صفحه اصلي | معرفي پايگاه | ارتباط | راهنما | English division
جستجو
عرفان در اشعار سعدي
خبرت خرابتر كرد جراحت جدايي
چون خيال آب روشن كه به تشنگان نمايي
تو چه ارمغان آري كه به دوستان فرستي
چه از اين به ارمغان كه تو خويشتن بيايي
بشدي و دل ببردي و به دست غم سپردي
شب و روز در خيالي و ندانمت كجايي
دل خويش را بگفتم چو دوست ميگرفتم
نه عجب كه خوبرويان بكنند بيوفايي
تو جفاي خود بكردي و نه من نميتوانم
كه جفا كنم، وليكن نه تو لايق جفايي
چه كنند اگر تحمل نكنند زير دستان
تو هر آن ستم كه خواهي، بكني كه پادشاهي
سخني كه با تو دارم، به نسيم صبح گفتم
دگري نميشناسم، تو ببر كه آشنايي
من از آن گذشتم اي يار كه بشنوم نصيحت
برو اي فقيه و با ما مفروش پارسايي
تو كه گفتهاي تأمل نكنم جفاي خوبان
بكني اگر چو سعدي نظري بيازمايي
در چشم بامدادن به بهشت برگشودن
ز چنان لطيف باشد كه به دوست برگشايي
غزل سعدي
بگذار تا مقابل روي تو بگذريم
دزديده در شمايل خوب تو بنگريم
شوق است در جدايي و جور است در نظر
هم جور به كه طاقت شوقت نياوريم
روي ار به روي ما نكني، حكم از آن تست
باز آكه روي در قدمانت بگستريم
ما را سري است با تو كه گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم به آن سريم
گفتي ز خاك بيشترند اهل عشق من
از خاك بيشتر نه، كه از خاك كمتريم
ما با توييم و با تونهايم،اينت بوالعجب
از حلقهايم با تو و چون حلقه بر دريم
نه بوي مهر ميشنويم از تو، اي عجب
نه روي آن كه مهر دگر كس بپروريم
از دشمنان برند شكايت به دوستان
چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم
ما خود نميرويم دوان از قفاي كس
آن ميبرد كه ما به كمند وي اندريم
سعدي تو كيستي؟ كه در اين حلقه كمند
چندان فتادهاند كه ما صيد لاغريم
عرضه كردم دو جهان بر دل كار افتاده
به جز از عشق تو باقي همه فاني دانست
حافظ
Copyright © 2003-2007 Life of Thought e-Publication.
1386-1382
نشريه الكترونيكي حيات انديشه
مفتخر است در دريافت و اشاعه انديشهها؛ جاي كه نيانديشيم براي ما و به جاي ما، ميانديشند!