![]() |
||||||||||||
|
|
|||||||||||
|
||||||||||||
|
||||||||||||
|
فلسفه اسپینوزا به رغم آنکه فلسفه اسپینوزا فلسفهای مادی محسوب میشود ولی آن عمیقا مبتنی بر یگانه موجودی الهی است که برای او مبنای تعیین یا ضرورت وجود یا جوهر خداست. آیا ما در هستی میتوانیم خودمان را در خارج از حلقه هستی فرض کنیم و آنگاه برای رسیدن به مطلق هستی و حقیقت هستی، که برای اسپینوزا همان جوهر است، کوشش کنیم؟ این یک پرسش عمیقا فلسفی است، که به بهترین وجه توسط هایدگر و گادامر بازگو میشود. در فلسفه اسپینوزا سه اصطلاح عمده وجود دارد، "ذات یا جوهر"، "محمول یا صفت" و "حالت" . حالت، هر شی یا عمل جزئی شخصي و هر شکل یا صورت خاصی است که موقتا به شکل واقعیت جلوه میکند. خود شما و جسم و افکار و نوع و جنس شما و سیارهای که در آن زندگی میکنید همه حالت هستند. همه آنها ظواهر یک حقیقت پایدار و لایتغیری میباشند که در پشت تمام این حالاتها نهان است. این حقیقتی که در پشت تمام ظواهر و حالات نهان است چیست؟ اسپینوزا آن را «جوهر یا ذات» مینامند. هشت نسل درباره معنی این اصطلاح به شدت با هم مبارزه کردهاند، اگر ما نتوانستیم این موضوع را در یک بند حلاجّی کنیم نباید دلسرد شویم. قسمتی از یکی از نامههای اسپینوزا در اینباره آورده میشود: "خدا و طبیعت در نظر من بکلی با آنچه مسیحیان متاخر میگویند فرق دارد، زیرا مقصود من از خدا آن علت جاودانی و لایزال اشیا است که بیرون از اشیا نیست. من میگویم همه چیز در خداست؛ زندگی و جنبش همه در خداست؛ این عقیده من موافق با گفته بولس حواری و شاید تمام فلاسفه قدیم است، اگر چه طرز بیان کلی با هم مخالف است. من حتی میتوانم ادعا کنم که نظر من عبریان قدیم یکی است تا آنجا که میتوانم از ترجمههای نادرست استنباط بکنم. علی ای حال اگر کسی بگوید که مقصود من از طبیعت ـ آنجا گفتهام خدا با طبیعت یکی است ـ توده مواد جسمانی است، سخت در اشتباه است. من هیچ وقت چنین مقصودی نداشتهام." اسپینوزا در نامهای درباره خدا میگوید: "اینکه میگویید اگر خدا را سمیع و بصیر و شاهد و مرید ندانم....، پس خدایی که به آن معتقدم چگونه است، مرا به خودتان بد گمان میسازید زیرا من فکر میکنم که شما کمالاتی بالاتر از صفات فوق نمیتوانید تصور کنید. از این فکر شما تعجبی نمیکنم، زیرا اگر مثلث را از زبان میبود خدا را کاملتر مثلثات میگفت و دایره ذات خدا را اکمل دوایر میخواند؛ همین طور هر موجودی صفات خاص خود را بر خدا نسبت میدهد." بالاخره "اراده و درک نیز مربوط به ذات خدا نیست". و این در صورتی است که مقصود از درک و اراده همان صفاتی باشد که به بشر نسبت میدهیم؛ ولی در حقیقت اراده خدا عبارت است از علل و قوانین اشیا و درک او عبارت است از مجموع تمام قوای مدرکه. به عقیده اسپینوزا قوه مدرکه خدا «همه درک و شعوری است که بر زمان و مکان گسترده شد، است، آن شعور نامعلومی است که بر همه جهان روح و حیات بخشیده است». "تمام چیزها، به هر اندازه که متنوع باشند، حیات بخشاند". حیات یا شعور مرحله و جنبهای است از تمام آنچه بر ما معلوم است و بعد و امتداد جسمانی مرحله دیگر. این دو مرحله دو صفت (به اصطلاح اسپینوزا)اند که بوسیله آن ما از عمل ذات و جوهر یا خدا آگاه میشویم. به این معنی میتوان گفت که خدا ـ انبساط کلی و حقیقت جاودانی که در ماورای جریان اشیا قرار دارد ـ هم دارای قوه مدرکه و هم دارای جسم است. قوه مدرکه یا ماده هیچکدام خدا نیستند ولی جریان عقلی ذهنی و جریان مادی و ملکولی که تاریخ دو قسمت و دو جنبه مختلف عالم است. با علل و قوانین خود عبارتند از خدا. پيش نهاده اصلي اسپينوزا اين است كه يك «جوهر» بيش نيست و او خداست. فلسفه اسپينوزا بر دو اصل استوار است. نخست نظريه عقلاني (راسيوناليستي) شناخت كه بر حسب آن آنچه به طور كافي و تام و تمام به تصور ميآيد، به همين دليل حقيقي است. دوم مفهوم جوهر يا همان سوبستانس كه از سنت ارسطويي به دكارت رسيد و او ناخواسته وارث آن شده بود. از ديدگاه متافيزيك شايد اين بزرگترين امتياز اسپينوزا باشد كه اين مفهوم جوهر را به آزمون ميگذارد و آن را رها نميكند تا جايي كه معاني فلسفي ويژهاي را كه خواهان است از آن بيرون كشد. اسپينوزا مانند دكارت در جستجوي يقين است و جستجوي يقين را تنها ضامن شناخت انساني ميداند اما برخلاف دكارت بر آن نيست پايه نظام فلسفي خود را بر مقدمه شكناپذير كوژيتو (ميانديشم پس هستم) بگذارد. گزاره «ميانديشم...» دو وجه شاخص دارد كه آن را براي اسپينوزا بيفايده ميكند. نخست، اين گزاره مبين حقيقتي امكاني است در حالي كه براي اسپينوزا همه يقينها در نهايت بايد در لزوم و ضرورت بنياد شود. ديگر آنكه اين گزاره حاوي ارجاعي از ميان برداشته نشدني به ضمير اول شخص است، در حالي كه براي اسپينوزا حقيقت فلسفي زماني بدست ميآيد كه ما بالاتر از دلمشغولي به تجربه و فكر محدود خود قرار گيريم و بياموزيم اشياء را از ديدگاه بيطرفانه مشاهدهگري خردمند ببينيم كه براي او اشياء « از لحاظ جاودانگي» پديدار ميشوند. اسپینوزا بیش از «موفقیت» دلباخته عقل و خرد بود. « بالاتر از همه اسپینوزا تحت تاثیر دکارت ـ پدر فلسفه اصالت اندیشه و ذهن ـ قرار دارد. آنچه جلب نظر او را کرد این عقیده دکارت بود که ذات بسیطی هست که تمام اشکال و صور عالم ماده در تحت آن است و ذات بسیط دیگری هست که تمام صور عالم روح در زیر آن قرار دارد. این جدایی میان دو ذات نهایی، عشق اسپینوزا را بر وحدت، مورد حمله قرار دارد و به منزله بذر پر حاصلی برای خرمن افکار او گردید. اسپينوزا ميگويد:يگانه راه رستگاري و آزادي نوع بشر اين است كه ايمان داشته باشيم كه ما خدا هستيم و هر چه خدا ميكند ما هم ميتوانيم بكنيم. اسپينوزا بدون هيچ شرط و قيد بنيآدم را خدا ميكند مشروط بر اين كه انسان ايمان داشتهباشد كه خدا است. يعني قدرت نوع بشر به مرحلهاي برسد كه فرمانفرماي مطلق هستي گردد. اسپينوزا ميگويد: ما افراد بشر، فقط، ميتوانيم دو صفت از صفات خداوند را بشناسيم و از اين دو گذشته، تمام صفات او، بر ما مجهول است يكي بيانتها بودن و ديگري انديشيدن. بيانتها بودن را از مشاهده فضاي بيكران پي ميبريم و انديشيدن را از انديشه خودمان. انديشهاي كه در ما هست صفات خداست و چون صفت خدا، در ما وجود دارد پس ما خدا هستيم چون محال است صفت خدا در چيزي وجود داشته باشد و آن خدا نباشد. دكارت ميگفت: (من ميانديشم پس هستم) اسپينوزا ميگويد: (ميانديشم پس خدا هستم) · علت اينكه فلسفه اسپينوزا را نميتوان خلاصه كرد اين ميباشد كه فيلسوف هلندي فلسفه خود را بروش قضيههاي هندسي بيان كردهاست. كتاب اتيك اسپينوزا، يعني اساس يا منشاء، جز يك عده قضيههاي هندسي چيزي نيست و انسان براي اين كه بتواند باستدلال او پي ببرد بايد قضيه اول را بخواند و نتيجه آن را بنويسد كه فراموش نكند. آنگاه قضيه دوم را بخواند و نتيجه آن را يادداشت كند و سپس قضيه سوم را مطالعه نمايد و نتيجهاش را بنويسد... الي آخر. نوشتن نتيجه قضيههاي هندسي اسپينوزا ضروري است. چون انسان نميتواند نتيجه تمام قضيههاي آن فيلسوف را بخاطر بسپارد مگر بازداشتن حافظهاي چون حافظه ملاصدراي شيرازي. اسپينوزا ضمن قضاياي هندسي خود خيلي به نتايج قضيههاي گذشته مراجعه مينمايد و فيالمثل ميگويد براي فهميدن اين موضوع به نتيجه قضيههاي 7-11-22-39- مراجعه كنيد. اين است كه نميتوان استخوانبندي استدلال او را در كتاب اينك يعني كتابي كه حاوي فلسفه اصلي اسپينوزا ميباشد خلاصه كرد و بايد متن آن كتاب را كه در اصل بزبان لاتيني نوشتهشده اما ترجمههاي خوب و كامل از آن بتمام زبانهاي اروپائي هست و در زبان فرانسوي ار كتاب اتيك اسپينوزا پانزده ترجمه موجود است. چون نميتوان استخوانبندي استدلال اسپينوزا را خلاصه كرد ما در اينجا نتيجه حكمت او را راجع به خدا خلاصه ميكنيم: اسپينوزا ميگويد بعضي تصور ميكنند كه خدا جسم است متوجه نيستند كه جسم يعين چيزي كه طول و عرض و ارتفاع يا ضخامت داشتهباشد و هر چه داراي طول و عرض و ارتفاع باشد به چيزي محدود ميشود و بين او و آن چيز، حد بوجود ميآيد و چيزي كه داراي حد باشد، نامحدود نيست و محدود است بحدود خود و نميتواند از آن حدود تجاوز نمايد و يك چنين موجود نميتواند خدا باشد. خدا چيزي است نامحدود و بيانتها و در او همه چيز، نامحدود و بيانتها ميباشد. اگر كسي بگويد كه خداوند عالم است، مانند علمي كه ما ميتوانيم تحصيل كنيم من او را راجع به خدا نادان ميدانم. چون علمي كه ما تحصيل ميكنيم محدود است و علم خدا نامحدود ميباشد. اگر كسي بگويد كه خداوند قادر است هركار را بانجام برساند و بعد از اين، ممكن است كه از خداوند كارهاي بزرگ ساخته شود من او را نادان ميدانم. زيرا بانجام رسانيدن كار، از طرف خداوند، در آينده مستلزم اين است كه خدا، مشمول مقتضيات زمانهاي گذشته و حال و آينده شود در صورتي كه خدا ابدي است و گذشته و حال و آينده براي او يكي ميباشد و كاري وجود ندارد كه خدا نكرده باشد چون اگر كاري وجود ميداشت كه خداوند، بعد از اين بايد بكند مشمول مرور زمان ميشد و گذشته و حال و آينده براي او معني ميداشت. هرچه بايد بشود شده و هر كاري كه خداوند بايد بانجام برساند بانجام رسانيده و هرگز از طرف خداوند، كاري تازه پيش گرفته نخواهد شد. به عقيده اسپينوزا هر چه در جهان بايد بشود شده و چيزي كه تازه باشد در هستي بوجود نميآيد و هر چه در هستي هست از خداست و غير از خدا چيزي وجود ندارد. او ميگويد جز خدا چيزي نيست و اگر غير از خدا چيزي وجود داشت لازمهاش اين بود كه خدا به آن چيز محدود شود و پس از اين كه به آن محدود ميشد ديگر نامحدود نبود و يك خداي محدود خدا نيست. به عقيده اسپينوزا حتي خدا نميتواند چيزي بوجود بياورد كه غير از او باشد يعني خداوند. براي بوجود آوردن هر چيز. بايد مصالح آن را از خود برداشت نمايد زيرا غير از خدا چيزي وجود ندارد. اسپينوزا باز ميگويد: چيزي كه بوجود آمد نميتواند چيز ديگر را بوجود بياورد. در اين گفته اسپينوزا حتي خدا را مستثني نميكند و ميگويد خدا چون وجود دارد نميتواند چيز ديگر را بوجود بياورد. به عقيده اسپينوزا خداوند هستي را بوجود نياورد چون نميتوانست هستي را بوجود بياورد زيرا موجود قادر به وجود آوردن چيز ديگر نيست و هستي همان خدا و خدا همان هستي است و هر چه، بهر شكل در خلقت ديده ميشود از خداست و در يك موقع با او بوجود آمده است. اسپينوزا اسم آنچه را از خداست و خود خدا ميباشد جوهر ميگذارد و ميگويد كه جوهر فساد ناپذير است و غيرقابل تقسيم. از جوهر ممكن است ماده بوجود بيايد كه آنهم از خداست و ماده قابل تقسيم ميباشد و فساد ميپذيرد اما آنچه در نظر ما چون فساد ماده جلوه ميكند تحول آن است و آن تحول هم از خدا است. تحول ماده، فساد نيست چون در ماهيت جوهر تغييري حاصل نميشود. آب كه ماده است ممكن است فاسد گردد يعني تحول پيدا كند اما جوهر آن، تحول پيدا نمينمايد و پيوسته بر يك حال است. هر قانون كه بر ماده حكومت ميكند از خود خداست و بين قانون و ماده تفاوتي وجود ندارد. قانون ماده طوري با هم قرين هستند كه نميتوان گفت آيا ماده براي قانون بوجود آمده يا اين كه قانون را براي ماده بوجود آوردند. زيرا هر چه هست از خداست و خدا يكي است و غيرقابل تقسيم و فسادناپذير. قانوني كه تعيين ميكند سه زاويه مثلث مساوي است با يكصد و هشتاد درجه يا دو زاويه قائمه از مثلث جدائي ندارد و ما نميتوانيم بگوئيم آيا اين قانون را براي مثلث بوجود آوردهاند يا اين كه مثلث را براي اين قانون ايجاد كردهاند. همين كه مثلث بوجود آمد اين قانون هم بوجود آمد و تا روزي كه خدا هست اين قانون و اين مثلث وجود خواهد داشت و در هر جا كه ماده و قانوني (براي ماده) وجود داشته باشد اين همزيستي الزامي بچشم ميرسد. تمام قوانيني كه براي ماده بوجود آمده از اول ايجاد شده و تا ابد ادامه خواهد داشت و هيچ قدرت نخواهد توانست تا پايان هستي (كه پايان ندارد) يكي از قوانين ماده را تغيير بدهد چون قوانين خدائي كه از خود خداست قابل تغيير دادن نميباشد. اسپينوزا ميگويد حتي خود خداوند نميتواند قوانين خويش را تغيير بدهد چون تغيير دادن قوانين، ناشي از نداشتن اطلاع و تجربه و پيشبيني نكردن وقايع آينده است و اگر خدا قوانين خود را تغيير بدهد صفات خدائي از او سلب ميشود. بعقيده اسپينوزا تغيير دادن قوانين در زندگي بنيآدم از بياطلاعي و نداشتن تجربه و نداشتن قدرت مآلانديشي ميباشد و نوع بشر بر اثر اين نواقص، مجبور ميشود كه هر چند يك مرتبه قوانين خود را تغيير بدهد. ولي خدا كه علم و عقل مطلق دارد و همه چيز را ميداند هر قانون را كه وضع نموده براي هميشه وضع كرده و آن را تغيير نميدهد (و نميتواند تغيير بدهد) چون تغيير دادن يك قانون بمنزله انكار علم و عقل او از طرف خود وي ميباشد و اين كار را خدا نميكند. هر ماده در حدود قوانين خود زندگي ميكند و نميتواند از حدود آن قوانين تجاوز نمايد. ولي در داخل كادر، قوانين مزبور دستخوش تحول ميشود. به عقيده اسپينوزا ماده در داخل كادر قوانين مربوط به خود آزادي دارد و با اين كه فيلسوف هلندي معتقد است كه همه چيز از خداست و در جهان چيزي نيست كه از خدا نباشد و تصريح ميكند كه خداوند هم نميتواند چيزي بوجود بياورد و هرچه هست از اول بوجود آمده باز يك چبري نيست تا اين كه عقيده به آزاد بودن افراد بشر را بكلي انكار نمايد بلكه ميگويد كه ماده در حدود قوانين مربوط به او آزادي دارد و انسان در حدود قوانين مربوط بخود آزاد است. چون هر چه هست از خداست و خدا علقي جز خود ندارد به عقيده اسپينوزا نوع بشر نميتواند علت هستي را بشناسد. و چون لازمه شناسائي علت هستي اين است كه انسان كه ماده ميباشد بتواند جوهر شود، روزي كه انسان جوهر گردد اين انسان كه ميبينيم نخواهد بود. به عقيده اسپينوزا تا روزي كه ما از ماده هستيم نميتوانيم اميدوار باشيم كه بفهميم علت هستي چيست و چگونه بوجود آمده است و هر تلاشي كه دراين راه بكنيم، در مرحله آخر به بنبست برخواهيم خورد. اما چون در هر ماده جوهر هست اميدواري داريم كه بتوانيم از راه جوهر كه همان خداست به علت هستي پي ببريم. در اين جا نظريه اسپينوزا تشبيه ميشود به نظريه عرفاي شرق كه مي خواستند و ميخواهند از طريق روح به راز هستي پي ببرند. اسپينوزا عقيده دارد كه از مجموع صفات خداوند كه ناگزير نامحدود و بدون انتهاست ما دو صفت آن را ميتوانيم بفهميم: يكي نامحدود بودن جهان، و ديگري فكر خودمان. بر اسپينوزا ايراد گرفتهاند كه ما نميتوانيم نامحدود بودن جهان را بفهميم و فكر ما قادر نيست چيزي را استنباط كندكه نامحدود باشد. ولي اين ايراد بعد از مرگ فيلسوف هلندي بر او گرفته شده و اسپينوزا حيات نداشته تا اين كه جواب بدهد. امروز هم كساني هستندكه عقيده دارند ما نميتوانيم چيزي را كه نامحدود است در نظر مجسم كنيم و هر چه بكوشيم چيزي نامحدود را در نظر مجسم نمائيم باز چيزي به نظرمان ميرسدكه داراي حدود است. ولي اسپينوزا كه فضا را نامحدود ميديده يا تصور ميكرده آن را يكي از صفتهاي خدا ميداند كه ما ميتوانيم بشناسيم. دومين صفت خدا كه ما ميتوانيم بشناسيم به عقيده اسپينوزا فكر ماست. فكر ما چون از صفات خدايي است نامحدود ميباشد و هيچ حد و سد جلوي فكر ما را نميگيرد. ما هر قدر فكر كنيم، باز هم قادر به انديشه هستيم و هرگز روي نخواهد آمد كه انبار فكر ما پر شود و ما حس كنيم كه نميتوانيم بر افكار خود بيفزائيم. فكر ما به عقيده اسپينوزا همانا ذات خداوند است و جوهري است كه در ماده وجود دارد. چون فكر ما ذات خداوند است بالقوه داراي قدرت خداوند ميباشد و ما هرگاه فكر خود را بكار اندازيم ميتوانيم كارهائي چون كارهاي خداوند بكنيم. اسپینوزا نمیخواست یک فرقه مذهبی تاسیس کند و تاسیس هم نکرد» با اینهمه تمام فلسفهها از اندیشه وی لبریز است. فيخته و شلينگ و هگل با درآميختن فلسفه اسپينوزا باعث معرفت كانت طريق مختلف وحدت وجود را به وجود آوردند. آنجا كه فيخته از «من» حرف ميزند يا شوپنهاور از «اراده زندگي» سخن ميگويد و نيچه از «اراده قدرت» و برگسون از «نشاط و نيروي حياتي» دم ميزنند، همه از «كوشش براي حفظ نفس»اسپينوزا الهام گرفتهاند. هگل اعتراض ميكند كه فلسفه اسپيوزا خالي از فروغ حيات بوده و خشن و زمخت است. اما وي از عنصر و ماده نشاطي و حركتي آن غافل بوده و فقط آن تصور عظيم خدا را به شكل قانون و اصلي كلي به خاطر داشتهاست كه به خود تخصيص داده و «عقل مطلق» را بر پايه آن نهاده است. ولي در جايي ديگر باصفا و صداقت بيشتر ميگويد:« براي فيلسوف شدن لازم است اول اسپينوزا را خواند». شايد علت نفوذ اسپينوزا در آن باشد كه قابل تاويلات مختلف است و در هر بار خواندن افكار تازهاي به دست ميدهد . هر كلام عميقي براي اشخاص مختلف معاني مختلف ايجاد ميكند. درباره اسپينوزا ميتوان سختي را كه در «كتاب جامعه» عهد عتيق درباره حكمت گفته شده است، به ياد آورد. «انسان نخستين نتوانست آن را كاملاً بفهمد و آخرين انسان نيز نخواهد توانست آن را به دست بياورد؛ زيرا معاني آن را از درياها پهنتر و از ژرفترين مغاكها عميقتر است.» آخرین جمله کتاب اخلاق اسپینوزا چنین میگوید: "رحمت الهی پاداش فضیلت نیست بلکه عین فضیلت است."
منابع: كتاب ملاصدرا از هانري كربن ماهنامه ادبيات و فلسفه |
||||||||||||
| ||||||||||||
|
||||||||||||