![]() | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
گلشن راز شيخ محمود شبستري گلشن راز (باغ دل) از آن گلشنگرفتم شمهاي باز نهـادم نــام او را گلشــن راز در او راز دل گلــها شـكفتــه كه تا اكنون كسي ديگر نگفته عيون نرگس او جمله بيناست زبان سوسن او جمله گوياست گلشن راز
شيخ محمد شبستري نيز چون سعدي آفريننده گلشني است كه باد خزان را در آن راه نيست اما آدميان خزانزده را به باغ سبز و نامنتهاي عشق فرا ميخواند تا از دلتنگي عالم به درآيند و به گشايش و خرمي رسند.
عراقي «گلشن راز » شيخ محمود شبستري يكي از آن باغهاست كه هفتصد سال است رنگ خزان به خود نديده و كس بوي بيوفايي از آن نشنيده است. گلشني كه:
گلشن راز اما اين گلشن چگونه از آسمان معني به زمين الفاظ فرود آمد و در عالم نقش و نگار نام و نشان يافت، خود قصه شيريني است كه شيخ محمود در آغاز چنين حكايت كرده است: هفدهمين سال از سده هشتم هجري در ماه شوال بود و ما حلقه انسي داشتيم با عزيزان و ياران كه ناگاه:
و نامهاي آورد از پيشواي سالكان آن ديار، امير حسيني هروي، كه چون چشمه خورشيد شهره آفاق بود و هنرهاي بسيار داشت. آن بزرگ در نامه خويش سؤالاتي منظوم از مشكلات اصحاب اشارت و عاقلان مجنونصفت طرح كرده بود، در كلماتي منظوم كه متن آن چنين بود:
چون رسول نامه بر خواند، مجلسيان را از آن سؤالات بديع و شگفت و وجد و حالي درگرفت. آنگاه همه روي در من آوردند كه حل اين مشكلات با توست و بايد چنانكه خواستهاند، پاسخي منظوم فراهم آوري تا نه تنها اهل خراسان كه جملهي عالم از آن بهره گيرند. عذر آوردم و گفتم آخر اين درويش را سر شاعري نيست و:
و ديگر آنكه:
اما به پيروي از فرمان الهي كه فرمود: فاما السائل فلاتنهر.(سوره والضحي) خواهنده را از در خويش مران.
و به پاس خاطر ياران و حق صحبت ايشان بدين كار سر نهادم و در آغاز در برابر هر بيت سؤال، بيتي در پاسخ بياوردم و نامه به پايان بردم و:
آنگاه نازنيني كه همه سر ارادت بر آستان او داشتيم، فرمود بر آنچه گفتي چيزي بيفزاي و آن اسرار كه در پرده نهان كردي يوسف وار از پرده به مجلس فرست.
هفت پيكر پس به اشارت آن شكر لب:
گلشن راز و چون خود را درميان نميديدم و طوطي صفت آنچه ميگفتم گفته استاد ازل و شرح اشارت ابروي او بود، در آن مقام حضور با حضرت دوست گفتم كه نام اين منظومه چيست. جواب بر دل آمد كه اين كتاب گلشن راز ماست. رواست كه نام آن «گلشن راز» باشد. پس:
بعد از شيخ محمود، بسياري از شاعران و حكيمان كوشيدهاند تا به ذوق خويش پرسشهاي آن عارف خاور را پاسخ گويند، ولي هيچ يك توفيقي نيافتهاند و اشعار آنها از اوراق كتاب به صفحهي دلها نيامده است و اكنون نيز ميتوان اهل ذوق و دانش را به چالش در اين ميدان معرفت دعوت كرد تا كه قبول افتد و چه در نظر آيد. گلشن راز به حقيقت پاسخ گستردهي آن ابيات است كه شيخ خراسان طرح كرده بود و در اينجا به جاي گشت و گذار كامل تنها پنجرهاي بدان گلشن ميگشاييم و پاسخ كوتاه شيخ را به پارهاي از آن پرسشها باز مينماييم و مشام جانها را به شميم گلهاي شيخ عطر آگين ميكنيم. باشد كه همگي از اين بوي دلاويز و منظر دلكش بدان گلشن جانبخش راه يابيم و:
در ماهيت تفكر نخستين پرسش داناي خاور آن بود كه: گوهر انديشه چيست؟ از كجا ميآيد و به كجا ميرود؟ و پاسخ كوتاه شيخ اين است كه:
«فكر» چنانچه اصحاب منطق گفتهاند، از مقولهي حركت است الا آنكه منطقيان گويند فكر حركتي است از مبادي و مقدمات معلوم به سوي مراد و مقصود كه آن بر جوينده مجهول است و نزد عارفان حركتي است از باطل به سوي حق، از جزء به سوي كل، از كثرت به وحدت، از نمود به بود، از عالم رفت و آمد به عالم ثبات، از حدوث به قدم، كه همهي اينها تعبيرات گوناگون از حقيقت واحد است و اين تعريف عارفانه براي تفكر در تعارض با تعريف اصحاب منطق نيست بلكه برترين مصداق حركت از مقدمات معلوم به نتايج مجهول همين حركت از جزئيات (مقدمات معلوم) به سوي كل (نتيجه و مقصود) است. به تمثيل توان گفت كه چون به دريا نظر كنيم امواج و كفها و حبابها به منزله جزء و باطل و نمود و كثرت و حادث و متغيرند و آب كه حقيقت امواج و كفهاست قديم و ثابت و عين حق است. پس هر كه نظر كرد به درياي هستي و ديد كه هر دم هزاران هزار موج ميآيند و ميرونـد و صـد هـزاران حباب كه هـر يك فرعونوار باد نخـوت در سر دارند و كوس«انا الحق» ميزنند و به طرفهالعيني محو ميشوند، اگر در اين تماشا فتنهي حادثات نگردد و امواج و كفها را حقيقت نشناسد و در پشت امواج حادثات آب قديم الذلت را مشاهده كند اهل تفكر است.
شاعر و نقاش مشهور انگليسي، ويليام بليك، در قطعه شعري از منظومه «نغمههاي بيگناهي» كمال آدمي را چنين وصف كرده است: جهاني را در سنگريزهاي ديدن، و بهشتي را در يك گل وحشي مشاهده كردن، و بينهايت را در كف دست نگه داشتن، و ابديت را در لحظهاي دريافتن. و اينها همه، تعبير شاعرانهاي است كه شيخ محمود آن را حركت از جزء به كل خوانده است. تعريف شيخ محمود از حركت، علاوه بر انواع حركت در تفكر منطقي، سير و سلوك اهل معرفت را نيز در بر ميگيرد، از آنكه عرفان نيز به يك نظر حركتي است از جزء كه موجوداتند به سوي كل كه حقيقت هستي و ذات احديت است و به تعبير ديگر، عارف از عشق به جزء آغاز ميكند و به تدريج به عشق كل ميرسد بيآنكه عشق جزء را از دست بدهد، زيرا كل را در جزء ميبيند و سعدي وار ميگويد.
در موضوع تفكر پرسش دوم در موضوع فكرت است كه در چه چيز بيانديشيم و از كدام انديشه بپرهيزيم. پاسخ كوتاه شيخ اين است:
يعني شرط سلوك در راه حق اين است كه سالك در نعمتها و مواهب الهي بيانديشد و چنانكه گفتيم از اين نعمتها به منعم راه يابد.
سعدي اما انديشه كردن در ذات حق، باطل است، نه بدان خاطر كه فكر ما كوتاه است و موضوع فكرت بلند. بلكه چون خداوند فرمود: ما از رگ گردن به او نزديكتريم. (سوره ق،16) هر چه بيشتر در او انديشه كنند از او دورتر شوند، زيرا انديشه كردن يافتن واسطهاي است كه تفكركننده را به مراد نزديكتر كند و اينجا چون نهايت نزديكي حاصل است هر واسطه و دليلي كه ذهن بياورد، خود مايهي دوري از محبوب و حجاب روي او شود.
مثنوي در مثنوي جلالالدين رومي، حكايت مردي را ميخوانيم كه از خدا گنج ميخواهد و طالب روزي وسيع، بي«واسطه» كسب است.بعد از دعا و زاري بسيار در خواب نشان گنجنامهاي را به وي ميدهند كه در آن نوشته استبراي يافتن گنج مراد، بايد تير و كمان به دستگيري و به فلان نقطه روي و روي در قبله بايستي و تير در چلهي كمان نهي و رها كني هر جا تير افتاد گنج همان جاست. آن مرد گنجنامه را مييابد و بدان نقطه ميرود، تير در كمان ميگذارد و تا بنا گوش ميكشد و رها ميكند. تير به نقطهاي دور دست ميافتد، اما هر چه در آن نقطه و اطرافش كندوكاو ميكند از گنج اثري نميبيند. گمان ميكند كه كمان را به قدر كافي نكشيده است. تيري ديگر با قّوتي بيشتر رها ميكند كه دورتر ميافتد و باز اثري از گنج نميبيند. مدتي ادامه ميدهد تا به كلي نوميد ميشود و باز ناله و زاري ميكند. در خواب با وي ميگويند كه دستور را تمام و كمال اجرا نكردي ما گفتيم كه تير در كمان نه و رها كن و از كشيدن كمان سخني نگفتيم. كشيدن كمان فضولي بيجاي توست. و اين فضولي است كه تو را از گنج محروم كرده است. بدينسان راز گنج بر مرد آشكار ميشود و آن را مييابد. نكته داستان در اين است كه گنج در كنار آدمي است، همان جاست كه او ايستاده است.
در ماهيت من پرسش ديگر از « حقيقت من » است كه خود از شگفتيهاست، زيرا هر چه بيشتر آدمي در آن ميانديشد بر حيرتش ميافزايد.
ديوان شمس كيست كه با هزاران آرزو و صد هزاران آگاهي همچنان يكي است و خود را بي هيچ واسطه درك ميكند. هم ُمدِرك است و هم ُمدُرك، وهم عين ادراك است. عقل و عاقل و معقول است، و بيننده و ديده و ديدار است. پاسخ شيخ محمود اين است كه:
يعني هستي مطلق از نام و نشان و عبارت و اشارت مبرّاست، چنانكه عطار گفت:
اما اگر همان گوهر يكتاي بينشان كه در عين يكتايي خود بهر بيكران است و داراي اوصاف و شئونات نامتناهي است، در اوصاف خود متجلي شود و از دريچهاي خاص سر برآورد، نام و نشان و عبارت و اشارت يابد و ماهيتي به نام «من» زاده شود، چنانكه از حقيقت آب صد هزاران موج و حباب پديد ميآيد، هر يك به نقشي و طرحي ديگر و همه بيخبر از ذات خويش، دعوي انيت دارند و با هم به جنگ و تنازعند، الاّ آنكه اگر از ذات خود كه همان آب است آگهي يابند غرق در وجد و مستي شوند و از بند « من» كه حجاب آنها از ذات خويش است رهايي يابند و مستي نزد عارفان، همان آگاهي حباب از ذات آب و محو كردن شأن حبابي خويش در كليت درياست. در اين حال مستي، حباب از دريا دم ميزند و « انا الحق» ميگويد. اين آگاهي را از آن جهت كه عين بيخبري از « من» است به مستي تشبيه كردهاند يا خود حقيقت مستي همين است و مستيهاي ديگر همه سايه و مجاز است و چون همه غمـهاي حباب از اين است كه خود را بر لب بهر فنا ميبيند و بيم جان و غم سود و زيان عيش او را تلخ ميكند، وقتي در اين مستي از گوهر ذات خود كه همان آب است آگاه ميشود از غم نيستي خلاص مييابد و خود را جاودانه و رويين تن ميبيند و تمـام وجـد و شادي ميشود و چون حافظ ميگويد:
مسافر كيست و مرد كامل كدام است ؟ پرسش ديگر از سالكان راه و واصلان درگاه است كه مسافر كيست و مرد تمام و انسان كامل كدام است. شيخ گويد:
يعني سالك راه حق كسي تست كه از خودي و هستي خويش كه به منزله دود بر آتش است گذر كند و آتش صاف و بيدود گردد كه عين گرمي و عين نور است. گرمي نشان مهر، و نور رمز دانايي است و اين هر دو نشان سوفي با صفاست، اما مرد تمام كسي است كه در عين خواجگي و سروري عالم معنا، همچون غلام كمر خدمت مردمان را بسته باشد چنانچه كه در حديث آمده است: «سيد القوم خادمهم». سرور هر قومي خدمتگزار آن قوم است.
و پيامبر اكرم(ص) خود نمونه كامل اين سروري و اين خدمت بود. عارف جادو سخن حكيمنظامي در اوصاف خود گويد:
كمر بستن سرو از آن جهت است كه روزها سايه خود را بر گل و ريحان مياندازد تا از آفتاب تند در امان باشند و شبها با گذار نسيم از شاخ و برگهايش براي گلها قصه ميگويد تا به خواب روند و شايد آزادگي سرو در همين خدمت است.
ديوان شمس راز وحدت ديگر پرسيدهاند: چه كسي از «راز وحدت» آگاه ميشود و عارف كه به پارسي، شناسنده است شناساي كدام حقيقت است و اگر چنانكه عارفان گفتهاند عارف و معروف بحقيقت يك چيزند و آن ذات پاك الهي است، پس بگوييد كه اين سوداي عاشقي در سر خاكيان از چيست و:
ديوان شمس پاسخ كوتاه شيخ شبستر اين است:
يعني كسي به آستان واحد مطلق، كه حضرت حق است، راه مييابد كه در هيچ منزلي از منازل راه نايستد زيرا ايستادن در هر مرتبه خاص هر چند مقامي بلند باشد باز توقف در حدود و زنداني شدن در چهارچوب «مقام معلوم» است كه شأن فرشتگي است و انسان در معراج به سوي واحد بايد از معدن و نبات و حيوان و ديو و شيطان و فرشتگان و كرّوبيان بگذرد.
ديوان شمس پس اگر آدمي در منزلي بايستد آفرينش را از همان منزل ببيند و از همان سخن گويد كه با نگاه واقفان در منازل ديگر متفاوت است.
گلشن راز اما اگر عارف بعد از رهايي از اوصاف بهيمي و شيطاني و گذار از مراتب فرشتگان و كرّوبيان در منزل پايان، غبار غير از دامن خويش بيفشاند به حريم وحدت راه مييابد و آنجا:
چنين عارفي كه با معروف وحدت يافته است ميتواند از معروف سخن گويد زيرا تنها او داند كه او كيست و به گفته مولانا:
در معني ان الحق پرسش ديگر از «انا الحق» گفتن منصور است كه روا بود يا ناروا، سخني گزاف بود يا حقيقتي شگرف. شيخ گويد كه همه ذرات عالم مست حقند و در آن مستي دعوي انا الحق دارند و چون غير حق را در جهان حقيقتي نيست، «انا الحق» را با «هو الحق » چه تفاوت باشد كه هر دو نداي حق است.
الهي قمشهاي اما نقطه جوش و جواز انا الحق مستي است و آن نفي خود و تعين خاص هر موجود است و چون « من» غايب شود، همه اوست و «من» كه عين هوشياري است انا الحق نتواند گفت و اگر گويد عين كفر و ظلمت است چنانكه انا الحق فرعون. زيرا او مست حق نبود بلكه هوشيار خويش يا مست هواي خويش بود. اما اگر انا الحق محصول محو هويت و از ميان برخاستن «من» باشد، نه تنها از نيكبختي چون منصور كه از درختي نيز رواست چنانكه موسي از درخت شنيد «انّي انا اللّه» و در آن حال درخت غرق آتش بود. يعني هويت او در تجلّي حق سوخته بود و منصور نيز در آن حال كه انا الحق ميگفت همان آتش را بر جان خويش داشت و از اين روي:
ابو السعيد ابوالخير و اينكه در قرآن آمده است: در آفرينش هيچ نيست مگر آنكه زبانش به ستايش او گوياست، ولي شما تسبيح آنان را در نمييابيد.(اسراء، 44) تعبيري از همان معني «انا الحق» است كه هر موجودي بهقدر حقانيت خويش كه تجلّي حق مطلق در اوست، از او سخن ميگويد بلكه نفس هستي او همين ستايش حق است.
گلشن راز
ديوان شمس اما جرم منصور آن بود كه در ميان هوشياران، مستي خود را آشكار كرد و آن راز سر به مهر را كه:
ديوان شمس بيپرده بر زبان آورد و نصيحت آن مجذوب سالك را كه گفت: «سر همانجا نه كه باده خوردهاي» نشيند و ندانست:
مثنوي و شايد شيخ شبستر از آن بيت در ديباچه گلشن راز كه گفت:
مرادش منصور است، كه گوهر وحدت را از ژرفاي كثرت بر آورد و هدف تير ملامت شد و ديگران از اين واقعه عبرت گرفتند و گوهر را در صدف الفاظ و عبارات شاعرانه پنهان كردند چنانكه در ابيات زير:
حافظ
حافظ
شمس مغربي
مثنوي
الهي قمشهاي
در حقيقت وصال پرسش ديگر از «حقيقت وصال» است كه چگونه براي سالك دست ميدهد و چگونه ممكن است كه مخلوق به خالق واصل شود در حالي كه اين يك ممكن است و آن يك واجب، و چه نسبت خاك را با عالم پاك. شيخ گويد كه نه مخلوق به خالق واصل ميشود، نه ممكن به واجب ميرسد، مگر آنكه مخلوق از شأن و مرتبه مخلوقي به درآيد و ممكن گرد و غبار امكان از دامن خود برافشاند كه در آن حال وجه امكاني كه به منزله سايه است در آفتاب محو ميشود.
مولانا
حافظ به عبارت ديگر تا مخلوق، مخلوق است خالق نيست و چون مخلوق در خالق محو شد ديگر مخلوق نيست و تنها خالق است و اين وصال اوست با او چنانكه در شب معراج پيامبر كه سعدي گفت:
به حقيقت عبد در معبود فنا شد و آنچه در آن خلوت از نبي بر جا مانده بود همان نفحهي الهي و گوهر رحماني او بود و ديگر شئونات خلقي همه از ميان برخواسته بود.
نظامي و نيز وقتي موسي از خداوند ديدار طلبيد و «لن تراني» شنيد او را گفتند كه در كوه بنگر و هنگامي كه پروردگار موسي بر كوه تجلي كرد «كوه از ميان برخاست» و موسي فريادي كشيد و بيهوش افتاد. بنابراين ديگر كوه در ميان نبود و تجلي حق بود كه موسي را بيهوش كرد و عارفان همه گفتهاند كه حضرت حق را جز با خويش سر و سودايي نيست. خود عاشق است و خود عشق است و خود معشوق.
حافظ از اين رو، وصال سالك غيبت او از خويشتن است كه در زبان شعر از آن به «مستي» تعبير كردهاند و اين مستي يا غيبت را شرط وصال بلكه عين وصل دانستهاند.
عطار
حافظ
مثنوي
سعدي در بيت آخر مقصود از«پيراهن» همان وجه امكاني و تعيين فردي است كه عين حجاب و مانع وصال است چنانچه سنايي گفت:
حديقهالحقيقه
صدف و گوهر يكي ديگر از آن پرسشهاي حكمتآميز اين است كه امواج معاني از كدامين بحر به ساحل سخن ميرسند و از ژرفاي آن بحر چه گوهر بيرون آيد. شيخ گويد:
دريا رمزي از هستي مطلق است و ساحل آن دريا، نطق و زبان و بيان است كه در معناي وسيع همهي آفرينش را شامل ميشود زيرا جهان از كلمه پديد آمده و خود از جنس كلمه است و آن سخن كه در حرف و گفت و صوت ميآيد حكايتي است كه از سخنهاي خاموش باز ميگويند. در اين درياي هستي حرف به منزلهي صدف است كه گوهر معني و دانش دل در او پنهان ميشود و بر جوياي معرفت است كه صدف صورتها را باز كند و آن لؤلؤ لالا را كه گوهر معني است برون آورد اما بيشتر آدميان از درياي دانش به صدفي و سبويي قانع شوند و به قيل و قال علم از وجد و حال با معلوم دور مانند و بدين سوداي بيسود خرمن عمر بر باد دهند.
گلشن راز و نشان عالمان صاحب صدف، اوصاف شيطاني از حرص و غرور و حسادت و مردم فريبي و دكانداري و گراني و تكبر است و نشاندارندگان گوهر، اوصاف فرشتگي از فروتني و محبت و خدمت و عدالت و شجاعت و پاكدامني است و اين بدان كي ماند.
معماي شگفت يكي از پرسشهاي شگفتآور كه به معما و لغز بيشتر شبيه است و مصداق روشن Paradox به زبانهاي اروپايي است اين است كه خبر دهيد مرا از آن جزء كه از كل خود افسونتر است و نشان دهيد كه چگونه ميتوان آن جزو را در كل يافت. از اين سؤال خود پيدا است كه پرسنده از وجود چنين جزوي باخبر است الّا آنكه از ماهيت آن جزو و راه نيل به آن نشان ميپرسد. شيخ گويد:
در پاسخ نخستين سؤال در «ماهيت تفكر» شيخ گفت كه تفكر حركت از جزو به كل است و در آنجا مقصود از جزو، موجودات مقيد و محدود و مراد از كل، وجود مطلق بود كه سالك بايد با نگاه وحدت بين در وجه مشترك موجودات يعني جزوها بنگرد و با محو كردن حدود و تعينات هر موجود به شهود كل كه هستي مطلق است نايل شود اما در اينجا سخن از جزوي است كه از كل خود بزرگتر است و سخن در حركتي است از كل به جزء كه در ظاهر عكس حركت تفكر يعني از جزو به كل است و مشكل سؤال در اين است كه فزونتر بودن كل از جزو در شمار بديهات و فطريات آدمي است كه اثبات آن نيازمند دليل نيست و بر اين نكته جمله حكما اتفاق نظر دارند پس به ناچار بايد كه جزء و كل را در اين مقام معناي ديگري باشد كه البته چنين است. براي روشن شدن مطلب و حل معما بايد گفت: اشيائي كه در اطراف خود ميبينيم هر يك را وجودي و ماهيتي است. وجود وجه مشترك موجودات و ماهيت حد خاص و مايهي امتياز هر موجود از موجود ديگر. پس هر موجود از اين حيث كه از دو جزء وجود و ماهيت تركيب شده كل است، اما چون در دو جزو آن نيك نظر كنيم در مييابيم كه آن جزو وجود امري اصيل و عيني و خارجي است و آن جزو ماهيت به حقيقت امر عدمي و اعتباري محض است زيرا ماهيت هر موجود كيفيت پايان گرفتن وجود در اوست. چنانكه ماهيت دايره و مثلث و مربع را كيفيت تمام شدن سطح و مرز يافتن و محدود شدن آن تعيين ميكند و اگر كسي در باغي باشد كه از هر طرف پيش رود آنرا هيچ ديواري يا انتهايي نباشد تعيين شكلي بر آن باغ نتوان كرد كه هر چه ميرود باغ است و اما اگر آن باغ از اطراف به گونه اي تمام شود پس نامي از دايره و مربع و مستطيل و غيره بر آن نهند. بدين بيان در هر موجود جزو وجود او باغ مطلق است جزو ماهيت مقيد كردن آن باغ است و چون باغ مطلق از باغ مقيد افزونتر است توان گفت كه در اينجا جزو بر كل فزوني دارد زيرا جزو حقيقت وجود است و كل وجود است به اضافه محدوديت و بديهي است كه وجود مطلق بزرگتر از وجود محدود است و اما طريق جستن آن جزو كه از كل فزون است جز اين نيست كه در هر شيء يعني كل، در آن جزو اصيل بنگرند و آن جزو اعتباري را به صندوق عدم اندازند. به عبارت ديگر در باغستان عالم، ديوارها را از ميان بردارند تا همه يك باغ شود و ميبينيم كه اين حركت از كل به جزو با آن حركت تفكر كه از جزو به كل بود بحقيقت يكي است و به يك منزل منتهي ميشود و در زبان اهل معرفت گاه از آن جزو وجود كه وجود مطلق است به «عدم» تعبير كردهاند و مقصود عدم محدوديتِ و فقدان ديوارهاست و آن كل را كه همان موجوداتند هستي خواندهاند و با اين نگاه معني ابيات زير و نظاير آن كه در سخن عارفان بسيار به چشم ميخورد روشن ميشود.
جامي
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||