه هگل |
||||||||||||
| ||||||||||||
|
||||||||||||