صفحه اصلي  |  معرفي پايگاه  |  ارتباط   |  راهنما  | English division

 جستجو جستجوى سريع 

باشگاه حيات انديشه | طرح انديشه |  پرسشهاي بنيادين | مباحث فكري  | انديشه‌هاي انديشمندان | مناجات | لينكستان | نقد و نظر
انديشه سرا
فلسفه چيست؟
تاريخ انديشه‌ها
تبادل انديشه‌ها
انديشه معاصر
قدرت انديشه
دنياي انديشه‌ها
تاملات فلسفي
مقالات فلسفي
دانشنامه فلسفه
عرفانكده
عرفان
معرفي عرفا
مفهومي به نام خدا
خلوت دل
قطعات عرفاني
مقالات عرفاني
ادبستان
درباره ادبيات
آشنايي با مشاهير ادبيات
قطعات ادبي
شعر و شاعري
مقالات
عرفانكده--» عرفان--» ديدگاهاي مختلف درباره عرفان--» ديدگاه خواجه انصاري

عرفان در نظر خواجه انصاري

عرفان راه و روشي است براي حصول معرفت و وصول حق و اين معرفت طبق گفته خواجه عبدالله انصاري(پير هرات) مريد ممتاز و جانشين شيخ ابوالحسن خرقاني به سه درجه است و مردم را در آن به سه گروه تقسيم كرده است: معرفت عامه، معرفت عالم، معرفت خاصه، كه هر كدام مراحلي دارد مانند معرفت فطري، و معرفت دلالت، و معرفت مشاهدت و معرفت تقدير و معرفت تصديق و معرفت تحقيق. معرفت عامه معرفت فطري است و اين نخستين مرحله از معرفت و شناخت است و هرگاه اين معرفت با تفكر در شواهد و دلائل همراه شود به مرحله‌ي بالاتري ارتقاء مي‌يابد كه معرفت رسمي يا عالمانه خوانده مي‌شود.

معرفت رسمي را خواجه عبدالله معرفتي مي‌داند كه كافر و بيگانه هم در آن با ديگران انبازند و اين كافران و بيگانگان اگر كتب و رسول را تصديق كنند در ثواب نيز با ديگران انباز مي‌شوند و از نتيجه و پاداش سير آمدن و جمع بودن بر كل و دوام نظر بر ديده‌ي سر، گزارد عبارات و معاملات بر نشان‌ها و يقين راست. اين مرحله از شناخت مبتي بر شواهد نيست، بر نور يقين و الهام و فراست و تيزبيني مبتي است. «مهر» از اين معرفت زاده مي‌شود و تا شخص به مهر نرسد بيكار و مزدور است. مهر ديواري است ميان خاص و عام چنانكه شيخ بهاءالدين عاملي دانشمند آگاه قرن يازدهم هجري سروده است:

 

اي زاهد خام از خدا دوري تو

ما با تو چه گوئيم كه معذوري تو

تو طاعت حق كني به اميد بهشت

رو، رو، تو نه عاشقي كه مزدوري تو

 

اما معرفت خاص‌الخاص يا معرفت مستغرق در محض توحيد نه با استدلال حاصل مي‌شود، نه عقل و علم در آن راه دارد و نه اجتهاد به آن راه مي‌برد و نه شواهد بر آن دلالت مي‌كنند هيچ واسطه و وسيله‌اي در آن نمي‌گنجد. اين معرفت نيز سه ركن دارد: مشاهدت قرب، صعود از علم، مطالعت جمع.

اين معرفت اختياري نيست قهري است. عارف را مقهور مي‌كند، خود در پي عارف است. با طلب كردن و به دنبال رفتن حاصل نمي‌شود. در اين معرفت نه «ميم» است و نه «عين» و نه«را» و نه «فا» و نه«تا». در حقيقت عرفان نه از بهشت سخني است و نه از دوزخ نشاني. بهشت و دوزخ هست و عارف به آن اعتقاد دارد ولي بهشت و دوزخ براي عارفان كه اهل حقيقت‌اند نيست براي عوام است. عارفان خاصان خاص اويند. اما شناخت به صنايع، شناخت مبتني بر بيم و طمع است كه پير هرات آن را معرفت مزدوران نام نهاده است. به نظر او كسي كه خدا را از بيم و طمع و يا از بهر احسان او مي‌شناسد و مي‌پرسد و دوست مي‌دارد، در حقيقت او را نه شناخته، نه پرستيده، و نه دوست داشته است و آنكه مي‌پندارد كه حق را به خود شناخته و دريافته است، نه شناخته است، و نه دريافته، بلكه روي از شريعت برتافته است. معرفت حقيقي يا معرفت خاصه معرفتي است از افق حقيقت و حوالي آن، و كمترين نتيجه‌ي اين معرفت «احوال» و«ولايات» است كه خداوند به دارنده‌ي آن عطا مي‌كند اين معرفت، معرفت عيان است، نه معرفت بيان، و شرط آن داشتن يقين درست و توكل بر خداوند است و پذيرفتن عجز اسباب و بازگشتن از اسباب به مسبب و با همگي وجود با او گشتن و از خلق و علايق، معرفت التقاء و نظر است، در عين وجود در مكانت وصال، رسته از آب و حاك. اين معرفت همه در «عنايت» بسته است. به همين سبب آنجا كه هست از آب پارگين بيشتر است و آنجا كه نيست از كبريت سرخ عزيزتر است. با آنكه هفت اندام درين معرفت ديدور مي‌گردد و هر مويي زبان از اين معرفت عبارت نمي‌توان كرد.

 

من گنگ خواب ديده و عالم كر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش

 

كسي كه به اين معرفت رسيده باشد حتي در ديدار ديده‌اي ندارد، چرا كه ديدار از ديده بسي بالاتر است. ديدار او را با همه‌ي وجود مي‌بايد ديد و اين ديدار جز با ديده‌ي عرفان «بينش» ممكن نيست. شناخت و معرفت اين است. آن ديگران پنداره است. عارفان به اين معرفت زنده‌اند. حيات آنان اين معرفت است. اين معرفت از عين جود است نه بذل مجهود. در اين معرفت احوال نيست چرا كه اين معرفت و رأي احوال و عارف درين معرفت گم. و غايت اين معرفت حيرت است.

سالك حقيقت در عرفان چون از مقام محبت عام بگذرد و به اوايل محبت خاص برسد، داخل مره‌ي اصحاب قلوب و ارباب احوال، قبض و بسط بر دل او فرود آيد. و مراد از بسط اشراق قلب است به لمعان نور حال و سرور. و سبب رفع حجاب نفس از پيش دل است. چون قبض و بسط از جمله احوال‌اند، مبتديان را از آن نصيبي نباشد، و منتهيان به سبب خروج از تحت تصرف حال، از آن گذشته باشند، لاجرم مخصوص باشد به متوسطان. و مبتديان را به جاي قبض و بسط، خوف و رجا بود. چنانكه منتهيان را به جاي آن فنا و بقا بود. و خوف و رجا به حكم ايمان، مشترك باشد ميان متوسط و مبتدي و منتهيان را به حكم انسلاخ از وجود نه قبض بود و نه بسط و نه خوف و نه رجا. 

ماخذ: تاريخ عرفان

باشگاه حيات انديشه | طرح انديشه |  پرسشهاي بنيادين | مباحث فكري  | انديشه‌هاي انديشمندان | مناجات | لينكستان | نقد و نظر

Copyright © 2003-2007 Life of Thought e-Publication.

1386-1382

 نشريه الكترونيكي حيات انديشه

مفتخر است در دريافت و اشاعه انديشه‌ها؛ جاي كه نيانديشيم براي ما و به جاي ما، مي‌انديشند!