صفحه اصلي  |  معرفي پايگاه  |  ارتباط   |  راهنما  | English division

 جستجو جستجوى سريع 

باشگاه حيات انديشه | طرح انديشه |  پرسشهاي بنيادين | مباحث فكري  | انديشه‌هاي انديشمندان | مناجات | لينكستان | نقد و نظر
انديشه سرا
فلسفه چيست؟
تاريخ انديشه‌ها
تبادل انديشه‌ها
انديشه معاصر
قدرت انديشه
دنياي انديشه‌ها
تاملات فلسفي
مقالات فلسفي
دانشنامه فلسفه
عرفانكده
عرفان
معرفي عرفا
مفهومي به نام خدا
خلوت دل
قطعات عرفاني
مقالات عرفاني
ادبستان
درباره ادبيات
آشنايي با مشاهير ادبيات
قطعات ادبي
شعر و شاعري
مقالات

 انديشه سرا --» انديشه معاصر --» مقالات

جنگهاي موج سوم

 ايواز طه:آمريكاييان نزديك به يك سال پيش در جريان جنگى ديگر در خاورميانه حكومت صدام حسين را سرنگون كردند. اين جنگ برخلاف تصور اوليه و به رغم مخالفت هاى همپيمانان آمريكا طى چند هفته به سرنگونى حكومت بعثى انجاميد. اكنون در جغرافياى سياست بين الملل چه رخ داده است كه جنگ ها با اين كيفيت و سرعت هدايت مى شوند؟

اگر از منظر كلى به آنچه از زمان جنگ هاى كويت و يوگسلاوى و افغانستان تاكنون روى داده بنگريم، يك نكته بيش از خود جنگ ما اهميت مى يابد و آن اينكه: اين جنگ ها بخشى از «جريان بزرگ تغيير» در زمانه ماست و اگر مجموعه عوامل فرهنگى، سياسى و اقتصادى را از نظر دور نداريم، شيوه اين جنگ ها، به ويژه جنگ سرنگونى صدام حسين، متاثر از يك فراگرد بزرگ تاريخى است كه بشر از انقلاب كشاورزى تا انفجار اطلاعات تجربه كرده است. اين شيوه مبتنى بر سيصد سال دستاورد هاى فناورانه انسان است و تفاوت بنيادينى با اهداف توطئه آميز جنگ دارد. به سخن ديگر، گرچه گروهى قدرتمند در واشنگتن در حال سودجويى از مواهب موج الكترونيك و تركش هاى انبوه انفجار اطلاعات هستند و اين سودجويى اگر چه به خودى خود زشت است، اما زشتى آن به هيچ روى از زيبايى و كارآيى موج سوم تمدن يعنى موج الكترونيك نمى كاهد. موجى از تمدن كه به ديده ما جنگ را متناسب با افزار هاى فناورانه خود سرعت و وسعت شگفت بخشيده است.

در اينجا ما با دو موضوع اخلاقى و فلسفى روبه رو هستيم. از جنبه اخلاقى مى توانيم درباره اين جنگ ارزش داورى كنيم. ممكن است گروه باز ها در اردوگاه جمهوريخواهان آمريكا آن را نيك بشمارند و ما زشت و نفرت انگيزش بينگاريم، و حتى امكان دارد كسى چون گرهارد شرودر نيز پيدا شود كه از ته دل از جناب جورج بوش بيزار شود ولى در صحنه سياست جهانى با ترديد هاى مخاطره انگيزى به داورى بپردازد. با اين همه، وقتى از جنبه فلسفه و ماهوى به اين جنگ مى نگريم، فارغ از زشتى و زيبايى اش و پيش از تامل در سرعت عمليات رزمى با اين پرسش مواجه مى شويم كه غرب با تكيه بر كدام زيرساخت فكرى و توان فناورانه مى تواند در يوگسلاوى، افغانستان و عراق منويات خود را بر دشمنانش بقبولاند.

مهم ترين عناصر اين زيرساخت، بى گمان در پيشينه فرهنگى غرب نهفته است، اما براى بررسى پردامنه آن نيازى نيست كه به دور دست ها رفت و از غول هاى سهمگينى چون فرانسيس بيكن، اسحاق نيوتن، رنه دكارت، امانوئل كانت و اينشتين آغاز كرد. بلكه در همين نزديك هاى تاريخ آدمى، انسان هاى كم اهميت ترى در قالب نظريه هاى عملگرايانه شان روح ابزارساز و دانش قدرت آفرين فرهنگ غرب را عملياتى مى كنند.

و حال كه آمريكاييان در متن رويداد ها حضور دارند چه بهتر كه از سه نفر يعنى آلوين تافلر، فرانسيس فوكوياما و ساموئل هانتينگتون نام ببريم. از دومى و سومى به اختصار تمام و از اولى با اندكى تفصيل.

فوكوياما در آستانه فروپاشى شوروى از پايان تاريخ سخن گفت. البته نبايد ديدگاه هاى بديع وى را به گونه احمقانه اى دريافت، همان كارى كه مارگارت تاچر كرد.

بانوى آهنين به محض آنكه عبارت «پايان تاريخ» را شنيد، گفت: «آغاز چرنديات!» صرف نظر از پايان تاريخ به معناى عميق آن، فوكوياما فرجام تضاد ها و ستيزه هاى عقيدتى و پيروزى نهايى ليبراليسم سرمايه مدار را بشارت مى داد. اگر تاريخ را كشمكش هاى طبقاتى و يا نبرد ايدئولوژى ها مى سازند، وقتى اين ايدئولوژى ها به سود ليبراليسم فرو پاشند، ديگر تاريخى در كار نخواهد بود. گرچه فوكوياما تفريح نمى كند اما از سخنان وى چنين برمى آيد كه در بستر «ناتاريخ» يا در دنياى بدون تاريخ، در هر نبرد متحمل، سرنوشت جنگ ها پيشاپيش به سود ليبراليسم كه آنك به صورت ايدئولوژى مسلط جهانى درمى آيد، رقم خواهد خورد.

با اين همه، زبانه كشيدن بى درنگ ستيزه هاى نژادى و قومى در اوايل دهه نود قرن گذشته، كفه ترازو را به سود نظريه «برخورد تمدن » هاى هانتينگتون سنگين كرد. هانتينگتون با پيش بينى وقوع جنگ هاى آينده در مرز هاى داغ تمدن ها، بر انديشه پايان تاريخ مهر باطل زد. در واقع با فروپاشى اتحاد جماهير شوروى و تبديل شدن جهان از دو قطب سياسى به چندين بلوك تمدنى، تاريخ به نوعى تازه آغاز شده بود. وقتى حوادث يازده سپتامبر روى داد، فوكوياما در اتاق كارش در واشنگتن دريافت كه نظريه اش با چالش جدى مواجه شده و ترجمان نظريات هانتينگتون شمشيرى خواهد بود كه به فاصله اندكى بر سر شبح ملاعمر و معماى بن لادن فرود مى آيد.

در كنار دو نظريه پرداز مذكور، آلوين تافلر، از منظر بسيار متفاوتى به جنگ - و جنگ عراق به نحو اخص _ مى نگرد. فارغ از دولتمردانى كه بى عنايت به ماهيت موج سومى جنگ، از پشت شيشه هاى دودى نگرش سنتى شان ميدان نبرد در عراق را نظاره كردند، رويداد ها در بسترى از شگفتى ها جريان يافت. شگفتى هايى كه معماى آنها را در پرتو نظريات تافلر به راحتى مى توان گشود.

مى دانيم كه موج عظيمى در جهان عليه اين جنگ راه افتاد. رسانه ملى ما كه به طور معمول تمامى رويداد هاى عالم و آدم را از چشم انداز ايدئولوژيك مى نگرد، چندان به اغراق گراييد كه بسيارى گمان كردند ائتلاف غربى در باتلاق هاى جنوب بين النهرين به دام افتاده است اما صرف نظر از تحليل هاى جانبدارانه درباره فرجام جنگ اين بار رسانه ملى بى سبب متهم به بزرگنمايى شده بود. زيرا ابعاد مخالفت هاى جهانى با جنگ عراق چندان گسترده و گويا بود كه خاطره مخالفت ها با جنگ ويتنام را در ياد ها زنده مى كرد.

در پايتخت هاى اروپايى چندين نوبت تظاهرات ميليونى به راه افتاد؛ در آمريكا ستارگان سينما نيز به استهزاى بوش پرداختند؛ به جز بلر و برلوسكونى و اسنار، ديگر رهبران اروپايى يا به مخالفت علنى پرداختند و يا دم برنياوردند. رابين كوك وزير خارجه سابق بريتانيا همكارى با آمريكا را فاجعه سياسى ناميد و جنگ را نتيجه ماجراجويى جورج بوش خواند؛ بخشى از آراى گرهارد شرودر در انتخابات از طريق مخالفت با آغاز جنگ در عراق كسب شد؛ كلر شورت وزير توسعه بين المللى بريتانيا در اعتراض به جنگ _ البته با اندكى تاخير _ استعفا داد؛ وزير دادگسترى آلمان در يك اقدام حيرت انگيز بوش را هيتلر كوچك لقب داد؛ و شيراك تا وتوى قطعنامه سازمان ملل پيش رفت. رسانه هاى جمعى عرب يكپارچه و ستيزه جويانه به مخالفت با آمريكا پرداختند؛ عربستان سعودى در رديف دشمنان جاى گرفت؛ تركيه راه عبور سربازان غربى به سوى عراق را بست؛ و مصر پرچم مخالفت عربى با سياست هاى كاخ سفيد را بر دوش گرفت. روس ها گرچه همچون قهرمانان جن زده داستايوفسكى در برهوتى ميان همراهى و رويگردانى هروله كردند، ليكن دست آخر به مخالفت برخاستند، و چينى ها در خويشتن دارى و سكوتى كه براى آمريكاييان چندان خوشايند نبود، فرو رفتند.

حال سئوال اساسى اين است كه دولت بوش با وجود اين همه مخالفت چگونه بى ترس و واهمه اى از باتلاق افغانستان و عراق گذشت؟ آنان با كدام جرات در جايى مثل افغانستان كه دولتمردانش همچون خوابگرد هاى صحرايى اهداف مشخصى نبودند، نيرو پياده كردند؟ به گمان ما همه جواب ها در تحول ماهيت جنگ نهفته است تحولى كه تافلر از آن سخن مى گويد.

به عقيده تافلر ما هنوز قادر به درك اين نكته نيستيم كه عصر انقلاب صنعتى را پشت سر گذاشته ايم. اينك روش هاى اساسى توليد، دچار دگرگونى بنيادى شده و شيوه هاى جنگ نيز به تبع آنها دگرگونى يافته اند. در نظام اقتصادى جديد، توسل به روش هاى توليد انبوه، به نحو شايع منسوخ مى شود و جاى آن را توليد فردى و موردى در چارچوب نياز هاى جديد نظام اقتصادى مبتنى بر مهارت فنى مى گيرد. به علاوه كنار گذاشتن توليد انبوه، موجب تجزيه بازار هاى كلان به شعبه هاى كوچك تر مى شود. حتى تبليغات بازرگانى كه پيشتر بر رسانه هاى همگانى متكى بودند، به روش هاى اختصاصى و غيرهمگانى روى مى آورند. آنها با استفاده از ارتباطات مستقيم پستى، كانال هاى متعدد فكس و اينترنت، بازار هاى كوچك و معينى را قبضه مى كنند. همه اينها در واقع سلطه نظام پرحجم صنعتى را برمى چينند. آثار اين دگرگونى ها هم در تركيب نهاد خانواده كه رفته رفته به اشكال متفاوتى درمى آيد و هم در حيات فرهنگى كه بيش از پيش به تنوع مى گرايد، بى درنگ ظاهر مى شود.

در بعد نظامى، شيوه جنگ از سياست كشتار انبوه و جمعى عدول مى كند و به تقليل تلفات نامربوط با اهداف، تغيير ماهيت مى دهد. مقايسه اى بين تلفات جنگ هاى اول و دوم جهانى با تلفات جنگ كويت و افغانستان دليلى بر اين مدعاست.

صرف نظر از اغراق شبكه الجزيره در كشتار غيرنظاميان افغانى و يا حادثه قتل عام طالبان اسير در مزار شريف، جريان جنگ، كشتگان انگشت شمارى بر جاى گذاشت. درست است كه ويرانه ها در برخى نقاط به چشم مى خورد اما نشانى از تلفات انسانى بر جاى نبود. همچنين در سال ۱۹۹۱ پس از يك ماه بمباران پيوسته عراق در هفتاد هزار ماموريت هوايى تعداد كشتگان از چند صد و يا احتمالاً چند هزار تن تجاوز نكرد. عراق يك ماه در معرض بزرگ ترين عمليات هوايى تاريخ قرار گرفته بود حال آنكه در هر ماه از جنگ جهانى اول به طور متوسط ۱۳۷ هزار نفر جان خود را از دست دادند.

در جنگ جهانى دوم نيز هر ماه ۳۳۸ هزار غيرنظامى در نتيجه حملات هوايى جان باختند. با عنايت به اين آمار، كاهش شگفت تلفات در نبرد هاى اخير به تمامى از تغيير ماهيت جنگ از سياست «كشتار انبوه» به «ضربه زنى به هدف هاى مربوط» نشات مى گيرد. وقتى به تدريج آوار دموكراسى ها و ديكتاتورى هاى انبوه فرو مى ريزد، و صنايع سنگين و بزرگ جاى خود را به دنياى مجازى اينترنت مى دهند، جنگ نيز نمى تواند به عنوان پديده جارى جوامع انسانى از اين تحولات بر كنار بماند.

علاوه بر هدف گيرى محدود و موردى، زمان نيز در جنگ هاى جديد اهميت شايان توجهى دارد. از اين رو اگر آمريكاييان به پايان سريع جنگ در افغانستان باور نداشتند، در آن سرزمين به قمار زد و خورد نمى پرداختند. از نظر تافلر موضوع انجام عمليات سريع ايجاب مى كند كه به جاى زد و خورد نيرو ها و درگيرى فرساينده و تدريجى، بر سرعت جابه جايى نيرو ها و نيز بر تحرك و انجام عمليات غافلگير كننده، و قطع خطوط تداركاتى دشمن افزوده شود. اينك به جاى تمسك بر روش هاى سنتى كه بر طبق آنها ميزان پيروزى را با مساحت اراضى اشغال شده مى سنجيدند، جنگ پيشرفته براى برهه هاى زمانى محدود در اراضى موردى و مشخصى برنامه ريزى مى شود. گرچه احتمالات جنگ همواره با برنامه ريزى ها و پيش بينى ها مطابق درنمى آيند، و ممكن است شيوه جنگ موج سومى نيز همانند آنچه آمريكاييان در عراق درگيرند به شمشيرى دو لبه تبديل شود، با اين همه، بمباران دقيق از بالا و تمركز عمليات روى نقاط راهبردى بدون توجه به اشغال اراضى وسيع از ويژگى هاى جنگ موج سومى است. در عراق بى آنكه دروازه بسيارى از شهر هاى بين راه گشوده شود و حتى بى آنكه بصره به تصرف درآيد، نيرو هاى ائتلاف به يكباره سر از ناصريه و بغداد درآوردند. چون هدف اصلى تنها تسليم بغداد و سرنگونى حكومت بود.

اگر جنگ پيچيده اى در آسمان با تكيه بر مغز هاى انسانى و تراشه هاى هوش مصنوعى و ماهواره ها جريان نداشت محال مى نمود كه سربازان آمريكايى با جنگ افزار هايى نه چندان زياد اما به غايت كارا در شاهراه بصره _ بغداد راهپيمايى كنند. درست است كه نظريه توطئه ما را با انبوه بدگمانى ها و تبانى ها مواجه مى كند، ليكن، توطئه باورى مو به مو درباره تمامى آ نچه در عراق اتفاق افتاد ما را در شناخت واقعيت ها به بيراهه مى برد. زيرا در مقابل هزاران موشك كروز و بمب هاى سهمگين هدايت شونده، چندان محملى براى توطئه نگرى صرف نمى ماند. آمريكاييان بدون اشغال اراضى وسيع و مراكز كم اهميت صرفاً در انديشه سقوط صدام حسين بودند، و اين امر با راهبرد جنگ موج سوم منطبق بود.

اگر هانتينگتون و فوكوياما، به رغم هوادارى هر دو از جنگ آمريكا عليه عراق، در دو قطب مخالف نظريه پردازى مى كنند، حوزه نظرورزى تافلر تصادم بنيادينى با انديشه هاى آن دو ديگر ندارد. اگر فوكوياما و هانتينگتون به اسباب و انگيزه هاى حوادثى چون يازده سپتامبر و يا جنگ عراق مى پردازند، تافلر در ماهيت تكنولوژيك قضيه كند و كاو مى كند. البته كندو كاوى كه در سطح ژورناليسم كاملاً حرفه اى انجام مى گيرد، نه در سطح تاملات عميقى كه هايدگر در باب فناورى دارد. فوكوياما جنگ كويت را يك اشتباه تاريخى مى داند و تروريسم را اقدامى از سر ناچارى و بيهودگى توسط فرهنگى مى انگارد كه به مرور زمان مدرنيزه خواهد شد. از ديدگاه وى، اين پديده ها نه نقض كننده انديشه پايان تاريخ كه عوارض جانبى زندگى جمعى اند. در عوض هانتينگتون جنگ كويت، ستيزه هاى خونين بالكان و يا حمله يازده سپتامبر ۲۰۰۱ را صورتى از تحقق نظريه خود مى داند.

اما تافلر به تمامى ديگرگونه مى انديشد. وى جنگ را در آينه «جريان بزرگ تغيير» مى نگرد كه به مدد جهش عمودى در بردار پيشرفت علم، سرعت تصاعدى مى گيرد. براى تافلر آنچه اهميت دارد زيرساخت موج سومى جنگ و ناهمسانى ماهيت آن با جنگ هاى دوران موج اول يعنى انقلاب كشاورزى و دوم يعنى انقلاب صنعتى است. درست است كه جنگ كويت و فروريزى برج هاى دوقلوى مركز تجارت جهانى به شهرت و صحت نظريه فوكوياما ضربه زد، و مويداتى براى نظريه نه چندان استوار هانتينگتون فراهم آورد، ليكن انديشه هاى تافلر نه تنها در كوران آزمون عينى آسيبى نديد، بلكه جنگ افغانستان و عراق دقيقاً به شيوه اى طراحى و اجرا شد كه تافلر تحليل و پيشگويى كرده بود.

 

ماخذ: روزنامه شرق- ش 220

 

باشگاه حيات انديشه | طرح انديشه |  پرسشهاي بنيادين | مباحث فكري  | انديشه‌هاي انديشمندان | مناجات | لينكستان | نقد و نظر

Copyright © 2003-2007 Life of Thought e-Publication.

1386-1382

 نشريه الكترونيكي حيات انديشه

مفتخر است در دريافت و اشاعه انديشه‌ها؛ جاي كه نيانديشيم براي ما و به جاي ما، مي‌انديشند!