صفحه اصلي  |  معرفي پايگاه  |  ارتباط   |  راهنما  | English division

 جستجو جستجوى سريع 

باشگاه حيات انديشه | طرح انديشه |  پرسشهاي بنيادين | مباحث فكري  | انديشه‌هاي انديشمندان | مناجات | لينكستان | نقد و نظر
انديشه سرا
فلسفه چيست؟
تاريخ انديشه‌ها
تبادل انديشه‌ها
انديشه معاصر
قدرت انديشه
دنياي انديشه‌ها
تاملات فلسفي
مقالات فلسفي
دانشنامه فلسفه
عرفانكده
عرفان
معرفي عرفا
مفهومي به نام خدا
خلوت دل
قطعات عرفاني
مقالات عرفاني
ادبستان
درباره ادبيات
آشنايي با مشاهير ادبيات
قطعات ادبي
شعر و شاعري
مقالات

 انديشه سرا--» تاريخ انديشه‌ها--» فلسفه غرب --» فلسفه جديد --» اسپنسر--» انديشه‌هايش

فلسفه اسپنسر

الف. نشناختني

اسپنسر در آغاز مي‌گويد: «غالباً فراموش مي‌كنيم كه نه تنها در هر شري خيري نهفته است، بلكه عموماً از ياد مي‌بريم كه در هر خطايي حقيقتي مضمر مي‌باشد.» بنابراين، مي‌گويد بايد عقايد ديني را نيك سنجيد تا در پشت سر اديان متعدد متغير حقيقتي را دريافت كه با قدرت مداومي بر روح انساني مسلط است.

آنچه اسپنسر از اين آزمايش به دست مي‌آورد اين است كه تمام نظريات مربوط به اصل و منشاء عالم ما را به اموري مي‌‌كشاند كه قابل درك و معرفت نيست. دهري سعي دارد كه به جهاني قائم بالذات و بي‌علت و ازلي معتقد شود؛ ولي ما نمي‌توانيم چيزي بي‌آغاز و بي‌علت را باور كنيم. خداشناس فقط يك قدم به عقب برمي‌دارد و مي‌گويد: «خداوند جهان را آفريد.» ولي كودك سؤالي ديگر مي‌كند كه جواب ندارد و آن‌ اينكه «خدا را كه آفريد؟» آراي نهايي اديان از لحاظ منطق مفهوم و معقول نيست. آرا و افكار نهايي علمي نيز به همين ترتيب ماوراي درك عقلي است. ماده چيست؟ مي‌گوييم ماده از اجزاي بي‌نهايت كوچك تركيب يافته‌است ولي مجبوريم كه اين اجزاي بي‌نهايت كوچك را مانند ذرات قابل تقسيم بدانيم و به اين حصر عقلي مي‌رسيم كه اين تقسيم يا الي غيرالنهايه است كه معقول نيست يا آن را نهايتي است كه باز معقول نيست. قابليت تقسيم زمان و مكان نيز همين‌طور است؛ تمام اينها آراي نهايي نامعقول است. ابهام و اشكال حركت سه برابر است زيرا حركت متضمن تغيير ماده است در زمان و تبديل وضع آن در مكان. اگر بخواهيم ماده را تحليل كنيم بالاخره چيزي جز قوه در آن نمي‌يابيم؛ قوه‌اي كه بر اعضاي حس ما تأثير مي‌كند و در برابر اعضاي عمل مقاومت مي‌نمايد؛ با اينهمه چه كسي مي‌تواند قوه را تعريف كند؟ اگر از فيزيك رو به روان‌شناسي بياوريم و به تحقيق در حال ذهن و وجدان بپردازيم به معماهايي مشكلتر برمي‌خوريم. بنابراين «آراي نهايي علمي حقايقي را ارائه مي‌دهد كه قابل درك نيست. ... عالم در مطالعات خود به هر سو كه متوجه شود با معمايي حل‌نشدني مواجه خواهد گرديد و خود او بهتر از همه درخواهد يافت كه اين معما را نمي‌توان حل كرد. در اينجا به عظمت و حقارت ذهن انسان پي‌ مي‌برد؛ عظمت او در توانايي به وصل و به همه گونه تجارب و آزمايش‌هاست و حقارت او در عجز او از وصول به ماوراي اين تجارب. او بهتر از همه در مي‌يابد كه حقيقت نهايي چيزي قابل درك نيست، كسي به كمال ذره‌اي راه نمي‌يابد.» پس تنها فلسفه ‌صحيح به تعبيرها كسلي فلسفه لاادري مي‌باشد.

علت مشترك اين ابهام در نسبيت تمام علوم است. «‌تفكر عبارت است از نسبت و رابطه‌ امور به همديگر؛ پس هيچ فكري كاري بيشتر از ربط و انتساب نمي‌تواند انجام دهد. ذهن فقط با پديده‌ها و ظواهر سروكار دارد؛ اگر بخواهيم به ماوراي پديده‌ها و ظواهر قديم نهيم چيزي معلوم نخواهد شد.» ‌مع‌ذلك نام پديده‌ها و ظواهر و نسب و اضافات خود متضمن امري غير خود آنهاست، يعني امري نهايي و مطلق. «در ملاحظه فكر و انديشه خود درمي‌يابيم كه فهم حقيقتي كه در پشت ظواهر نهان است تا چه اندازه محال مي‌باشد و چگونه از اين امتناع و عدم امكان ايماني محكم به اين حقيقت پيدا مي‌كنيم.» ولي خود حقيقت را نمي‌توانيم دريابيم.

به همين نظر، سازش علم و دين چندان سخت به نظر نمي‌رسد. «حقيقت عموماً در توفيق عقايد متضاد است.» بايد علم متوجه شود كه قوانين آن فقط مربوط به ظواهر و اضافات است و دين بايد بداند كه در راه تحقق عقيده‌اي كه با معرفت سازگار نيست كوشش مي‌كند. بايد دين اين ذات مطلق را به شكل غولي خونخوار و جبار درمي‌آورد كه «از چاپلوسي و تملق لذت مي‌برد با آنكه انسان از اين كار متنفر است.» علم بايد از انكار خدا و تأييد ماترياليسم صرفنظر كند. ذهن و ماده ظواهر نسبي هستند و هر دو نتيجه و معلول علتي مي‌باشند كه ماهيت آن نشناختني است. پي بردن به اينكه اين حقيقت و قدرت نشناختني است، لب تمام اديان و آغاز تمام فلسفه‌هاست.

 

ب. تطور

پس از آنكه فلسفه نشناختي را معلوم كرد از آن مي‌گذرد و به سوي شناختني متوجه مي‌گردد؛ فلسفة مابعدالطبيعه سرابي بيش نيست و به قول ميشله: خود را از روي اصول مست كردن است. وظيفه خاص فلسفه عبرت است از جمع و توحيد نتايج علوم. «پايين‌ترين قسم دانستن آن است كه وحدت نيافته باشد؛ علم دانستنيهايي است كه نيمه وحدتي يافته‌است و فلسفه وحدت كامل همه‌ علوم است. » اين وحدت كامل مستلزم اصل كلي پهناوري است كه همه تجارب را دربرداشته باشد و خطوط اساسي هر علمي را بيان كند. آيا چنين اصلي هست؟

شايد با سعي در توحيد كلي‌ترين قوانين فيزيك بتوانيم به چنين اصلي نزديك شويم . اين قوانين عبارتند از بقاي ماده، حفظ انرژي، استمرار حركت، دوام روابط ميان قوا (يعني قابل نقض نبودن قوانين طبيعي)، تبدل و تعادل قوا (حتي قواي جسمي و روحي) و موزون بودن حركت. اين قانون اخير را كه كمتر كسي از آن آگاه است بايد تا اندازه‌اي روشن كرد. تمام طبيعت از ضربان قلب تا اهتزاز سيم ساز، از تموج نور و صوت و حرارت تا جزر و مد دريا، از توقيت تناسل حيوانات تا حركات سيارگان و ثوابت و ذوات الاذناب، از تناوب شب و روز تا توالي فصول و شايد تناوب تغييرات جوي، از نوسان ذرات تا اعتلا و انحطاط اقوام و تولد و مرگ ستارگان همه موزون است.

همه ‌اين قوانين جهان‌شناختي (به تحليلي كه اينجا تفصيل آن ممكن نيست) به قانون نهايي دوام و ثبات قوه يا نيرو برمي‌گردند؛ ولي در اين اصل تا اندازه‌اي جمود و سكوني هست و در آن اشاره‌اي به سر حيات نيست. پس آن اصل پويايي حقيقت كدام است؟ و قانون نشو و انحطاط اشياء چيست؟ آن، قانون تحول و انحلال است «زيرا تاريخ هر چيز عبارت است از ظهور آن از نشناختني و برگشت آن به نشناختني.»

بدين‌ترتيب اسپنسر قانون مشهور تطور را عرضه مي‌دارد، قانوني كه نفس را در سينه علماي اروپايي حبس كرد و براي شرح و توضيح آن دو جلد كتاب و چهل سال وقت صرف شد. «تطور عبارت است از تجمع ماده همراه با تجزيه حركت، به وسيله آن ماده از يك تشابه نامعين و منفصل به تنوع معين و متصل مي‌رسد؛ و در اين ضمن حركت به طور موازي تغيير شكل مي‌دهد.» يعني چه؟

ظهور ستارگان از ستارگان ابري؛ تشكيل درياها و كوهها برروي زمين؛ تبديل عناصر به نباتات و انساج حيواني به انسان؛ تكامل قلب در جنين و به قالب درآمدن استخواتنها از هنگام تولد؛ متحد شدن محسوسات و محفوظات به شكل انديشه و آگاهي و دوباره به شكل علم و فلسفه؛‌ توسعه خانواده‌ها به شكل عشيره و قبايل و شهرها و دولتها و اتحاديه‌ها و «اتحاديه‌هاي جهاني» همه تجمع ماده است- يعني مواد مجزا و منفصل به صورت توده‌هاي متراكم و گروه‌ها و كلها درمي‌آيد. البته چنين تجمعي مستلزم كاهش حركت در اجزاء است، همچنانكه افزايش قدرت دولتها مستلزم كاهش آزادي افراد است، ولي در عين حال اجزاء ‌به هم مربوط مي‌شوند و يك ارتباط متقابل حاصل مي‌گردد كه توليد «اتصال» مي‌كند و بقاي جسم را تضمين مي‌نمايد. در اين تحول اشكال و صور و وظايف معين‌تر مي‌گردند:‌ ستارگان ابري بي‌شكلند و از آن مدار منظم بيضوي ستارگان پيدا مي‌گردد؛ سلسله جبال و صفات موجودات زنده ظاهر مي‌شود؛ در ساختمان بدن و سازمان اجتماع اصل تقسيم كار به وجود مي‌آيد، و هكذا. اجزاي اين كل متراكم نه تنها معين است بلكه در طبع و عمل متنوع و مختلف نيز مي‌باشد. سحب مضيئه يا ستارگان ابري در آغاز متشابهند، يعني اجزاي آن شبيه همديگرند ولي بتدريج به صور مختلف جامد و مايع و بخار درمي‌آيند؛‌ يك جا زمين از گياه سبز است، جاي ديگر تيغ كوه از برف سفيد است و دريا آبي‌رنگ به نظر مي‌آيد؛ حيات از تشابه نسب پروتوپلاسم به صورت اجزاء‌ تغذيه و تناسل و حركت و درك درمي‌آيد؛ زبان واحد در يك مملكت لهجه‌هاي مختلف پيدا مي‌كند؛ علم واحد به صدها شعبه منقسم مي‌گردد و سنن و آداب يك قوم هزاران شكل ادبي به خود مي‌گيرد؛ فرد رو به تكامل مي‌نهد، خواص و اخلاق راسخ‌تر مي‌شوند و هر قوم و نژادي بر طبق استعداد ذاتي خويش پيشرفت مي‌كند. تجمع و تنوع، اتصال اجزا به صورت توده‌هاي پهناور و اختلاف اجزا در صور گوناگون همه كانون قانون تطورند. همه از پراكندگي به اتصال و وحدت مي‌روند و از بساطت و تشابه به تنوع و تعقيد رو مي‌نهند(مثل امريكا از 1600 تا 1900)، اين قدر تطور است؛ پس از اتصال همه رو به پراكندگي است و سير نزولي از تنوع و تعقيد به بساطت و تشابه (مثل اروپا از 200 تا600 مسيحي)، اين جزر تطور مي‌باشد.

اسپنسر به اين قانون تركيبي اكتفا نكرد و سعي كرد تا نشان دهد چگونه اين تطور نتيجه حتمي و ضروري اعمال قواي طبيعي مكانيكي است. اولاً تشابه به طور قطع دايمي نيست. يعني اجزاي مشابه نمي‌‌توانند همواره مشابه بمانند زيرا قواي خارجي بر آنها تأثير مشابه و يكسان ندارد؛ يعني اجزاي خارجي زودتر تحت تأثير قرار مي‌گيرند،‌ همچنانكه شهرهاي مرزي در ايام جنگ زودتر مورد حمله واقع مي‌شوند و اشتغالهاي گوناگون، مردم مشابه را به قالب مردم مختلف با مشاغل و پيشه‌هاي گوناگون درمي‌آورند. در اينجا باز قانون «تكثر معلولات» ديده‌مي‌شود: علت واحد مي‌تواند معلولات و نتايج گوناگون توليدكند و به تنوع عالم كمك نمايد؛ يك كلمه نابهنگام و نادرست، مانند آنچه ماري آنتوانت گفت، با يك تلگراف تحريف شده به امس يا يك باد در سالاميس ممكن است نتايج بيشماري در تاريخ بارآورد. و هم در اينجا «اصل تفكيك»‌ مشاهده مي‌شود: اجزاي نسبتاً مشابه يك كل پس از آنكه به حوزه‌هاي جداگانه كشيده مي‌شوند، تحت تأثير محيطهاي مختلف، محصولات و نتايج مختلف مي‌دهند، چنانكه انگليسها جايي امريكايي و جاي ديگر كانادايي و در محيطي ديگر استراليايي شدند و اينهمه تحت تأثير استعداد زمين و محيط است. قواي طبيعت از اين راههاي گوناگون تنوع عالم متطور و متحول را ايجاد مي‌كنند.

آخر از همه قانون «تعادل» ‌به طور ناگزير فرا مي‌رسد. هر حركتي بر اثر مقاومت، دير يا زود، به انتها مي‌رسد؛ هر نوسان موزون بتدريج سرعت و وسعت خود را از دست مي‌دهد (مگر آنكه از خارج دوباره نيرويي وارد شود). مدار سيارات كمتر و كوچكتر مي‌گردد؛ پس از قرنها گرمي تابش خورشيد رو به كاهش مي‌رود؛ اصطحكاك و تماس امواج جزر و مد حركت وضعي زمين را كندتر مي‌سازند. كره ‌زمين با ميليونها جنبش و حركت‌ كه بر روي آن است و با ميليونها شكل حيات منبسط و متزايد، روزي بطئ‌تر حركت خواهد كرد؛ خونها با حرارت و سرعت كمتر در ر‌گهاي خشك جريان خواهد داشت؛ ديگر شتاب نخواهيم كرد و مانند اقوام كهن بهشت را جاي راحت و سكوت و سكون خواهيم دانست و در آرزوي نيروانا خواهيم بود. نخست بتدريج و بعد بسرعت تعادل جاي خود را به انحلال يعني پايان نافرجام تطور خواهد داد:‌ اجتماعات از هم پاشيده خواهند شد؛ توده‌ها مهاجرت خواهند كرد؛ شهرها به زندگي روستايي برخواهند گشت؛ هيچ دولتي توانايي جمع اجزاي پيچيده را نخواهد داشت؛ خاطره نظم اجتماع از ياد خواهد رفت. خرد نيز پس از تجمع اجزا رو به تحليل خواهد گذاشت و آن توافق كه نامش زندگي است به آن پريشاني و تشتت كه نامش مرگ است مبدل خواهد گرديد. زمين صحنه نمايش هرج و مرج انحطاط خواهد گشت و درام غم‌انگيزي از كاهش اجتناب‌ناپذير انرژي خواهد بود و خود مبدل به گرد و غبار خواهدشد، همچنانكه در اول بود. دور و دايره تحول و انحلال كامل خواهد گشت و دوباره از سرگرفته خواهد شد و الي غيرالنهايه ادامه خواهد داشت ولي همه جا باز پايان و فرجامي خواهد بود. كل نفس ذائقه‌الموت سرنوشت زندگي است و هر تولدي مقدمه مرگ است.

«اصول اوليه» يك درام عالي است كه با آرامش معهود داستان اوج و حضيض و صعود و هبوط و تحول و انحلال ستارگان و حيات انسان را بيان مي‌كند؛ ولي درام غم‌انگيزي است كه مناسب‌ترين خاتمه بر آن گفتار هملت است- «بقيه خموشي است.» پس جاي شگفت نبود كه مردان و زنان مؤمن و اميدوار بر اين داستان زندگي بشورند. ما مي‌دانيم كه خواهيم مرد ولي موضوعي كه ما را به خودمشغول مي‌دارند زندگي است. اسپنسر نيز تقريباً مانند شوپنهاور به بيهودگي كوشش بشري معتقد است. در پايان فاتحانه كار خود اين احساس را بيان مي‌كند كه زندگي ارزش زيستن را ندارد. آن بيماري فلسفي كه به جاهاي دور و دراز مي‌نگرد و رنگ و بوي موجودات دوروبر خود را نمي‌بيند در او بود. مي‌دانست كه مردم از فلسفه‌اي كه آخر آن به تعادل و انحلال منتهي مي‌شود- نه به خدا و معاد- خوشدل نخواهند شد و در پايان قسمت اول با بيان خطابي و حرارت كم‌نظير از گفتن حقايق تيره و تلخي كه دريافته‌است دفاع مي‌كند.

‌آنكه از بيان حقايقي كه به نظرش مسلم مي‌آيد سرباز مي‌زند و زبان را براي افشاي آن مناسب نمي‌بيند بايد خود را وادار كند تا به اين حقايق از نظر شخصي ننگرد. بايد به خاطر بياورد كه عقيده‌ او عاملي است در توافق طبيعت او با عوامل خارجي و اين عقيده، بحق، جزء‌ عاملي است كه عبارت است از وحدت قوه تشكيل‌دهنده با وحدت ديگر، يعني جزء يك قدرت كلي عمومي است كه تغييرات اجتماعي را ايجاد مي‌كند. در اين صورت متوجه خواهد شد كه بايد تمام عقايد دروني خود را، بدون توجه به نتايج و عواقب آن، ابراز كند. اين امر بيهوده نيست كه وي در دل خود به بعضي عقايد و آرا ميل و رغبت دارد و بعضي ديگر را نمي‌پسندد. او با تمام مواهب و استعدادات و عقايد و آراي خود، امري تصادفي و اتفاقي نيست بلكه محصول و نتيجه زمان خويش است. آنجا كه فرزند گذشته است پدر آينده است و افكار او به منزله‌ فرزندان او است كه بايد از آنها پرستاري كند تا از ميان نرود. بايد مثل هر انسان ديگر خود را جزو عوامل بي‌پاياني بداند كه مدبر ناشناخته عالم با آن جهان را اداره مي‌كند؛‌ چون اين مدبر ناشناخته در او ايجاد عقيده‌اي مي‌كند، خود به منزله اجازه‌اي است براي بيان آن و عمل به آن. بنابراين مرد خردمند به عقايد و افكار خود سرسري نگاه نمي‌كند. آنچه را كه حقيقت محض مي‌داند بدون واهمه بيان مي‌كند و مي‌داند كه بدين وسيله سهم خود را در جهان ايفا كرده‌است – نتيجه هر چه مي‌خواهد باشد. مي‌داند كه اگر آنچه منظور اوست انجام گيرد، خوب است و اگر انجام نگيرد- اگر چه چنانكه بايد خوب نيست – ولي با اينهمه باز خوب است.

ماخذ: تاريخ ويل دورانت

باشگاه حيات انديشه | طرح انديشه |  پرسشهاي بنيادين | مباحث فكري  | انديشه‌هاي انديشمندان | مناجات | لينكستان | نقد و نظر

Copyright © 2003-2007 Life of Thought e-Publication.

1386-1382

 نشريه الكترونيكي حيات انديشه

مفتخر است در دريافت و اشاعه انديشه‌ها؛ جاي كه نيانديشيم براي ما و به جاي ما، مي‌انديشند!