![]() |
|||||||||||||||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||||||||||||
|
فکر. [انجمن آرا]. فکر و تدبير و تامل و تصور و گمان و خيال. فکرة. فکري. روية. هويس. [از منتهي الارب]. وهم. هم. [مهذب الاسماء]. خيال. [انجمن آرا] نية. ضمير. طوية. تامل.(تاريخ بيهقي). فکرت. تفکر. نظر. راي. صدد. عزيمه. عزيمت. صريمه.صريمت. سگالش. ج‚ انديشهها و انديشگان 1 .(يادداشت مولف): در انديشه دل نگنجد خداي بهستي او باشدم رهنماي. بجز بندگي پيشه من مباد جز از داد انديشه من مباد. فردوسي. بنام خداوند جان و خرد کزين برتر انديشه برنگذرد نيابد بدو نيز انديشه راه که او برتر از نام و از جايگاه. فردوسي. نيايد بانديشه از نيست هستي نيايد بکوشيدن از جسم جاني. فرخي. نرود هيچ خطا بر دل و انديشه تو کز خطا دور ترا ذهن و ذکاي تو کند. منوچهري. پيلان ترا رفتن باد است و دل کوه دندان نهنگ و دل و انديشه کندا. عنصري. و اين هردو (هردو گونه دانستن: اندر رسيدن [ = تصور] و گرويدن)دو گونه است يکي آن است کي به انديشه شايد اندر يافتن... و ديگر آناست کي او را اندريابم و به وي بگرويم نه از جهت انديشه. )دانشنامه علايي چ احمد خراساني ص4(. پس آنکه مرد نيست ميميراند و آن ديگر را ميگذارد تا وقت موعود در رسد و در اين علامتها و نشانيهاست ازجمعي که اهل فکر و انديشهاند. (تاريخ بيهقي چ اديب ص 703). اين چه انديشههاي بيهوده است که خداوند ترا ميافتد. (تاريخ بيهقي چ اديبص 486). ما سخت ترسيديم از آن سخن بيمحابا که خليفه را گفتي بايستي که اندر آن گفتار نرمي و انديشه بودي. (تاريخ بيهقي چ اديبص 524). قوت پيغمبران معجزات آمد... و قوت پادشاهان انديشه باريک. (تاريخ بيهقي).
آن به که چو چيزي محال جويد انديشه تو، گوش او بمالي. انديشه بود اسب من و عقلم او را سوار همچو سليماني. ناصرخسرو. تا عادل دل شوي بانديشه هرگه که تنت بعدل شد فاعل. ناصرخسرو. زانديشه غمي گشت مرا جان بتفکر پرسنده شد اين نفس مفکر ز مفکر. ناصرخسرو. انديشه چو دانش است ميبايد داشت اندوه چو روزي است ميبايد خورد. ابوالفرج روني. چه کنم که مر شما را بيش هيچ انديشه ولايت نيست. مسعودسعد. از اين انديشه ناصواب درگذر. (کليله و دمنه). انديشه آن نيست که دردي دارم انديشه بتو نميرسد درد اينست. خاقاني. نديدي آفتاب جان در اسطرلاب انديشه نخواندي احسن التقويم در تحويل انساني. خاقاني. در جان من انديشه تو آتش افکند کانرا بدوصد طوفان کشتن نتوانم. خاقاني. حالي را قومس در اعتداد تو آورده شد تا آن جايگاه روي و مقيم باشي تا انديشه انعام درباره تو باتمام رسد. (ترجمه تاريخ يميني ص 225). مرکز اين گنبد فيروزه رنگ بر تو فراخ است و بر انديشه تنگ يا مکن انديشه بچنگ آورش يا به يک انديشه بتنگ آورش. غلام عشق شو کانديشه اينست همه صاحبدلان را پيشه اينست. نظامي. از اين انديشه هرگز برنگردد نه بنشيند دل عطار از جوش. عطار. دلي کز دست شد زانديشه عشق درو انديشه ديگر نگنجد. عطار. انديشه وصال تو از ما نبود راست نايد خود از شکسته انديشهها درست. کمال اسماعيل. هر انديشه که ميپوشي درون خلوت سينه نشان رنگ انديشه ز دل پيداست بر سيما. ز عقل انديشهها زايد که مردم را بفرسايد گرت آسودگي بايد برو عاشق شو اي غافل. سعدي. فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش گل در انديشه که چون عشوه کند در کارش. حافظ. انديشه صحيح نباشد سقيم را. صائب.
ترس و بيم. (انجمن آرا) (آنندراج). بيم و ترس و اضطراب. (ناظمالاطباء). باک. رعب. هراس. پروا. خوف. خشيت. مهابت. مخافت. (يادداشت مولف): پس تل درون هرسه پنهان شدند از انديشه جان غريوان شدند. چو شب تيره گردد شبيخون کنيم ز دل ترس و انديشه بيرون کنيم. فردوسي. بهومان چنين گفت سهراب گرد که انديشه از دل ببايد سترد. فردوسي. همه شهر ايران ز کارش ببيم ز انديشگان دل شده بر دونيم. فردوسي. خويشتن را بميان سپه اندر فکند نه ز انبوهش انديشه نه از خصم حذر. فرخي. انديشه اکنون از آن است که نبايد که ملطفه بدست آلتونتاش افتد.(تاريخ بيهقي چ اديب ص 325). اندر ايام تو ننديشد کانديشه خطاست بره از گرگ وز شير آهو و کبک از شاهين. سوزني. گرت انديشه ميباشد ز بدگويان بيمعني ز معني معجري بربند و چون انديشه پنهان آي. سعدي. ترک عمل بگفتم و ايمن شدم ز عزلت بي چيز را نباشد انديشه از حرامي. سعدي. نه انديشه از کس نه حاجت به هيچ چو زلف عروسان رهش پيچ پيچ. (بوستان). غم. اندوه. انده. هم. اشتغال خاطر به سختي و مصيبتي که پس از اينتواند بود‚ مقابل اندوه که برگذشته است. (يادداشت مولف) : کجا آن يلان و کيان جهان از انديشه، دل دور کن تا توان. فردوسي. چو بشنيد خسرو از آن شاد گشت روانش ز انديشه آزاد گشت. فردوسي. ز ايرج دل ما همي تيره بود بر انديشه انديشهها برفزود. فردوسي. ز انديشه گردد همي دل تباه مهان را چنين پاسخ آورد شاه که چو نيک و بد اين جهان بگذرد خردمند مردم چرا غم خورد. فردوسي. جشن سده است از بهر جشن سده شادي کن و انديشه از دل بکن. فرخي. تا ملک بدين هر دو قوي باشد و آباد دشمن چه خورد جز غم و انديشه و تيمار. فرخي. ملک ما بشکار ملکان تاخته بود ما ز انديشه او خسته دل و خسته جگر. فرخي. خون راندم از انديشه هجران و تو حاضر پس حال چه باشد چو بمانم ز تو تنها.
رشک. (ناظم الاطباء). بمجاز‚ توجه. غمخواري. (از يادداشت مولف):
پيش از اينت بيش از اين انديشه عشاق بود مهرورزي تو با ما شهره آفاق بود. حافظ - انديشه بد در دل آوردن ; وسواس. (ترجمان القرآن جرجاني).- انديشه در دل آوردن ; اندوهگين شدن لا تو انديشه در دل مي آور بسي تو نگرفتي اين دژ نگيرد کسي. فردوسي. - انديشه رفتار ; آنکه رفتار او چون انديشه است. تيز رفتار لازمانه گردش و انديشه رفتار چو شب کارآگه و چون صبح بيدار. نظامي. - بدانديشه ; بدفکرت. بدنهاد.- به انديشه ; ترسان لا ملوک زمانه او را مراعات همي کردند محمودغزنوي را [ و شب از او بانديشه هميخفتند. (چهار مقاله). - بي انديشه ; بي فکر.- پرانديشه ; انديشناک. با فکرهاي گوناگون. - رکيک انديشه ; که انديشه پست دارد لا رکيک انديشه را در محاورت زبان کند شود.(کليله و دمنه). - امثال :که انديشه مرد ناکرده کار کند آرزوي گل از تخم خار بهار دلارام جويد ز دي شکر خواهد از بوريايينه ني. اديب (از امثال و حکم دهخدا ج1 ص 30). اول انديشه وانگهي گفتار (پايبست آمده است و پس ديوار). (از امثال وحکم دهخدا ج1 ص 314). |
|||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||