![]() |
||||||||||||
|
|
|||||||||||
|
||||||||||||
|
||||||||||||
|
سیری در تاریخ فلسفه از ولتر به کانت در اینجا راه از
عقل نظری بدون ایمان دینی به سوی ایمان
دینی بدون عقل نظری است. ولی چکیده عصر
روشنگری و دایرة المعارف و قرن عقل بود. هیجان گرم
فرانسیس بیکن، تمام اروپا را (بجز روسو ) قانع و مطمئن ساخته بود که
عقل و منطق میتواند تمام مسایل را حل کند و « استعداد کمال بیپایان
» انسان را روشن سازد. کوندورسه در زندان « جدول تاریخ پیشرفت
ذهنی انسانی» را در 1793نوشت. این کتاب اعتماد عالی قرن
هجدهم را به عقل و علم نشان میدهد و برای مدینه فاضله
راهی جز تعلیم عمومی نمیشناسد. حتی
آلمانیهای صلب و محکم نیز مرد روشنفکری مانند
کریستیان وولف و نویسنده امیدوار خوشبینی
مانند لسینگ داشتند. پاریسیهاي سبک روح این عقل متأله را
در روح «ربة النوع عقل» به شکل زن دلفریب برزن و کوی مجسم کردند . این ایمان
به عقل در اسپینوزا بنای با شکوهی از منطق و هندسه ساخت: جهان
یک دستگاه ریاضی است و میتوان آن را به برهان و
قیاس از روی اصول مسلمه از پیش شرح و وصف کرد .مسلک عقلی
بیکن در هابز به شکل یک الی دو مادیگری آشتی
ناپذیر در آمد؛ چیزی جز «جزء لایتجزی و خلا» وجود
ندارد؟ از اسپینوزا تا دیدرو، اجزای متلاشی شده
ایمان در پشت سر خلق عقل پیشرو پراکنده بود: اصول کهن یکی
پس از دیگری از میان میرفت؛ کلیسای
گوتیک عقاید قرون وسطي با جزئیات لذتبخش و عجیب و
غریبش در هم میریخت؛ خدای باستانی با خانواده
بوربونها از تخت سلطنت فرود میآمد؛ بهشت جای خود را به آسمان و فضا
میداد و دوزخ یک کلمه هیجانانگیز محسوب میشد.
هلوسیوس و اولباك کفر و الحاد را چنان باب روز کردند که حتی
کشیشان نیز به آن متمایل گشتند، لامتری برای فروش
این کالا به آلمان رفت تا تحت عنایت و توجه پادشاه پروس بازارش را
رونق دهد. هنگامی که در سال 1784لسینگ به یا کوبی گفت که
از اسپینوزا پیروی میکند و بدین ترتیب او را
مات مبهوت ساخت، خود نشانه این بود که عقل پیروزمند به اوج خود
رسیده و ایمان و دین به حضیض افتاده است. دیوید
هیوم که در حمله روشنگری به حصار دین ایمان سهم
بسزایی داشت میگفت که اگر عقل بر ضد شخصی باشد، آن شخص
بیدرنگ بر ضد عقل قیام ميکند. ایمان امیدهای
مذهبی که در صد هزار محراب و معبد اروپا طنین انداز بود، در موسسات
اجتماعی و دلهای مردم نه چندان ریشه دوانیده بود که به
این زودیها تسلیم حمله خصمانه عقل گردد و طبعآ ضروری بود
که این ایمان و امیدی که به دادگاه کشانیده شده
است، صلاحیت داوران و قضاوت را مورد تردید قرار دهد و عقل و دین
را هر دو به آزمایش طلبد. این عقلی که میخواهد با
یک برهان اساس ایمان هزار ساله میلیونها مردم را متزلزل
سازد کیست؟ آیا معصوم و مبرا از خطا است؟ یا اینکه مانند
سایر اعضای انسانی قدرت عمل محدودی دارد ؟ اکنون وقت آن فرا
رسیده است که خود این قاضی را به محکمه بکشند و این
قاضی انقلابی خیرهسر را که به این فراوانی حکم
اعدام تمام امیدهای کهن را صادر میکند، تحت آزمایش
درآورند؛ دوران انتقاد عقل فرا رسیده بود. از لاک به کانت لاک و بارکلی و
هیوم راه را برای چنین بررسی و آزمایشی هموار
کردند، با اینهمه نتایج کار آنها ظاهرا با دین مباینت
داشت. طرح جان لاک
(1704ـ1632) آن بود كه روشها و ادله استقراری فرانسیس بیکن در
علم النفس به کار برد. نخستین بار در تاریخ فکر جدید در کتاب
بزرگ او با نام « تحقیق در فکر و درک انسانی » (1689) عقل به خود
متوجه شد و فلسفه آلت و میزبانی را که اینهمه به آن اعتماد داشت
تحت آزمایش و تحقیق درآورد. این نهضت درون
بینی قدم به قدم با داستانها درونبینی شروع به
پیشرفت کرد؛ ریچاردسن و روسو در داستانهای «کلاریسا
هارلوو» و «هلوئیز جدید» با رنگ احساسی و انفعالی، مقام
غریزه و احساس را بالاتر از عقل و درک قرار دادند . علم چگونه پیدا
میشود ؟ آیا چنانکه بعضی از مردم خوب میپندارند،
بعضی از معلومات ما فطری است؟ مثلآ مفاهیم خیر و شر و خدا
از روز ولادت در ذهن انسان موجود است و این وجود بر هر تجربه و
آزمایشی مقدم است؟ متکلمان و علمای روحانی از اینکه
خدا با تلسکوپ دیده نشده بود متوحّش بودند و میترسیدند که
عقیده به خدا از میان برود. فکر میکردند که اگر بگویند
ایمان و اخلاق در روح انسان عادی فطری است میتوانند
این افکار اصلی و اساسی را مستحکم سازند ولی لاک،
با آنکه یک مسیحی خوب بود و حاضر بود « حقانیت
مسیحیت » را با ادله قوی مبرهن سازد، این فرضیات را
قبول نداشت و به آرامی اعلام میکرد که تمامی معلومات ما از راه
تجربه و حواس بدست میآید و « آنچه نخست به حس در نیاید،
در ذهن وجود ندارد. » هنگام تولد، ذهن به منزله یک روح ساده خالی از
هر نقشی است. بعد حس و تجربه هزاران نقش بر آن مینگارد، بعد محسوسات
حفظ را به وجود میآورند و سپس حفظ افکار و مفاهیم را را ایجاد
میکند به نظر میرسید که این سخنان به نتایج وحشتآوری
منتهی میشود زیرا در اینصورت چون تنها ماده میتواند
بر حواس ما اثر کند، پس ما چیزی جز ماده نمیشناسیم و
باید فلسفه مادی را بپذیریم؛ اگر مایه اندیشه
فقط محسوسات باشد شخص عجول فورا استدلال میکند که مایه ذهن و قوه
مدرکه نیز فقط ماده است. اسقف جورج
بارکلی(1753ـ1684)گفت که چنین نیست. این تجزیه و
تحلیلی که لاک از علم و درک انسانی کرده، ثابت میکند که
مادهای وجود ندارد و فقط شکلی از ذهن انسانی. این تصور
خیره کنندهای بود که شخص از راه اینکه ما جز ماده
چیزی احساس نمیکنیم ثابت کند که ماده وجود ندارد! در
تمام اروپا تنها یک نفر اهل گل میتوانست این فلسفه سحرآمیز
را تخیل کند. بارکلی میگوید ببینید که مطلب
چقدر واضح است: مگر لاک نگفته است که علم فقط از راه حواس حاصل میشود؟
بنابراین تمام معلومات ما منحصر میشود به محسوساتی از ماده، و
مفاهیم و معانی از همین محسوسات بدست آید . پس یک «
شي » چیزی نیست جز مجموعهای از معانی و
مفاهیم یعنی محسوساتی که طبقهبندی شده و
تأویل گشته است. اعتراض خواهید کرد صبحانهاي که میخورید،
مجموعه معاني و مفاهيم نيست بلكه امري ذاتي و حقيقي است و چكشي كه به دست گرفتهايد
و نجاري ميكنيد كاملا مادي است. ولي صبحانهاي كه ميخوريد، نخست تودهای
از مبصرات و مشمومات و ملموسات است، بعد تبدیل به حس طعم میگردد و پس
از آن یک احساس راحت درونی و حرارت است . همین طور چکش مجموعهای
از احساس رنگ و اندازه و شکل و وزن و لمس و غیره است، حقیقتی
این چکش برای شما دارد مادی بودن آن نیست بلکه
احساسی است که انگشتان شما از آن میکند. اگر شما حواس نداشتید
چکش بر شما اصلا وجــود نداشت؛ ممکن است این چکش تا ابد دست بیحس شما
را بکوبد بدون آنکه کمترین توجه شما را به خود جلب کند. این چکش فقط
مجموعهای از محسوسات یا خاطرات است و از احوال و اشکال ذهن میباشد.
تا آنجا که میدانیم هر مادهای شکل و حالتی از ذهن است و
تنها حقیقتی که ما مستقیمآ درک میکنیم همان ذهن
است و بس. آنچه که از مادیگری میتوان گفت همین است.
ولی این اسقف ایرلندی درباره شکاک اسکاتلندی حساب
نکرده بود. دیوید هیوم (1776ـ1711) در بیست و شش
سالگی با رساله الحادی عالی خود با نام «رساله درباره
طبیعت انسان» که یکی از کتب معتبر و تحسین آمیز
فلسفه جدید است، تمام عالم مسیحیت را به لرزه درآورد.
هیوم میگفت ما ذهن و ماده را به وسیله ادراک میشناسیم
اگر چه ادراک ذهن ادراک باطنی است. ما هیچ حقیقت و
ماهیتی به نام « ذهن » درک نمیکنیم ؛ آنچه درک میکنیم
عبارت است از امور جداگانه از قبیل تصورات خاطرات و احساسات و غیره.
ذهن جوهر یا عضوی از تصورات و اظهار را شامل باشد نیست؛ بلکه
اسمی است که از مجموع تصورات و افکار انتزاع شده است. ذهن همان ادراکات و
خاطرات و احساسات است، و در پشت سر سلسله افکار و تصورات، موجود قابل ادراکی
به نام « روح » وجود ندارد .ظاهرا نتیجه چنین میشود که
همچنانکه بارکلی ماده را از میان برد، هیوم نیز ذهن را از
میان برد. چیزی به جا نماند؛ فلسفه خود را میان
ویرانههایی دید که خود موجب آن شده بود. تعجبی
نیست که یکی از نکته سنجان نصیحت کرده بود که دست از
اختلاف بر دارید، زیرا «نه مادهای هست و نه ذهنی.» ولی هیوم
با از میان بردن مفهوم روح و ذهن تنها به تخریب دین و
ایمان اکتفا نکرد، بلکه با انکار قوانین علمی خواست تا علم را
نیز سرنگون کند. از زمان برونو و گالیله علم و فلسفه خیلی
به قوانین طبیعت و «ضرورت» تتابع علت معلول تکیه داشتند.
اسپینوزا فلسفه عالی خود را بر روی این تصور
غرورآمیز بنا کرده بود. ولی هیوم میگفت
ببینید که ما اصلآ علت معلول و قوانین طبیعی را
ادراک نمیکنیم. آنچه ادراک میکنیم حوادث و تتابع و
توالی امور است، علیت و ضرورت استنباط ماست. قانون طبیعت
یک ضرورت ابدی که تمام حوادث مجبور به اطاعت از آن باشند، نیست.
بلکه تلخیص و تعبیری است که دستگاه تجربه ما به عمل آورده است.
ما نمیتوانیم تضمین کنیم که حوادثی که تاکنون
همیشه به دنبال هم میآمدند در آینده نیز بدون
تغییر خواهند آمد. قوانین طبیعت عبارتند از عادتی
که ما به توالی حوادث پیدا کردهایم و عادت را نمیتوان
«ضرورت» نام نهاد. فقط فرمولهای
ریاضی ضروری هستند، فقط اینها حقایق ثابت و
غیر قابل تغییر میباشند، علت آن هم این است که
این فرمولها یک تکرار بیهوده هستند؛ محمول عین موضوع است
و به اصطلاح حمل شی بر نفس است؛ 9=3 * 3 حقیقت و ضرورت ابدی است
برای آنکه 3*3 و 9 یک امر است منتها به دو نحو تعبیر شده است؛
محمول چیزی بر موضوع نمیافزاید. پس علم باید محدود
به ریاضیات و تجربه مستقیم باشد؛ به استنباطها و قیاسها
غیر محقق ناشی از «قوانین» و «قواعد» نمیتوان اعتماد
کرد. این شکاک مهیب ما در یکی نوشتههای خود
میگوید: «هنگامی که با ایمان به این اصول وارد
کتابخانهای بشویم چه ناراحتی و خسارتی ایجاد
خواهیم کرد! یک جلد از کتب فلسفی به دست خواهیم گرفت و
خواهیم پرسید: آیا این کتاب مطلب مجرّدی در باب
کمیت و عدد دارد؟ جواب منفی خواهد
بود. آیا مطلب آزمایشی در باب حقیقت وجود دارد؟ باز هم
جواب منفی خواهد بود. آنگاه آن را به آتش خواهيم افكند زيرا چيزي جز وهم و
مغالطع در آن وجود ندارد. تصور كنيد كه اين
كلمات در گوش مومنين چگونه صدا خواهد كرد. در اينجا بحث درباره معرفت و جستجوي
ماهيت و اصول و ارزش ادراك از حمايت مذهب خودداري ميكند و شمشيري كه اسقف باركلي
با آن اردهاي ماديگري را کشت بر ضد ذهن مجرد و روح مخلد به کار انداخته شد و در
این میان علم و دانش نیز خسارت فراوان متحمل گردید.
تعجبی نیست که هنگامی که ایمانوئل کانت، در سال 1775،
ترجمهای از آثار دیوید هیوم را خواند از نتایج آن
مات و مبهوت گشت و به قول خودش از «خواب دلبستگی به اصول مسلمه» بیدار
شد، خوابی که در آن بدون سئوال و اعتراض و اصول دیانت و قواعد علم را
پذیرفته بود. آیا علم و ایمان هر دو تسلیم شک و
تردید گشته بودند؛ در این صورت چگونه میشد آن دو را نجات داد ؟
از روسو تا کانت عصر روشنگری عقل
را در استدلال به نفع مادیگری به کار انداخته بود؛ بارکلی با
ادعای اینکه ماده وجود ندارد میخواست تا به اين استدلال پاسخ
دهد. ولی هیوم جواب داد که به همان دلیل ذهن و روح نیز
وجود ندارد. جواب دیگری نیز ممکن بود و آن اینکه عقل
میزان نهایی و قطعی نیست. سرتاسر وجود و هستی
ما با بعضی از استنباطهای نظری کاملآ مخالف است ما حق نداریم
که بگوییم که این نیازمندیهای طبیعت ما
باید در برابر اوامر منطق تسلیم شود و از میان برود،
منطقی که نتیجه نو خاستهای است از جزء ناپایدار و مملو
از وهم و خیال ما. چه بسا غرایز و احساسهای ما این
قیاسها و ادله را میخواهد ما را مثل اشکال هندسی بسازد تا در
رفتار و دوستیهاي خود صراحت فرمولهای ریاضی را داشته
باشیم، به دور افکنده است! شکی نیست که گاهیـ مخصوصآ در
پیچیدگیها و تصنعات و تکلفات زندگی شهری ـ عقل
راهنمای خوبی است، ولی در بحرانهای عظیم
زندگی و در مسائل بزرگ اخلاق و ایمان اعتماد ما بر احساسات
بیشتر از استدلالات است. اگر عقل بر ضد ایمان و مذهب برخیزد،
چیزی بدتر از عقل وجود ندارد. و به قول سنائی : یکی ره دو باده دست کوته کن
ایـن عـقــل دراز قــــد احـمـق را بـنـمـای بـه زیـرکــــان
دیـوانـــه
از مـصـحـف بـاطـل آیـت حـق را در موضع خوشدلان
مشتـاقـان
«موضوع» فرو گزار و «مشتق»را استدلال ژان ژاک روسو
(1778ـ1712)در حقیقت چنین بود؛ وی تقریبآ به
تنهایی در فرانسه با مادیگری و الحاد عصر روشنگری
مبارزه میکرد. سرنوشت یک چنین طبیعت ظریف و
عصبی که در میان عقلیون صلب و محکم و نویسندگان
دایرةالمعارف که تقریبآ طرفدار « هدوئیسم » ناپخته و خشنی
بودند چگونه بود؟ روسو در جوانی زار و رنجور بود ناتوانی جسمانی
و رفتار خشن و خالی از عطوفت پدر و مادر و معلمان وی، او را به عالم
احلام و اندیشه سوق داده بود. از تلخیهای عالم واقع به
گرمیهای جهان آمال و آرزو پناه برده بود و میخواست جبران شکستهایی
را که در عشق و زندگی متحمل شده بود در خیال و آرزو بیابد. کتاب
« اعترافات » او مخلوط ناسازگاری است از احساسات رقیق و میل به
تظاهر و افتخار، و در این میان ایمان محکم او برتری اخلاق
خویش نیز نمودار میگردد. در سال 1749
آکادمی دیژون اقتراحی کرد به این مضمون: « آیا
پیشرفت علوم و صنایع در تصفیه اخلاق موثر بوده است یا در
تباهی آن؟ » و برای کسی که بهترین پاسخ را بنویسد
جایزهای تعیین کرده بود. پاسخ روسو جایزه را ربود.
به عقیده او مضرات علوم و معارف از منافع آن بیشتر است، شدت و صداقت
استدلال او مثل کسی بود که چون از علوم و معارف بهرهای نیافته
بود میخواست آن را از ارزش بیندازد و بیاعتباری آن را
ثابت کند. بین مطبوعات چه هرج و مرج وحشتناکی در اروپا تولید
کردند. هر جا فلسفه پیش رفته است، سلامت اخلاق آن قوم رو به انحطاط نهاده
است. «حتی خود فلسفه میان خود مثلی دارند که میگویند
از آن زمان که اهل علم در میان مردم پدیدار شدهاند، اهل تقوا کمتر
دیده شده است.» «به جرئت ادعا میکنم که حالت تفکر مخالف طبیعت
است و شخص متفکر (و به قول ما « روشنفکر ») حیوان فاسدی است.» بهتر آن بود که
این پیشرفت سریع علوم و معارف را کنار میگذاشتیم و
فقط به تربیت و احساس مشغول میشدیم، تعلیم و تربیت
شخص را نیک بار نمیآورد معمولآ در کار شر ماهر میسازد.
غریزه و احساس بیشتر از عقل قابل اعتماد است. روسو در داستان مشهور
خود به نام « هلوئيز جدید » (1761)، بتفضیل برتری احساس را بر
عقل بیان میکند؛ از آن روز احساساتی بودن در میان
زنهای طبقه اشراف و بعضی از مردم باب روز گشت. فرانسه یک قرن با
ادبیات آبیاری شده بود، از آن به بعد با اشک چشم
آبیاری شد؛ و نهضت عظیم عقلی اروپا در قرن هجدهم
جای خود را به ادبیات احساساتی سالهای 1848ـ 1789 داد.
این جریان احیای شدید احساسات مذهبی را هموار
آورد. شور و جذبه شاتوبریان در کتاب «عظمت مسیحیت» (1802) فقط
انعکاس «ایمان آوردن کشیش ساووا » بود که روسو د کتاب خود درباره
تعلیم و تربیت - یعنی« امیل » (1762) - درج کرده
بود. استدلال این ایمان به طور مختصر چنین بود: اگر چه ممکن است
عقل با اعتقاد به خدا و بقای روح مخالف باشد، ولی احساس به طور
غیر قابل مقاومتی طرفدار آن است؛ چرا در اینجا به غریزه و
احساس اعتماد نکنیم و خود را تسلیم شکاکیت بیحاصلی
بسازیم؟ هنگامی که کانت
کتاب « امیل » را به دست گرفت، گردش روزانه خود را زیر درختان
زیزفون فراموش کرد؛ برای آنکه میخواست کتاب را یک مرتبه
تمام کند. در زندگی او این حادثه جدیدی بود زیرا
مرد دیگری را پیدا کرده بود که میخواست راه خود را از
ظلمت الحاد بیرون بکشد و با شهامت و جسارت و برتری احساس را بر عقل
نظری و مسایل مجرد آن اعلام میداشت. در اینجا نیمه
دیگر جواب به الحاد و کفر دیده میشد و شکوک و اوهام
بطریق قطع از میان میرفت. مأموریت کانت آن بود که تار و
پود این استدلالها را به هم وصل کند، آراي بارکلی و هیوم را با احساس
روسو پیوند دهد، مذهب را از دست عقل نجات دهد و در همان حال علم را از شک
رهایی بخشد. ماخذ: تاريخ فلسفه - ويل دورانت- نشر علمي فرهنگي |
||||||||||||
| ||||||||||||
|
||||||||||||