منطق ارسطو
نخستین
مزیت و برتری بزرگ ارسطو در
این است که وی تقریبا بدون پیشرو و مرشد و به
نیروی خاص تفکر قوی خود دانش نوینی بنیاد
گذاشت و آن علم منطق است. رنان میگوید « هر دماغی که به طور
مستقیم یا غیر مستقیم تحت انضباط یونانی در
نیامده باشد، بد و ناخوش بار آمده است »؛ ولی در حقیقت دماغ
یونانی نیز پیش از اینکه قواعد سخت و جدی
ارسطو روش سادهای برای آزمایش فکر و نگاهداری آن از خطا
ایجاد نکرده بود، نا منظم و درهم و برهم بود. خود افلاطون
( اگر یکی از دوستداران او اجازه چنین انتقادی را به خود
بدهد ) نیز یک دماغ نا منظم و مشوش بود و غالبا در پشت ابرها
تمثیل و اساطیر گم میشد و زیبایی را به حد
اعلی همچون پردهای بر روی حقیقت میپوشاند.
حتی ارسطو نیز غالبا قوانین و اصولی را که خود
بنیاد گذاشته بود نقض میکرد ولی این نتیجه
تأثیر گذشته بود نه آیندهای که اندیشه خود او آن را بنا
مینهاد. انحطاط سیاسی و اقتصادی یونان موجب شد که
پس از ارسطو صفات بارزه یونانیان و دماغ یونانی رو به ضعف
گذاشت، ولی زمانی که پس از هزار سال زندگی در ظلمت توحّش
نژادی نو فرصت و استعداد تفکر و بحث را پیدا کرد، کتاب « ارغنون »
ارسطو در منطق ترجمه بوئتیوس ( 525 ـ470 مسیحی ) را
راهنمای خود قرار دارد. این کتاب به منزله قالب اندیشه و تفکر و
قرون وسطا بود و مادر حقیقی فلسفه اسکولاستیک گردید.
این فلسفه گر چه از جهت گرفتاری در حلقه اصول و قواعد معین خشک
و بیثمر بود، ولی فکر اروپای جوان را به استدلال و باریک
بینی عادت داد. مجموعه اصلاحات دانشها نوین را به وجود آورد و
برای پیشرفت اندیشه چنان قواعدی بنیاد نهاد که سر
انجام خود این روش و اصول را که موجب ایجاد او شده بود زیر پا
نهاد و از آن جلوتر افتاد.
به طور ساده،
معنی منطق هنر و روش درست فکر کردن است. منطق روش یا میزان هر
علمی و فن هر گونه نظام است و حتی موسیقی قواعد آن را
میپذیرد. منطق، علم است برای آنکه میتوان
جریانهای درست فکر کردن به قواعد و قوانین را مانند
فیزیک و هندسه تا اندازه زیادی به شکل علمی منظم و
مرتب در آورد و به هر ذهن و دماغ عادی آن را یاد داد؛ منطق هنر است برای
آنکه تمرین آن موجب میشود که ذهن انسانی بدون توجه و با دقت
تمام درست اندیشه کند، همچنانکه یک پیانیست بدون رنج و
زحمت با انگشتان خویش نغمات دل انگیز از پیانو بیرون
میآورد. هیچ چیز مانند منطق گرانبار و کسالت انگیز
نیست و هیچ چیز هم مانند این اندازه با اهمیت
نمیباشد.
ماخذ: تاريخ فلسفه – ويل
دورانت- نشر علمي فرهنگي