صفحه اصلي  |  معرفي پايگاه  |  ارتباط   |  راهنما  | English division

 جستجو جستجوى سريع 

باشگاه حيات انديشه | طرح انديشه |  پرسشهاي بنيادين | مباحث فكري  | انديشه‌هاي انديشمندان | مناجات | لينكستان | نقد و نظر
انديشه سرا
فلسفه چيست؟
تاريخ انديشه‌ها
تبادل انديشه‌ها
انديشه معاصر
قدرت انديشه
دنياي انديشه‌ها
تاملات فلسفي
مقالات فلسفي
دانشنامه فلسفه
عرفانكده
عرفان
معرفي عرفا
مفهومي به نام خدا
خلوت دل
قطعات عرفاني
مقالات عرفاني
ادبستان
درباره ادبيات
آشنايي با مشاهير ادبيات
قطعات ادبي
شعر و شاعري
مقالات
 انديشه سرا--» فلسفه چيست--» تعاريف بزرگان--»

فلسفه سير مدام و در راه بودن است

اين عنوان ممكن است سير ديالكتيك افلاطون را به ياد آورد زيرا افلاطون فلسفه را به معني ترك تعلق به عالم محسوس و سير در طريق عالم غيب و معقول مي‌داند. به نظر او غرقه بودن در عادات و ماديات زندگي روزمره نه فقط در‌شان فيلسوف نيست بلكه عين جهل و بي‌خبري است. نه اينكه افلاطون به عالم محسوس و حيات روزمره بي‌اعتنا باشد بلكه مي‌گويد در اين عالم محسوس بايد به عنوان ظل و سايه عالم معقول و آغاز راهي  به سوي آن عالم نگاه كرد. افلاطون مي‌گويد كسي فيلسوف مي‌شود كه از زندان و مغاره عادات رهايي يابد و به تدريج سير كند تا به علم مثل و اعيان برسد. اما غير از اين سير كه در فلسفه افلاطون به روشني بيان شده است سير ديگري هم هست و آن سير نزولي است.

            اگر فيلسوف بايد در يك سير صعودي از عالم شهادت بالا رود و در عالم عقل مثل و اعيان اشياء را به چشم عقل (ديالكتيك) ببيند، به آنجا كه رسيد يك سير ديگري آغاز مي‌شود و آن سير نزولي است؛ يعني فيلسوف بايد از آنجا و از عالم معقول به مدينه باز گردد و صورت عالم معقول را در مدينه برقرار سازد و بر طبق عقل به تدبير امور مدينه بپردازد و ديگران را تعليم بدهد. البته به اين معني فلسفه سير است. اينچنين فلسفه‌اي با آموختن كتب فلاسفه حاصل نمي‌شود بلكه مستلزم تغيير است؛ يعني فلسفه مقامات دارد و فيلسوف بايد طي مقامات و سير منازل كند.

            صدراي شيرازي هم گفته است كه: "الحكمه صيروره الانسان عالماً عقلياً مضاهياً للعالم العيني"، يعني انسان تحول پيدا مي‌كند و به تدريج عالم عقلي مي‌شود كه مضاهي عالم عيني است. البته مراد او از عالم عيني، عالم محسوس و دنيا نيست بلكه به نظر او آدمي ‌از عالم حس مي‌گذرد و مراتب خيال و وهم را طي مي‌كند تا به عالم عقل مي‌رسد و عالم عقول عرضي و طولي را طي مي‌كند، و‌ اي بسا كه از اين مراتب در مي‌گذرد و به مرحله فناء مطلق و بقاء در حق مي‌رسد.

            در اين سفر، فيلسوف فقط ناظر مراتب نيست بلكه مشاهده او موقوف به اين است كه خود عين عالمي‌ شود كه در آن سفر مي‌كند؛ يعني اگر در اين سفر به عالم خيال رسد، عين عالم خيال است و چون از مرتبه خيال بگذرد وجود او از اين مرتبه گذشته و عين عالم وهم شده است و اگر از عالم وهم بگذرد و به عالم عقل برسد، وجود او وجود عقلي است.پس در نظر ملاصدرا هم فلسفه سير و سفر است؛ يعني با ماندن در عالم محسوس و جسماني كسي فيلسوف نمي‌شود، بلكه فيلسوف از اين عالم محسوس و از جسمانيت و ماديت قدم بيرون مي‌گذارد و چون قدم بيرون نهاد، ديگر آن وجودي كه قبلاً بود نيست بلكه به هر مرحله‌اي كه برسد عين آن مرحله مي‌شود. اينجاست كه فرق عالم فلسفه و فيلسوف هم معلوم مي‌شود به نحوي كه عالم فلسفه سخنان و كلمات فلسفه را مي‌داند اما فيلسوف، چنان كه صدرا مي‌گويد، مراتب موجودات را خود به قدم علم طي مي‌كند و با آن مراتب آشنا مي‌شود و به عين اليقين مي‌رسد.

            در دوره جديد فلسفه غربي ‌هم هگل فلسفه را مرحله‌اي از تاريخ وجود مي‌داند. به نظر او روان از مراحل و مراتب مختلف مي‌گذرد و در پايان راه به صورت عقل متحقق مي‌شود. اما مقصود از عنوان بالا يعني سير مدام و در راه بودن غير از اين آرائي است كه ذكر كرده‌ايم. يعني تحت اين عنوان نه نظر افلاطون مي‌گنجد و نه راي صدرا مي‌آيد و نه سير تاريخي روان در تفكر هگل منظور است بلكه نظر ياسپرس، فيلسوف معاصر آلماني، مقصود است.

            هگل گفته بود كه فلسفه ديگر به معني لغوي آن مورد ندارد يعني حب دانايي نيست بلكه عين دانايي است. ياسپرس مي‌گويد هنوز هم فلسفه همان است كه بوده است؛ فلسفه هنوز هم معني يوناني آن يعني حبّ دانايي را نگاه داشته و فيلسوف به كسي اطلاق مي‌شود كه دوستدار دانايي باشد. ياسپرس با هر نوع فلسفه جزمي ‌مخالف است. او نمي‌پذيرد كه كساني به حقيقت واصل شده باشند و حقايق فلسفي بر آنها معلوم شده باشد بلكه فيلسوف را به كودكي شبيه مي‌داند كه مدام پرسش مي‌كند. در نظر ياسپرس پرسشِ از پاسخ مهم‌تر است بخصوص كه وقتي به پرسش پاسخ داده مي‌شود، آن پاسخ به نوبه خود به پرسش تبديل مي‌شود يا پرسش‌هاي ديگر را موجب مي‌گردد. اما مقصود از در راه بودن اين است كه بشر تاريخ دارد و انسانيت او در زمان تحقق مي‌پذيرد. وجود شناختني نيست اما دم‌هايي در زندگي بشر هست كه جلوه‌هايي از هستي رخ مي‌نمايد و شادي و بهجتي مي‌آورد كه در آن انسانيت متحقق مي‌شود. البته مقصود اين نيست كه فلسفه موجب آرامش و اطمينان است. بشر در شكست، به آزمايش هستي مي‌رسد و فلسفه، آموختن مردن است. فلسفه طلب است اما ما در اين طلب قرين توفيق نيستيم. ما در اين طلب با شكست مواجه مي‌شويم و توفيق ما در همين شكست است. اگزيستانس هرگز تحقق نمي‌يابد؛ بشر در راه است و مرگ رهزن اوست. فلسفه در اين راه ظاهر مي‌شود و مظهر آن آثار فلاسفه بزرگ است. در تمام اين آثار يك چيز تكرار مي‌شود. فلسفه يك قصه است اما از هر زبان كه مي‌شنوي نامكرر است. به نظر ياسپرس فلسفه همواره بوده است و تا بشر باشد فلسفه هم خواهد بود.

 

ماخذ: فلسفه چيست؟- دكتر داوري اردكاني – نشر پژوهشگاه علوم انساني

باشگاه حيات انديشه | طرح انديشه |  پرسشهاي بنيادين | مباحث فكري  | انديشه‌هاي انديشمندان | مناجات | لينكستان | نقد و نظر

Copyright © 2003-2007 Life of Thought e-Publication.

1386-1382

 نشريه الكترونيكي حيات انديشه

مفتخر است در دريافت و اشاعه انديشه‌ها؛ جاي كه نيانديشيم براي ما و به جاي ما، مي‌انديشند!