![]() |
||||||||||||
|
|
|||||||||||
|
||||||||||||
|
||||||||||||
فلسفه ولتر او مانند بيكن و دكارت و لاك و تمام فلاسفه جديد از شك و (به ادعاي خود) از لوح ساده و خالي شروع ميكند؛ «من سن توماديدوموس را سرمشق خود قرار دادهام او هميشه اصرار داشت كه تمام امور را به دست خود آزمايش كند.» او از «بل» تشكر ميكند كه شك را به وي آموخته است. تمام طرق فلسفي را دور مياندازد و ميگويد كه «هر باني طريقه جديد فلسفي، تا اندازهاي ظاهرساز و مردم فريب بوده است.» «هر چه بيشتر جلو ميروم، بيشتر درمييابم كه طرق مختلف مابعدالطبيعه براي فلسفه مانند نقل و حكايت براي زنان است.» «تنها مردمفريبان ميتوانند ادعاي يقين كنند. ما چيزي از مبادي اوليه نميدانيم. واقعاً عجيب است كه كسي خدا و ملائكه و ذهن و روح را تعريف كند و ادعا كند كه كاملاً از علت خلق عالم آگاه است و خود نداند چرا وقتي كه اراده ميكند دستش را به حركت ميآورد. شك حالت مطبوعي نيست، ولي ادعاي يقين مسخرهآميز است.» «من نميدانم كه چگونه ساخته شدهام و چگونه از مادر زاييدهام. من در طي يك ربع زندگي خود نتوانستهام از علل آنچه ديده يا شنيده يا حس كردهام آگاه شوم. من در ستاره شعرا و در كوچكترين ذرات، ماده را ميبينم ولي نميدانم كه ماده چيست.» داستاني از يك «برهمن نيك» نقي ميكند كه ميگفت: «كاشكي هرگز از مادر نزادمي!» گفتم: «چرا؟» در پاسخ گفت: «براي آنكه چهل سال تحصيل كردهام و اكنون معلومم شده است كه تمام اين روزگار را تلف كردهام... معتقدم كه از ماده ساخته شدهام ولي تاكنون نتوانستهام خودم را راضي كنم كه چه چيزي فكر را به وجود ميآورد. من حتي نميدانم كه آيا قوه مدركه من قوهاي است از قبيل راه رفتن يا هضم، آيا مغز من همانطور فكر ميكند كه دست من چيزي را برميدارد... سخن زياد ميگويم ولي پس از آنكه سخنم به پايان رسيد از آنچه گفتهام خجل و شرمسار ميگردم.» همان روز با يك پيرزني در همسايگي اين برهمن صحبت كردم و از او پرسيدم كه آيا از اينكه نميداند ماده چيست و روح كدام است، دلتنگ است؟ او از سؤال من سر درنياورد. او حتي در كوچكترين لحظهاي از ايام زندگي درباره موضوعاتي كه فكر برهمن را به خود مشغول داشته بود،نينديشيده بود. او از صميم دل به تناسخ ويشنو معتقد بود اگر موفق ميشد كه در آب مقدس گنگ غسل كند، خود را خوشبختترين زنان عالم ميدانست. از خوشبختي اين موجود حقير به حيرت افتادم و به سوي برهمن فيلسوف رفتم و پرسيدم: «آيا خجالت نميكشيد كه خود را چنين بدبخت ميپنداريد در صورتي كه در پنجاه قدمي شما پيرزني ضعيف زندگي ميكند كه به هيچ چيز نميانديشد و خوشبخت است؟» در جواب گفت: «حق با شماست، هزار مرتبه با خود انديشيدهام كه اگر مثل همسايه خود نادان بودم خوشبخت ميبودم؛ معذلك ميل ندارم چنين خوشبختي داشته باشم.» اين جواب برهمن چنان تأثيري در من كرد كه هيچ چيز ديگر تا آن وقت نكرده بود. حتي اگر فلسفه به شك كلي مونتني «چه ميدانم؟» منتهي گردد، باز بزرگترين و عاليترين پيشرفت آن محسوب ميشود، اگر به پيشرفتهاي كوچك علم خرسند باشيم، بهتر از آن است كه با قوه تخيل مريض خود فلسفههاي نوي ببافيم. بايد حرف را كنار بگذاريم، اصول جديدي بنا كنيم كه بتواند هر چيزي را روشن سازد و به عبارت ديگر بايد ماده را دقيقاً تجزيه كنيم و بعد با سوء ظن ببينيم كه آيا اين با اصول سازگار هست يا نه... صدراعظم بيكن راهي را كه علم بايد بپيمايد نشان داده است... ولي همين كه دكارت ظاهر شد، درست برعكس آنچه ميبايست بكند رفتار كرد... يعني به جاي تحقيق در طبيعت، خداشناسي را با آن مخلوط كرد. اين رياضيدان بزرگ در فلسفه فقط به قصهگويي پرداخت... ما بايد حساب كنيم، بسنجيم، اندازه بگيريم، مشاهده كنيم؛ ماهيت فلسفه اين است و بقيه خيالبافي است. ماخذ:تاريخ فلسفه ويل دورانت- زرياب- نشر علمي و فرهنگي
|
||||||||||||
| ||||||||||||
|
||||||||||||