فلسفه سیاسی ارسطو در فلسفه سیاسی ارسطو دو فرق برجسته با حکمت
سیاسی افلاطون به چشم میخورد. یکی اینکه ارسطو از بدیعترین نظریههای افلاطون
انتقاد میکند دیگر اینکه بکرترین نظریه استادش را رد مینماید نقد
ارسطو از نظریه افلاطون درباره کمونیزم خانوادگی و اشتراک در ملک و
دارایی، در کتاب دوم رساله سیاست (فصول یکم تا پنجم) مندرج است. ولی
این اختلاف نظر میان شاگرد و استاد کاملا تحت الشعاع ان اختلاف نظر
دیگر (که اختلافی است عمیق واساسی) قرار گرفته است به حدی که میشود
اختلاف نخستین را اختلاف نخستین را اختلاف در جزئیات (ونه در اصل مطلب)
نامید. اما اختلاف دوم، همچنانکه اشاره کردیم، خیلی عمیق است به این
معنی که ارسطو آن اصل معروف واندیشه بنیانی افلاطون را که میگوید
فلاسفه باید در دنیا حکومت کنند را رد میکند. ارسطو نکتهای را که
استادش درباره ماهیت وسرشت «معرفت علمی» کشف کرده است انکار نمیکند.
حتی با آن نظر استاد که معتقد است جستجوی چنین معرفتی از وظایف خاص
فیلسوفان است،مخالفتی ندارد. اما در ضمن، خواننده را به یک فرق و تفاوت
اساسی متوجه میسازد که افلاطون از آن آگاه نبوده است:یعنی به فرق میان
کاربرد نیروی عقل و برهان بشر در شئون نظری و عملی. معرفت علمی فقط
درباره چیزی که ضروری وکلی یعنی شامل بر همگان باشد امکان پذیر
است. از طرف دیگر، ضروریت و کلیت فقط در قلمرو طبیعت پیدا میشود
و طبیعت به همین دلیل موضوعی مناسب برای معرفت نظری است ولی آنها را در
قلمرو مسائل بشری که صحنه فعالیت عملی انسان است، نمیتوان پیدا کرد.
از این رو، معرفت علمي كه امتياز ويژه فلاسفه است، گرچه اينان را به
درك عميق اصولي كه حاكم بر آفرينش طبيعي است قادر ميسازد ولي هيچگونه
معرفت خاص نسبت به اصولی که باید حاکم بر شیوه رفتار بشری باشد
نصیبشان نمیکند. پس «معرفت علمی» نمیتواند به عنوان امتیاز خاصي،
دارنده خود را شایسته حکومت بر مردمان سازد. در هر موقعیت فردی، دانستن این مطلب که کار
درست ومناسب کدام است، واز این رو داشتن قدرت رهنمایی دیگران به سوی
بهترین هدفها (با نشان دادن درستترين شیوه رفتار به آنها)، موضوعی است
که به علم ودانش بستگی ندارد بلکه مرهون قضاوت شخص عامل است. این نوع
استعداد را با تحصیل ومطالعه نمیتوان به دست آورد بلکه برای به دست
آوردنش انظباط اخلاقی، عمل، و تجربه لازم است. استعدادي که یک فرد
انسانی در این زمینه تحصیل میکند نظیر استعدادی است که یک مرد با
فرهنگ خوش سلیقه از آن برخوردار است و بنابراین میتواند درباره کارهای
منفرد هنری قضاوت نماید. حال اگر چنین شخصی قاضی خوبی باشد تشخیص
وقضاوتش به احتمال قوی صحیح خواهد بود ولی به حال حسن قضاوت وی چنین
نیست که به علم و دانش بستگی داشته باشد، چونکه نمیشود آن را با منطق
و برهان اثبات کرد. نیز مسلم است که قاضی هنرشناس ما نمیتوانسته است
استعداد بلیغ خود را از طریق مطالعات نظری درباره اصول و قواعد هنر کسب
کند بلکه فقط در سایه آشنایی طولانی با کارهای هنری ودیدن تابلوهای
حقیقی نقاشی قادر به کسب چنین استعدادی شده است. بنا براین صفت مهم و
لازم برای سیاستمدار دانستن فلسفه نیست بلکه داشتن تجربه وحکمت عملی
است. خود رساله سیاسیت که ارسطو نوشته درست یک
چنین اثری در باب تجربه وحکمت عملی است. این رساله در واقع کتابچه
رهنمایی است برای سیاست مداران که در آن حکومت عملی، یعنی حکمتی که
ناشی از تجربیات دسته جمعی دولتهای یونانی در شئون سیاسی است، تقطیر
گردیده.
افلاطون قلمرو
فلسفه را به حوزه فعالیت عملی انسان نیز میکشاند به حکمران فیلسوف این
حق را میدهد که برای جامعه منشور حکومت وبرای فرد شرمشق رفتار تعیین
کند. اما در نظر ارسطو تمام این فعالیتهای علمي از حوزه معالجات علمی و
نسخهنویسهای فلسفی خارجند، به این معنی که فیلسوف کاری به اصلاح
یا تکمیل نظام سیاسی اجتماع ندارد. فقط آن دسته اصول لایزال و
اجتنابناپذیر که حاکم بر قلمرو کون و مکان هستند موضوعاتي مناسب براي
ادراك و پژوهش فلسفي هستند و از این جهت تنها فعالیتی که برای فیلسوف
مجاز و مناسب است تبحر در دریای اندیشه است و لا غیر. ارتباط او با
دنیای "مسائل عملی" نه این وظیفه را برایش ایجاد میکند که آن مسائل را
اصلاح کند و نه الزامی برایش دارد که زندگانی خود را (طبق سرمشقهای
پذیرفته شده در اجتماع) ادامه دهد. به عکس وظیفه او این است که تا جایی
که بتواند از چنین دنیایی کناره گیرد و عزلت وگوشهنشینی اختیار کند. ماخذ:
خداوندان انديشه سياسي- نشر امير كبير |