صفحه اصلي  |  معرفي پايگاه  |  ارتباط   |  راهنما  | English division

 جستجو جستجوى سريع 

باشگاه حيات انديشه | طرح انديشه |  پرسشهاي بنيادين | مباحث فكري  | انديشه‌هاي انديشمندان | مناجات | لينكستان | نقد و نظر
انديشه سرا
فلسفه چيست؟
تاريخ انديشه‌ها
تبادل انديشه‌ها
انديشه معاصر
قدرت انديشه
دنياي انديشه‌ها
تاملات فلسفي
مقالات فلسفي
دانشنامه فلسفه
عرفانكده
عرفان
معرفي عرفا
مفهومي به نام خدا
خلوت دل
قطعات عرفاني
مقالات عرفاني
ادبستان
درباره ادبيات
آشنايي با مشاهير ادبيات
قطعات ادبي
شعر و شاعري
مقالات

 انديشه سرا--» فلسفه چيست--» در ستايش فلسفه --» در شطح فلسفه

شطحياتي درباره فلسفه

فلسفه تالي فاسد دين و لايه زيرين معرفت است. در فلسفه چيزي از جهان را بلغور مي‌كنند و با كلمات مچاله شده خاصي به دهان عقل مي‌ريزند. عقل، هيولائي شيك و گودزيلائي متفكر است. عقل درنده‌اي داناست كه مثل آفتاب پرست‌ها در گوشه‌اي از جنگل تكامل مي‌نشيند تا پشه تخيلي را در گوشه تاملي به دست آورد يا چونان خرسي انديشمند در كوهستان‌هاي تاريخ به راه مي‌افتد تا شناسنامه گمشده اجدادش را از ميان گنجه غارها يا از روي برف ترك خورده تكامل بردارد.

            بيشتر اين فلاسفه مثل خرگوش‌هاي كودني هستند كه هر روز صبح آفتابگردان‌هاي مزرعه جهان را چك مي‌كنند و براي برآمدن آفتاب مراسم هويج خوردن راه مي‌اندازند. اين توله متفكران و جوجه انديشمندان كه خيال مي‌كنند دنيا به اين چند چسب نيوتني و چند خط كش دكارتي و چند لانه زنبور هگلي وصل است، اينها جهان را خيلي كوچك فرض كرده‌اند كه آن را بنهايت فرض مي‌كنند.

نه تنها دنيا بينهايت است بلكه بينهايت دنيا وجود دارد. اين دنياها نيز به نوبه خود بينهايت‌اند. مثلاً در دنياي پر پروانه‌ها جادوئي‌ترين رودخانه‌هاي جهان جريان دارد يا در دنياي پر طاووس اسرارآميزترين جنگل‌هاست فيلسوف عبارت از موجوديست كه تنها با عقل خود به شكار مي‌رود عين دانشمندي كه لوله آزمايشگاه خود را راه آب جهان فرض مي‌كند.

به هر حال فيلسوف يك موجود عقلاني‌ست، موجوديست كه با پرورش اندام‌هاي استدلالي، با رقص پاي مداوم فكري، ماهيچه‌هاي معنوي خود را قوي مي‌كند و به محض مشاهده موجودات، گارد فلسفي به خود مي‌گيرد.

اينكه مي‌گويند فيلسوف با چيزهاي كلي و گنده گنده مثل وجود و جهان سر و كار دارد يك دروغ مصلحتي است. اولاً به تعداد هر فيلسوفي وجود، وجود دارد. ثانياً مگر كدام فيلسوف در اين عالم سر برنمي‌دانم نگذاشت و كدام فيلسوف از اين جهان با داغ تحير نرفت و كدام فيلسوف با اين جمله كه آخيش به حقيقت وجود دست پيدا كردم از گرمابه عالم بيرون نزد همه لنگ حيرت بسته‌اند و ديو‌جانس وار، حمام آفتاب مي‌گيرند، همه مثل افلاطون در غار هستي تلو تلو مي‌خورند و آب از چهارستون تفكرشان سرازير شده است همه مثل ارسطو با اسباب ريش تراشي منطق و ادوات سبيل سابي ‌اسكندر زير قنديل قرن‌ها يخ بسته‌اند همه مثل كلبيون زوزه مي‌كشند و مثل رواقيون به راه خيره مي‌مانند. يك فلسفه سالم در جهان نداريم همه يا مثل مشائيون قولنج اشراق دارند يا مثل اشراقيون به ورم استدلال مبتلا مي‌شوند. اين فلاسفه جديد كه طرح ژنر يك افلاطون يا بو داده منطق ارسطوئي‌اند اساساً داخل تاريخ فلسفه نيستند.

من با قاطعيت مي‌گويم كه هيچ فيلسوفي تاكنون به ته حقيقت نرسيده است. بعضي فلاسفه حتي بوي حقيقت هم به مشام معرفتشان نرسيده است. عين لاشخور به جان واقعيت مي‌افتند و مثل كنه به معماهاي جهان مي‌چسبند اما به اندازه يك فيتوپلانكتون هم از رودخانه جهان معرفت ندارند.

بعضي از اين آقايان فلاسفه كه ادعاي تبيين جهان را دارند حتي به شناخت كامل عيال خود هم نرسيدند و ريق رحمت را سركشيدند آخر آدمي ‌كه از شناخت اخوي كوچيكه خود هم عاجز است چگونه مي‌تواند ادعاي بستن راه حقيقت و عربده در ميان واقعيات را داشته باشد.

مقوله جهان كشكي نيست شناخت جهان به هر ننه قمري نيامده است. حقيقت آب نبات نيست كه هر لحظه بتوان آن را زير زبان مزمزه كرد. يك جرعه حقيقت معادل با يك جريب جاودانگي‌ست. شما خيال مي‌كنيد به هر كس مي‌آيد بساط ماهيات پهن كند و معركه وجود بگيرد. مگر مي‌شود حقيقت را هلفتي سر كشيد و مگر مي‌شود وجود را چهار قسمت كرد و دو تايش را براي آخر مهماني گذاشت.

بحث وجود الكي نيست هر فيلسوفي نمي‌تواند ادعاي وجود كند ادعاي وجود وجود مي‌خواهد هر فيلسوفي وجود اين ادعا را ندارد.

چه كسي مي‌گويد وجود يعني استكان آب؟ حتي كوه هم نمي‌تواند اينجا اظهار وجود كند، اقيانوس با تمام عظمتش زماني وجود نداشته است اين كوه با همه كبريايش در وجود متلاشي شده است هيچ آتشفشاني تاب وجود را ندارد و از قلب سينه چاك تحير بيرون مي‌زند.

درختان هم تاب وجود ندارند و روزي به صحراي عدم فرو خواهند رفت، اساساً وجودي در اين جهان وجود ندارد هر كس در اين جهان ادعاي وجود كند بايد اول پدر قانوني عليت و مادرِ شرعي معلوليت خود را به دادگاه منطق باورد و در حضور همه موجودات جهان ثابت كند كه مثلاً صد سال جلوتر از اجداد گور به سنگ شده‌اش وجود داشته است. هر موجودي ادعاي وجود دارد بايد اولاً ورقه هويت ذات و شناسنامه صادره از محل تجلي به اضافه استشهاد محله موجودات جهان به توطن ايشان در موطن از ليت و توقف دائميشان در كشور ابديت را همراه داشته باشد.

ما اينقدر به نيستي نزديكيم كه بايد فاز وجود ما را با نول ماهيت به پريز وجود محصول كارخانه جهان است. وجود ميوه‌ايست كه بر سر شاخه‌هاي عدم مي‌رويد و دانه‌اي ست كه در شيارهاي امكان به عمل مي‌آيد.

هيچ چيز واقعيت ندارد. واقعيت‌گرائي ايدآليسم است، اگر واقعيت، واقعيت داشت حقيقت خود را به ما نشان مي‌داد. اين حبه قند حقيقت خود را از ما پنهان مي‌دارد. اين قطعه سنگ خود را در لاك واقعيت خود فرو برده است. همه كوهها پنبه‌اي و همه سنگ‌ها شيشه‌اي اند. آري اگر جهان ماده باشد، ماده جهان رنگ‌ها را براي فريب جفت ملكوتي‌اش به كار مي‌برد. رنگ‌ها در حقيقت استتار واقعيت پروانه‌ها و پوشش حقيقت طاووس هاست. اگر انسان‌ها واقعيت يك قطره آب را دريابند در اولين استكان سر راه خود غرق خواهند شد. اگر واقعيت مرگ بر انسان تجلي كند، هيچكس براي خريد زولبيا باميه به بازار جهان نخواهد رفت، همه صرافان وجود تعطيل خواهند كرد و مردم در برابر غسالخانه‌ها صف خواهند كشيد.

رابطه علم و عالم و معلوم رابطه خانه و خيابان و كوچه است. رابطه علم و عالم و معلوم عين رابطه عشق و عاشق و معشوق است. موضوع، علم است، محمول، علم است. عالم ديگر معلوم است كه كيست. عالم، معلوم علم است. علم، معلوم عالم است. علم، دسته كليد جهل است. علم بربرينگ تكنيك است علم آچاري است كه دانشمندان با آن زير چرخ‌هاي فلك مي‌روند. علم مولود آزمايشگاه‌ها و زايشگاه فلسلفه‌هاست.

من نمي‌دانم نيستي چيست و هستي كيست. من فقط مي‌دانم من هستم تو هستي او هست و ممكن است فردا من نباشم، تو نباشي، او نباشد و ما مجموعاً در اين حيص و بيص يك چيز را به دست آورده‌ايم و از دست داده‌ايم و آن وجود بحث سوسياليستي و اشتراكي نيست. وجود همتا ندارد و وجود يكتاست.

با اين وصف وجود همچي آش دهن‌سوزي كه فلاسفه مي‌گويند نيست. بعضي‌ها در اين عامل حاضرند از فراز تخته سنگهاي وجود خودشان را با كله ماهيت به اعماق عدم پرت كنند. بعضي‌ها حاضرند شخم‌زار وجودشان را براي هميشه با گاو آهن عدم زير و رو كنند.

من يكي كه اگر دست خودم بود هرگز به وجود نمي‌آمدم و حالا هم حاضرم به شرط تسويه حساب با كائنات و صفر شدن كيلومتر ماهيت، دوباره پيش ننه نيستي و بابا عدم  خودم برگردم و هرگز ريخت وجود خويش را در قيافه ماهيت نبينم.

من از اين وجود بازي‌هاي دروغين و اين ماهيت سرائي‌هاي بيهود به تنگ آمده‌ام وقتي كه مي‌بينم موجودات با چه زير ابروي ماهيتي لب رودخانه نيستي نشسته‌اند و هي پز وجود مي‌دهند، حالم بهم مي‌خورد.

يعني چه؟ مگر مي‌شود بي‌خودي در حالي كه تمام هستي شما در گرو نيستي‌ست و قسط پرداخت نشده ماهيات از در و ديوار وجود شما بالا مي‌رود و گرد امكان بر سر و روي شما نشسته است  هي بي‌خودي با لاتهاي سرگذر توهم، لاس تخيل بزنيد و نزد مشتي ممكن معلوليت زده مثل خودتان ادعاي وجود كنيد؟

مگر ادعاي وجود در سرگذر عدم شوخيست؟ قمه‌كش‌هاي استدلال و تيغ‌زن‌هاي اشراق فوراً به سر اوهامت مي‌ريزند و دك و دنده تخيلت را خورد مي‌كنند.

كجا هستند آناني كه ادعاي وجود كردند؟ كو ملاصدرا؟ كو ابن‌سينا؟ كو گاردهاي ارسطويي لشكر اسكندر؟ كو بيا و بروهاي شيخ اشراق در بارگاه وجود؟ كو آن لمن‌الملك گوئي‌هاي افلاطون؟ كو آن منم منم‌هاي دكارت؟ كو آن اني اني‌هاي برهاني فلاسفه در آكادمي تحقيق؟ كو آن امپراطوري هگلي تفكر كه اس‌اس‌وار تاريخ را در برگرفته بود؟ كو آن يافتم يافتم‌هاي ارشميدس؟

ممكن است اينجا شما با حالت وجوب بگوئيد بالاخره ما از آثار ملاصدرا مي‌توانيم بفهميم كه او روزي وجود داشته است. عزيز من! در بحث وجود، داشتم داشتم شرط نيست. دارم دارم شرط است. ابن سينائي كه الان اظهار وجود كند ابن سيناست. آن شيخ اشراقي كه همين الان سر از مُثُل افلاطوني درآورد و كارت شناسائي وجود و ورقه هويت خود را به ما نشان دهد شيخ اشراق است.

وجود عاريه‌اي يعني چه؟ مگر وجود دندان است كه عاريه‌اي باشد؟ من وقتي فيلسوفي دهانش را براي وجود عاريتش باز مي‌كند، خنده‌ام مي‌گيرد. خنده‌دار است، يك فيلسوف با دندان عاريه‌اي وجود ادعاي ماهيت كند. فرضاً هم اين افسانه وجود عاريتي درست باشد و به نحوي بشود وجود را از منبع ديجودي عاريه كرد و با آن به دور در ميدان ممكنات و تسلسل در مسابقه ‌ماهيات پرداخت، به فرض هم كه مي‌شود وجود را مثل كاسه و قابلمه به امانت گرفت، و عين قيچي و گوشتكوب به عاريت ستاند. در اين صورت آخر مگر مي‌شود با اين يك دست وجود عاريتي، كه مايه ننگ در و همسايه هستي است ادعاي وجود كرد و در خيابان تحقق و در كوچه بازار كائنات قدم زد؟

هيچ فيلسوفي وجودي نيست، همه فيلسوفان عدمي‌اند، همه فيلسوفان در تارهاي كثرات و در اوهام ماهيات گرفتارند. هنوز هم هيچ فلسفه مستحكمي ‌در جهان پايه‌گذاري نشده است. فلاسفه در بسياري موارد حساس، لنگ مي‌زنند و كامپيوترهاي فلسفه در برابر بسياري سؤالات اساسي بي پاسخ ماندند. مي‌توان قسم خورد كه نود درصد آلماني‌ها حتي در باغ هگل هم نيستند كما اينكه هشتاد درصد يونانيان عصر حاضر هم بوئي از سقراط نبرده‌اند. نه ارسطو مي‌تواند ادعا كند كه منم اسكندر فلسفه و نه افلاطون مي‌تواند بگودي كه منم پادشاه اشراق. همه مثل آفتاب‌پرستهائي نابينا براي چند روز در جنگل جهان لوليده‌اند و دست آخر با طوماري از تحير و بوطيقائي از اوهام، دار فاني را اجاره داده‌اند و رفته‌اند.

كدام فلاسفه وجودي؟ فلاسفه اگر وجودي بودند اول وجود خود را حفظ مي‌كردند و اگر ماهيتي بودند براي بقاي ماهيت خود وردي مي‌خواندند. مي‌گويند انسان، حيوان ناطق است. خنده‌دار است مثل اينكه بگوييم ارسطو موجودي است كه با پاهايش راه مي‌رود. يا ميمون حيواني است كه شكلك درمي‌آورد. خنده‌دارتر اينكه بعضي‌ها مي‌گويند انسان موجوديست كه مي‌خندد...

اينها كه انسان را حيوان ضاحك مي‌خوانند خود حيوانات ضاحكي بيش نيستند، زيرا انگار در عمر خود خنده گل‌ها و قهقهه كلك‌ها را نشنيده‌اند. آيا خنده‌دار نيست كه از ميان همه‌ اولياء عالم، جرجيس را انتخاب كنيم و از ميان اين همه صفات بي‌پايان بشري و اسماء نامحدود انسان، خنديدن را برگزينيم.

تلسكوپ‌هاي زنگ‌زده را بايد دور ريخت. بايد وسايل جديدتري براي مشاهده اشياء اختراع كرد. تلسكوپي كه فقط مي‌تواند مساحت محيط‌ها را به دست آورد و فاصله سال‌هاي نوري را تشخيص بدهد به چه دردي مي‌خورد؟ بايد تلسكوپهاي تاريخي و ميكروسكوپ‌هاي فلسفي ساخت و به بازار عرضه كرد.

مي‌ترسم برادران ما در كهكشان بالاتر زودتر از ما سقف جهان را سوراخ كنند و بر بال قانونمند پديده‌ها پائين بيايند. مي‌ترسم تمدن ما كه يك سفينه فضائي سرگردان در كهكشان تخيلات است روزي به دام يك عنكبوت ضد ماده يك كهكشان لزج بيفند و از يك يخچال فضائي بي‌پايان سر بخورد. متأسفانه دولتها تنها به فكر توليد ابزارها و تسخير بازارها و شكار ارزها و صعود سرمايه‌ها هستند. دولتها دانشمندان را به استثمار مي‌كشند و لوله‌هاي آزمايشگاه را گرو هزينه‌هاي تحقياتي مي‌گيرند دولت‌ها مي‌خواهند علم را جاروكش منافع ملي و دربان مطامع اقتصادي خود كنند.

در چنين شرايطي بشر در مقابل  تهديدهاي فضائي تنها مي‌ماند و آدميان از وقايع كهكشاني و حوادث نجومي بي‌اطلاع‌ مي‌مانند. جهان در چنين شرايطي تنهاست. هواپيماها در جو زمين سرگردانند، ماهواره‌ها، توپ‌هاي قشنگي هستند كه بر بام و كام ابر قدرت‌ها مي‌چرخند. كامپيوترها تنها جوري تربيت مي‌شوند كه براي مزرعه جسم بشر به كار آيند و فقط در حيطه فيزيك جهان بچرخند. علم، حمال صنعت و باربر كالا و اجير تكنولوژي و مال خور اقتصاد و واسطه تمدن‌ها و جنس آب‌كن تا به تحقيقات شده است. دانشمندان ناچارند به جاي فكرهاي فوق كهكشاني بنشينند و براي هندسه قوطي مربا در ويترين و جبر آناليز كف صابون‌‌ها و هيدروكلرايد زاييده از ادرار لك‌لك‌ها و هيزيوتراپي تربچه و چك كامل نعل مورچه و آزمايش خون مردار و درجه تب دراكولا و طول روده دايناسور و قطر شكم اردشير اول و عرض توالت هند جگرخوار و ميزان نفخ انسان در روزهاي آفتابي و تعداد عطقه مرغابي‌ها در هواي باراني و تجهيز كف آشپرخانه‌ها با سس‌هاي سوسك و تهويه ته ماهي‌تابه‌ها با مايعات ضدقارچ... طرح ارائه دهند.

بايد وقت دانشمندان را آزاد گذاشت. بايد دانشمندان را تنها گذاشت تا باران‌هاي شيميايي را تجزيه و كلاهك‌هاي اتمي را تحليل كنند. بايد دانشمندان را در ميان قارچ‌هاي سمي و زباله‌هاي آلوده اتمي تنها گذاشت تا به دنبال دانش بگردند. بايد سگهاي پاولوف را در جنگل جهان آزاد كرد. بايد به محاسبه تفكر وسيع گراهام ‌بل و تخيل روشن اديسون پرداخت بايد از كپرنيك به خاطر كشف كپك‌هاي كهن تشكر كرد، بايد بطلميوس را با آن هيئت خنده‌آورش در آغوش گرفت. بايد از جابرين‌حيان تقدير كرد كه موافقت اصولي اين داروخانه عظيم را گرفته است.

بايد از ابن‌سينا به خاطر اشارات سودمندش تقدير به عمل آورد و براي شفاي قولنجش دست به دعا برداشت. بايد از اينكه شيخ اشراق چهل چله نشست و در ماهيت اشياء كند وكاو كرد و از ملاصدرا به خاطر آنكه درهاي جهان را بر روي خود بست و در كوهپايه‌هاي تفكر به مطالعه كهكشان‌ها پرداخت و بحث جرم سنگ‌هاي آسماني و چگالي اجسام ملكوتي را پايه‌گذاري كرد و از رازي كاشف الكل كه اين همه حق بر گردن مستان نيمه شب دارد، حكيم عمر خيام كه توانست يك تنه با لشكر جبر به مقابله برخيزد و چندين رساله علمي-تخيلي و چندين رباعي سياسي-فلسفي به عالم انديشه تقديم كند و از خوارزمي كه جد اعلاي كامپيوترهاست و از ابوريحان بيروني كه بر بسياري از اسرار دروني واقف شد و از ابن‌باجه كه او اين باجه‌هاي فلسفي را در خيابان‌هاي اسپانيا نصب كرد و ابن ميمون كه با حلقه  مفقوده جهان به آكروبات تحير پرداخت و از ميرزا الغ‌بيك كه از اسب صدارت پائين آمد و پشت ميز رصدخانه نسيت و هستي‌اش را پاي ستاره‌ها قمار كرد و از خواجه نصيرالدين‌طوسي كه با زحمت زياد اولين دائره المعارف علوم اسلامي را تأسيس كرد و چندين فروند رصدخانه زيرپاي شناگران هيئت نجوم گذاشت و از گوتنبرگ كه كبوترنامه بر سرب را به چاپارخانه انسان بخشيد و ارسطو كه گاري منطق را تعمير كرد و آن را زير پاي فلاسفه تربيت شده انداخت و از خواجه نظام‌الملك كه چند رشته علمي تخصصي را در دارالفنون روزگار رونق داد و غزالي كه مؤسس دانشگاه آزاد تفكر و كاشف ميكرب دكارت در هزار سال پيش بود، به خاطر اين همه خدمات درخشان نجومي، فلسفي و تاريخي قدرداني به عمل آورد.

خيال نكنيد گلبولها مثل ساير اندام‌هاي انسان فكر مي‌كنند، نه گلبول‌ها موجودات مستقلي هستند كه در رگهاي حيات جاندارن زندگي مي‌كنند سيستم عصبي گلبولها پيچيده‌تر از انسان‌هاست. در بدن انسان‌ها همچنان كه هورمون‌هاي جنسي و نقدي به وجود مي‌آيد كواسروات‌هاي معنوي و ذرات معلق نامرئي نيز توليد مي‌شود.

روحانيت، مي‌تواند بر صفحه سپيد ياس‌ها با قطره سرخ شقايق‌ها يا در زمينه شفاف آيينه‌ها به وجود آيد. گاه دو دايره بهم پيوسته، تفسير هستي و گاه دو خط موازي، حركت تاريخ را در ذهن ما مجسم مي‌كنند. هندسه حيات و معماري هستي شگفت انگيز است، گاه رسيدن ماه به وسط ‌آسمان موجب حوادث شگفت انگيزي در مخچه شاعران و در مشاعر جانداران مي‌شود. آفتابگردان‌ها در ماهتاب به خلسه فرو مي‌روند و خرگوش‌ها در شبهاي آفتابي به راه مي‌افتند تا به خانه خيالي خورشيد برسند.

در نيمه شب‌هائي كه برف مي‌بارد ضخامت روح جاده‌ها كم مي‌شود و صفات ليز لاستيك‌ها و روحيه ارتجاعي فلزات آشكار مي‌شود. وقتي باران در تونل‌هاي زماني مي‌بارد حس لزج بودن سطح شيشه‌ها را فرا مي‌گيرد و مه بي‌پايان هستي بر چشم‌انداز جاده‌ها فرو مي‌ريزد.

جنگل، آزمايشگاه تجربه‌هاي عارفانه و اردوي تابستاني دانشمندان در كمپ كوهستاني فلاسفه است. حكيمان در سايه آفتاب‌پرست‌ها دراز مي‌كشند و دانشمندان از نردبان عنكبوت‌ها بالا مي‌روند و زيست‌شناسان به كلبه آرام پرستوها قدم مي‌گذارند.

نحوه شكار فيتوپلانكتون‌ها جالب است آن‌ها جلوي پاي نهنگ‌ها دام پهن مي‌كنند اما درحقيقت خود اجاره‌نشين جداره دندان بالن‌ها هستند اصولاً حالت حباب‌ها بر كف رودخانه‌ها يك حالت فلسفي‌ست. كف‌ها بر لب رودخانه‌ها و در كف ماسه‌ها و در رؤياي صابون‌ها و تخيل وان‌ها زندگي مي‌كنند.

علم، نوه و نتيجه فلسفه نيست اما نوه و نتيجه فلسفي دارد. خود فلسفه نوعي علم كلي‌ست، گو اينكه بعضي‌ها علم كلي را با علم كتره‌اي و گوتره‌اي عوضي مي‌گيرند و خيال مي‌كنند علم كلي، سالادي مركب از كليه ‌علوم است.

اينها فلسفه را با شير و موز و علم را با بستني پسته‌اي قاطي كرده‌اند. اينها خيال مي‌كنند مي‌توان در طباخي فلسفه‌ها سليقه به خرج داد و كله‌هاي پخته فلسفي را در ديگ‌هاي بخار علم انداخت و از آن  يك كله پاچه جهان شمول ساختم اين بي‌انصافي‌ست كه تاريخ علوم را از قوانين كلي استثنا كنيم و كلي‌بافي را تنها مزاج فيلسوفان و عادت حكيمان بدانيم، علم نيز مي‌تواند در بسياري موارد از جزئيات ماجراهاي جهان به يك نتايج كلي برسد. يك حشره‌شناس معمولاً مگس را يك فيل كوچولو مي‌داند و فيل را مگسي كه پرهايش براي ابد در باغ تكامل فروريخته است. يك تاريخ‌شناس تاريخ بشري را ناچار است بارها به مثابه يك واگن سرباز يا يك ارابه امپراطوري يا يك توده سيب‌زميني بررسي كند.

فيلسوفان تاريخ عاشق ارابه سواري، عاشق گاردهاي فلسفي و دسته‌جات عرفاني و علاقمند به حفاظت سكه‌ها و حراست سفالينه‌هاست. فيلسوفان تاريخ، جهان را از عصر حجر تا فجر تعقيب مي‌كنند. فيلسوف تاريخ سعي مي‌كند با حساسيت‌هاي نادرشاه عقده‌هاي آقامحمدخان اسپاسم عضلاني اسكندر و فتق تاريخي خشايار و رودل فلسفي يونانيان و سيل عرفاني هند و مزاج خشك آفريقا و جغرافياي پرچين و شكن ژاپن و با جهت تاريخي گله‌ها و مسير جغرافيائي هجرت‌ها و رودخانه‌هاي اساطيري و پرتگاه‌هاي عظيم دانش و كوره‌هاي فلسفه و نبردهاي استدلالي بين فلاسفه و عشق‌هاي افسانه‌اي پادشاهان و اخلاق غير عادي قهرمانان آشنا شود.

 

ماخذ: روايت شطح- احمد عزيزي- نشر روزنه

باشگاه حيات انديشه | طرح انديشه |  پرسشهاي بنيادين | مباحث فكري  | انديشه‌هاي انديشمندان | مناجات | لينكستان | نقد و نظر

Copyright © 2003-2007 Life of Thought e-Publication.

1386-1382

 نشريه الكترونيكي حيات انديشه

مفتخر است در دريافت و اشاعه انديشه‌ها؛ جاي كه نيانديشيم براي ما و به جاي ما، مي‌انديشند!