صفحه اصلي  |  معرفي پايگاه  |  ارتباط   |  راهنما  | English division

 جستجو جستجوى سريع 

 طرح انديشه |  پرسشهاي بنيادين  | وبلاگ | لينكستان | نقد و نظر | بايگاني مقالات

انديشه سرا
فلسفه چيست؟
تاريخ انديشه‌ها
تبادل انديشه‌ها
انديشه معاصر
قدرت انديشه
دنياي انديشه‌ها
تاملات فلسفي
مقالات فلسفي
دانشنامه فلسفه
عرفانكده
عرفان
معرفي عرفا
مفهومي به نام خدا
خلوت دل
قطعات عرفاني
مقالات عرفاني
ادبستان
درباره ادبيات
آشنايي با مشاهير ادبيات
قطعات ادبي
شعر و شاعري
مقالات
  انديشه سرا --» فلسفه چيست--» در ستايش فلسفه

در ستايش فلسفه

اعتراض به لنگان بودن پاي فلسفه بي‌حاصل است. فلسفه با تاريخ و با زندگي همخانه است، اما خواهان آن است كه در مركز آنها، در نقطه‌اي جاي‌گير شود كه جايگاه ظهور آنها، جايگاه معنايي نوشكوفاست. فلسفه در آنچه شكل گرفته و ساخته شده، بي‌تاب مي‌شود و از آنجا كه يك بيان است، تحقق آن در اين است كه از مطابقت با بازگو شده چشم بپوشد و آن را از خود دور نگاه دارد تا معناي آن را ببيند. فلسفه آرمان‌پروريِ تملك از راه دور است. از اين رو، رواست اگر سوگمند باشد كه در خود متضاد خود را مي‌پروراند. هيچگاه يك مشغوليت جدي نيست. آدم جدي، اگر چنين كسي وجود داشته باشد، مرد يك كار است كه به آن آري مي‌گويد. ثابت قدم‌ترين فيلسوفان همواره تضاد را مي‌طلبند: تحقق بخشيدن اما با ويران كردن، از ميان برداشتن اما با نگاهداشتن. همواره سوء نيتي در پس انديشه نهفته دارند. فيلسوف به آدم جدي – به عمل، به دين، به شورها – توجهي بس باريكتر و بس تيزتر از هر كس ديگر معطوف مي‌كند اما دقيقاً از همين‌جا مي‌توان احساس كرد كه او خود چنين نيست. عمل خود او، شهادت دادن است، به "اعمال دلالت داري" مي‌ماند كه همراهان ژولين سورل در مدرسه مذهبي ‌مي‌كوشيدند تا با آنها دينداري خود را به خود ثابت كنند. اسپينوزا بر در فرمانروايان خودكامه مي‌نويسد: “Ultimi barbarorum” لانيو در برابر مقامات دانشگاهي، پيگيرِ اعاده حيثيتِ يك داوطلب نگون‌بخت است. اين كه گذشت، هر كس به خانه خود باز مي‌گردد و تا چندين سال خبري نيست. فيلسوفي كه دم از عمل ]سياسي] مي‌زند، شايد دورترين كس به ميدان عمل ]سياسي[ باشد: از عمل ]سياسي[ سخن گفتن حتي با جديت و ژرفنگري، اعلام بي‌ميلي از وارد شدن در صحنه آن است. و ماكياولي درست برعكسِ يك پيرو ماكياولي است، زيرا او تزويرهاي قدرت را توصيف مي‌كند، زيرا همانگونه كه گفته‌اند او "رسوا مي‌كند". اغواگر و يا سياستمدار كه در ديالكتيك زندگي مي‌كند و حس و يا غريزه ديالكتيكي دارد، جز براي مخفي كردن اين حس، از ديالكتيك بهره نمي‌جويد. اين فيلسوف است كه توضيح مي‌دهد كه، به نحوي ديالكتيكي، يك مخالف، در شرايطي داده شده، همسنگ يك خائن است. چنين زباني، درست برعكس زبان قدرتها]ي حاكم[ است. قدرتهاي حاكم، آنها، مقدمه چيني‌ها، را حذف مي‌كنند و كوتاه‌تر مي‌گويند: اين جا همه جنايتكارند و بس. ماني‌گرايان ]كه به خيرخواهان و بدخواهان معتقدند[ و در صحنه مبارزه ]سياسي[ با هم دست و پنجه نرم مي‌كنند، بهتر ميان خود به تفاهم مي‌رسند تا با فيلسوف. ميان آنها تباني و همدستي است، هر يك دليل وجودي آن ديگري است. فيلسوف در اين مبارزه برادرانه يك غريب است. حتي اگر هرگز خيانت نكرده باشد، در راه و رسمي كه براي وفاداري دارد، اين احساس دست مي‌دهد كه ياراي خيانت كردن دارد. او بسان ديگران سهيم نمي‌شود، در همرائي او چيزي سترگ، چيزي گوشت و خون‌دار كم است ... او صد درصد يك موجود واقعي نيست.

اين تفاوت وجود دارد، اما آيا واقعاً تفاوتي است ميان فيلسوف و آدم عادي؟ چه بسا در خود انسان تفاوت ميان كسي است كه مي‌فهمد و كسي است كه برمي‌گزيند و از اين رو، هر كس بسان فيلسوف دوپاره است. در تصويري كه از سياستمدار ترسيم مي‌كنند و روياروي فيلسوف مي‌نهند، بسي چيزها ناصادق است: مرد مبارزه نيز يكپارچه نيست. نفرت، توانمندي پشت جبهه ماندگان است. با چشمان بسته فرمان بردن، سرآغاز هراس است و گزينش بر ضد آنچه مي‌فهميم سرآغاز شك آوري. بايد توانايي فاصله گرفتن ]از دور نگريستن[ را دارا بود تا به تعهدي حقيقي كه همواره تعهدي به حقيقت نيز هست، توانمند بود. همان نويسنده‌اي كه روزي نوشت كه هر عمل ]سياسي[ به خوب و بد معتقد است (ماني‌گرا است). پس از آنكه در عرصه سياست پيشتر رفت، در جواب روزنامه‌نگاري كه گفته او را به يادش مي‌آورد با لحني خودماني گفت: "هر مبارزه‌اي به خوب و بد معتقد است، ديگر لازم نيست شورش را درآورد". هيچكس در برابر خويشتنِ خويش مانگي‌گرا نيست. مردان سياسي از بيرون اين چنين مي‌نمايند و بندرت اين حالت خود را به ياد دارند. اگر از هم اكنون فيلسوف به كنابه چيزي از آنچه مرد بلندپايه ]سياستمدار[ در دل به خود مي‌گويد، به زبان آورد، حقيقت را براي همگان نجات داده است، حتي براي سياستمدار كه به آن نيازمند است. هيچ رهبر مردمي ‌هرگز حاضر نشده اذعان كند كه او را با حقيقت سر و كاري نيست. به چندي بعد بلكه همين فردا، سياستمدار از فيلسوف اعاده حيثيت خواهد كرد. اما در مورد مردم عادي كه حرفه‌اي‌هاي سياست نيستند، آنان باز هم كمتر از اين سر آن دارند كه ديگران را به نيك سرشتان و بدسرشتان رده بندي كنند: با اين شرط كه از آنچه ديده‌اند سخن گويند و از نزديك داوري كنند. هر آنگاه بازجست فلسفي را در مورد آنها به آزمون مي‌گذاريم، به گونه‌اي شگفت آور به آن حساسند. چنانچه گويي سكوت و كتمان خود را در اين بازجست باز مي‌شناسند. زيرا اين جا يكباره سخن كاربردي رهايي‌بخش دارد. لنگان بودنِ پاي فلسفه توانمندي آن است. بازجست راستين يك عذر و سرپوش نيست، يك كار است و اين وارستگي فيلسوف است كه او را به نوعي تاثيرگذاري ]عمل[ در ميان انسانها مكلف مي‌كند. از آنجا كه ما در يكي از آن موقعيتهاي زندگي مي‌كنيم كه هگل ديپلماتيك مي‌نامد، موقعيتي كه در آن هر تدبير شخص در خطر آن است كه معناي آن تحريف شود، گاه پنداشته مي‌شود كه با منع كردن فلسفه از پرداختن به مشكلات زمان خود، به آن خدمت شده است. تازگيها از دكارت قدرداني كرده‌اند چرا كه در درگيري گاليله با كليساي كاتوليك مداخله نكرده است. مي‌گفتند روا نيست كه فيلسوف يك جزم انديشي را بر جزم انديشي معارض آن رجحان دهد. فيلسوف او، فراسوي موضوع انديشه فيزيكدان و انگارش حكيم الهي، سر و كارش با هستي مطلق است. اين به منزله فراموش كردن اين است كه با خودداري از سخن گفتن، دكارت از جلوه‌گر كردن ارزش و وجود اين طريقت فلسفي كه جايگاه او مي‌دانيم، سرباز مي‌زند. با اختيار سكوت، او از اين دو گمراهي همزاد برنمي‌گذرد، مي‌گذارد با هم گلاويز بمانند، آنها را تشويق مي‌كندو بويژه آنكه در اين كشاكش برنده است. اگر دكارت چنين كرده بود، در رواداشت حق نسبي‌گاليله در برابر كليسا وانمي‌ماند، حتي اگر به اين مقصود كه سرانجام فيزيك را دست نشانده هستي شناسي كند. فلسفه و هستي مطلق بر فراز خطاهاي آشتي ناپذيري كه در زمانه روياروي هم قرار مي‌گيرند، نيستند. يك گمراهي هيچگاه همانند گمراهي ديگر نيست و فلسفه كه همان تمامي‌حقيقت است، عهده دار آنست كه بگويد تا چه حد از آن را مي‌تواند دربر گيرد. بدانكه روزي جهاني در كار باشد كه امكان انديشه‌اي آزاد از علم باوري و همچنين انگارش و خيال، در آن فراهم آيد، با سكوت از اين دو برگذشتن كافي نبود، مي‌بايست بر ضد آن سخن گفت و در اين مورد خاص، بر ضد انگارش و خيال. در قضيه گاليله، انديشه فيزيك دان آبستن منافع حقيقت بود. مطلق فلسفي را منزلگاهي نيست، از اين رو هيچگاه جايي ديگر نيست، در هر رويداد است كه بايد از آن به دفاع پرداخت. آلن به شاگردان خود مي‌گفت: "حقيقت براي ما انسانها، كه ديدي نزديك بين داريم، لحظه‌اي است. حقيقت در يك موقعيت است، در لحظه است. بايد آن را در همان لحظه ديد، به زبان آورد و به آن جامه عمل پوشاند، نه زودتر نه ديرتر، نه در حكمهاي كلي خنده‌آور، و نه براي چندمين بار، زيرا هيچ چيز چندين بار نيست". بر سر اين موضوع تفاوتي ميان آدم عادي و فيلسوف وجود ندارد، هر دو به حقيقت رويداد توجه دارند و عليه آن برمَنِشي كه بر طبق اصول مي‌انديشد و بر ضد آن پُرفَني كه بي‌حقيقت مي‌زيد، همداستانند.

آنچه فيلسوف در آخرِ خط آن باريك انديشي‌اي مي‌يابد كه نخست او را بركنار مي‌كند اما به اين مقصود كه بهتر رشته‌هايي از حقيقت را احساس كند كه وي را به جهان و به تاريخ مرتبط مي‌كند، ورطه‌ي خود و يا دانش مطلق نيست بلكه تصوير نوشده خود او و جهان است كه در آن ميان ديگران، ريشه دوانيده است. ديالكتيك او يا دوسويگي او، فقط روشي است تا آنچه را هر كس به خوبي‌ مي‌داند در واژه‌ها بگنجاند: ارزش لحظه‌ها را، كه طي آن زندگاني او در تداوم و پيوستگي خود احياء مي‌شود، خود را بازيافته و با برگذشتن از خود، خود را مي‌فهمد. لحظاتي كه طي آن جهان خصوصي او به جهان همگاني بدل مي‌شود. اين رمزها در همه كس، همچون خود او وجود دارند. از نسبت‌هاي روان با تن چه مي‌گويد جز آنچه همه كساني كه روان و تن خود، نيك و بد خود را هماهنگ به كار مي‌گيرند، مي‌دانند؟ در مورد مرگ چه مي‌آموزد، جز آنكه در زندگاني پنهان است چون بدن در روان؛ و همين مرگ – آشنايي است كه به گفته مونتين: "با همان تداوم و پيوستگي، يك دهقان، همه يك قوم و نيز يك فيلسوف را به مرگ مي‌كشاند". فيلسوف كسي است كه بيدار مي‌شود و سخن مي‌گويد و انسان تناقضهاي فلسفه را در سكوت با خود مي‌كشاند. زيرا براي به تمامي‌انسان بودن، بايد كمي ‌بيشتر و كمي ‌كمتر از يك انسان بود.

اگر فلسفيدن همانا آشكار كردن معنايِ آغازين هستي است، پس نمي‌توان با فروگذاردن موقعيت انساني فلسفيد: بعكس بايد در آن فرو شد. دانشِ مطلق فيلسوف همانا درك حسي است. در نخستين كنفرانس آكسفورد، برگسون مي‌گويد: "اگر فرض كنيم كه به جاي ايستادن بر فراز نگرش حسي خود از چيزها، در اين نگرش فرو مي‌رفتيم، تا در ژرفنا و فراخناي آن كاوش كنيم ...، به فلسفه‌اي مي‌رسيديم كه با فلسفه‌هاي ديگر در تضاد نمي‌بود، زيرا چيزي بيرون از خود نمي‌گذاشت تا ديگر آموزه‌هاي فلسفي آن را برچينند: خود همه چيز را فرا مي‌گرفت". احساس و درك حسي بستر همه چيز است زيرا به مثال به ما مي‌آموزد كه رابطه ما با هستي وسوسه‌‌انگيز است: هستي روياروي ماست و با اينهمه از درون به ما دست مي‌يابد. يا در جاي ديگر مي‌گويد "ذات پنهان هر چيزي كه هست يا خواهد بود، هر چه باشد، ما نيز همانيم".

اگر برگسون بر آن است كه گره از مشكلات سنتي فلسفه بگشايد، مرادش اين نيست كه مشكل آفرين بودن فلسفه يكسره شود، مي‌خواهد اين مشكل آفريني در فلسفه احيا شود. او به خوبي‌احساس كرده بود و آقاي لوروا با او همسخن است كه هر فلسفه بايد فلسفه‌اي نو باشد. در چشم او فلسفه چندان كم به كشف راه حلي مي‌ماند كه در هستي نقش بسته و كنجكاوي ما را فرو مي‌نشاند، كه نه تنها از آن توقع ابداع راه‌حلها را دارد كه حتي ابداع مشكلها را نيز از خود فلسفه مي‌طلبد. در 1935، برگسون مي‌نوشت: "در فلسفه آماتور كسي را مي‌نامم كه صورتهاي يك مسئله عادي را بي‌سنجشگري بپذيرد. فلسفيدن در معناي راستين آن، همانا آفريدن وضعيتي است كه مشكل در آن رخ نمايد. و آفريدن راه گشايش آن است ..." پس هنگامي‌كه بر آن است مشكلاتي كه درست مطرح شده باشند در آستانه گشايشند، مقصود اين نيست كه همان هنگام كه راه حل را مي‌جوييم آن را از پيش يافته‌ايم بل اين كه آن را از پيش ابداع كرده‌ايم. و چنين نيست كه پرسشي در ما باشد و پاسخي در چيزها، آگاهي ناظر در يك سو و باشنده‌اي بيرون از او كه بايد كشف شود در سوي ديگر. پاسخ در خود ما نيز هست و خود هستي پرسش ‌گونه است. چيزي كه از گوهر پرس و جوي ما نشان دارد، در پاسخ خود را مي‌نماياند.

جاي نگراني است كه زمانه ما نيز فيلسوف را به تامل در نفس خود بازگرداند و يك بار ديگر فلسفه جز ابرها نباشد، زيرا فلسفيدن جستجو كردن است. با اين فرض كه چيزهايي براي ديدن و گفتن هست. حال آنكه امروز ديگر جوينده نيستيم. به اين يا آن سنت ]فلسفي[ "باز مي‌گرديم"، "جانب آن را مي‌گيريم". اعتقادات ما كمتر از آنكه بر بنياد ارزشها و يا حقايق درك شده پي‌ريزي شوند، بر پايه كژي يا خطاهاي آن ارزشهايي استوارند كه نمي‌پسنديم. چيزهاي كمي ‌را دوست داريم و از بسياري از چيزها بيزاريم. انديشه ما، انديشه كناره جو و در خود فرو رفته است. هر كس كفاره جواني خود را پس مي‌دهد. اين تباهي گرفتگي با روند تاريخ ما هماهنگ است. از نقطه تنش‌زا كه بگذريم، ايده‌ها از فزاينده شدن و زيستن باز مي‌ايستند، به رده توجيه‌ها و بهانه‌ها فرو مي‌افتند. يادگارهايي مقدس و احترام انگيزند، كه آبروي ما در گروي آنهاست و آنچه با آب و تاب نهضت ايده‌ها مي‌نامند، به حاصل جمع رنج‌هاي دورماندگي ما، كينه‌ورزيها، كم رويي‌ها و ترسهاي ما فروكاستني است. در اين جهان كه در آن حاشا و شورهاي سركوب شده جاي يقين‌ها را گرفته‌اند، كسي چشمي‌ گشوده به واقعيت ندارد و اين فلسفه است كه چون خواهان ديدن است، خلافِ باور همگاني عمل مي‌كند. آسان بتوان اين نكته را در مورد دو مطلق كه در دل گفتگوهاي ما جاي دارند، يعني خدا و تاريخ نشان داد.

مشاهده اين امر بس شگفت‌آور است كه امروزه ديگر وجود خدا را به سبك توماس قديس، يا انسلم قديس و يا دكارت ثابت نمي‌كنند. دلايل اثبات به طور معمول ناگفته و ضمني مي‌مانند و به اين بسنده مي‌شود كه نفي خدا را نفي كنند. خواه با ردجويي شكستگاههايي چند در فلسفه‌هاي جديد كه بتوان از آن مفهوم هميشه مفروض ذات واجب را دگربار بيرون آورد، خواه، به عكس، در صورتي كه اين فلسفه‌ها قاطعانه آن را به پرسش گذاشته باشند، برچسب خدانشناسي بر آنها زد و بدينسان بي‌اعتبارشان كرد. حتي تفكراتي تهي از شور و سليم، چون تاملات پدر دولوباك درباره انسان باوريِ خدانشناس و يا نگرشهاي آقاي مارتين درباره معناي خدانشناسي معاصر بدانگونه هدايت شده‌اند كه گويي هر آنگاه كه فلسفه خداشناسانه نيست به نفي كردن خدا فروكاستني است. پدر دولوباك موضوع بررسيهاي خود را خدانشناسي‌اي قرار مي‌دهد كه به راستي سر آن دارد كه به گفته او "جايگزين هر آنچه شود كه ويران مي‌كند" و در نتيجه با ويرانگري چيزي كه مي‌خواهد جايگزين آن شود كار خود را آغاز مي‌كند، و مانند فلسفه نيچه بيشتر يك خداكشي است. براي آقاي مارتين آنچه با اصطلاح عجيبِ خدانشناسي پوزيتيو به بررسي مي‌گذارد، خيلي زود به "مبارزه ي فعال بر ضد هر آنچه يادآور خداست"، "ضد خداباوري"، "يك حركت معنوي واژگون شده"، "رد كردن خدا"، "درافتادن با خدا"، تبديل مي‌شود. حال گيريم اين ضد خداباوري واقعاً در ميان است، اما از آنجا كه يك خداشناسي باژگون شده است، يك فلسفه نيست و با تمركز گفتگو بر آن، شايد بتوان نشان داد چگونه خداشناسي‌اي را كه سركوب مي‌كند، در خود نهفته دارد. اما همزمان همه چيز را به جدلي ميان خداباوري و تشبيه يا انسانگونه انگاري خدا، كه هر يك اَنگ از خود بيگانگي را بر آن ديگري مي‌زند، فرو مي‌كاهيم، و فراموش مي‌كنيم از خود بپرسيم مگر آيا فيلسوف مكلف است ميان خداشناسي و يا زير و زبر شدنِ سرزمين عجايب و يا "عرفان اَبَر – انسان" يكي را برگزيند و يا مگر تاكنون فلسفه در پي آن رفته كه انسان را در نقش‌هاي متافيزيك قادر متعال جا بزند؟ فلسفه، در ساحتي ديگر در كار است و از انسان باوري پرومته‌اي به همان دلايلي طفره مي‌رود كه از حكمهاي مخالف خداشناسي. فلسفه نمي‌گويد كه برگذشتن نهايي از تناقضات انساني ميسر است و در آينده انسان كامل در انتظار ماست: چون همگان، هيچ نمي‌داند. اما مي‌گويد، و اين به كلي بحث ديگري است، كه جهان آغاز مي‌شود، و بر ما نيست كه آينده آن را بنابر گذشته‌اش داوري كنيم، كه ايده وجود تقديري در چيزها، يك ايده نيست، يك سرگيجه است؛ كه مناسبات ما با طبيعت يك بار براي هميشه تعيين نشده‌اند، كه هيچكس نمي‌تواند بداند از آزادي چه‌ها سر خواهد زد و يا تصور كند كه رسوم و روابط انساني در تمدني كه بر محور رقابت و بايستگي (جبر) نمي‌چرخد چگونه است. او اميد خود را به هيچ‌گونه تقديري، حتي مساعد، نمي‌بندد، بلكه دقيقاً به آن چيزي كه تقدير ما نيست، به تصادفي بودن سرنوشت‌مان اميد مي‌بندد؛ و اين نفي اوست كه اثبات اوست. آيا حتي لازم است بگوييم كه فلسفه انسان باور است؟ نه، اگر مراد از انسان، اصل تبيين كننده‌اي باشد كه جايگزين اصلهاي ديگر مي‌كنيم. چيزي را بواسطه انسان نمي‌تواند توضيح داد، زيرا انسان يك نيرو نيست، يك سستي و كاستي در دل هستي است؛ سازه‌اي كيهان شناسيك نيست، بلكه ساحتي است كه در آن همه سازه‌هاي كيهان شناسيك به واسطه جهش و تغييري ناگهاني كه هرگز آن را پايان نيست، معنايشان تغيير مي‌كند و به تاريخ تبديل مي‌شوند. انسان در همان حال كه غرقه در نظاره طبيعتي است غيرانساني، غرقه در عشق به خويش است. گستره دامنه زندگي او فراگيرنده بسي چيزهاست – دقيقاً: همه چيز – و رواست كه همين مايه حظّ او باشد يا آنچه را بحق "شوينيسم انساني" مي‌نامند؛ بر خود جايز شمرد. آن درازگوئيي ]فلسفي[ كه از رويارويي با هرگونه دين بشري طفره مي‌رود پشتِ خداشناسي را نيز خالي مي‌كند. زيرا خداشناسي به تصادفي بودن هستي انسان نمي‌پردازد مگر بركشيدن آن از ذاتي بايسته و واجب الوجود، مگر براي آنكه آن را از سر خود باز كند. از حيرت فلسفي سود نمي‌جويد مگر براي برانگيختن حكمي ‌كه پايان بخش آن است. فلسفه ما را به آنچه در هستي جهان و هستي خودِ ما به خودي خود احتمالي و ترديدآميز است، بيدار هوشياري مي‌كند، تا بدانجا كه براي هميشه از جُستن گريزگاهي در آنچه برگسون "دفتر استاد" مي‌ناميد، شفا يابيم. پدر لوباك خدانشناسي‌اي را به بحث مي‌گذارد كه بر آن است به گفته او "حتي آن مشكلي را كه سبب شده خدا در وجدان انسان پديد آيد" از ميان بردارد. فلسفه چندان متوجه اين مشكل است كه به عكس آن را بنيادي مي‌كند، آن را زيركارِ "راه‌حلهايي" مي‌نهد كه راه نفس بر او تنگ كرده‌اند. از ديدگاه او ايده ذاتي بايستي، همچون ايده "ماده ابدي" و يا "انسان كامل" در همسنجي با اين ظهور ناگهاني پديدارها در تمامي‌سپرهاي جهان، و اين زايش پيوسته كه به وصف آن همت گماشته، بس فرومايه و بيرنگ است. در اين موقعيت او مي‌تواند دين را همچون يكي از جلوه‌هاي پديدارِ مركزي دريابد، اما، و مثال سقراط به ما يادآور شد، اين همان كار نيست، اين كار كم يا بيش در تضاد با فهم و تصديق دين است. ليختنبرگ كه به گفته كانت در هر يك از جملاتش انديشه‌اي ژرف نهفته است، كم يا بيش در اين انديشه بود كه نه بايد خدا را تصديق كرد و نه نفي و چنين توضيح مي‌داد: "روا نيست شك، چيزي بيش از يك حزم انديشي باشد، ورنه سرچشمه خطر است". مراد او اين نبود كه چشم اندازهايي چند را گشاده بگذارد و يا اينكه همگان را خشنود كند؛ بلكه با دستمايه خود، در يك آگاهي به خود و به جهان و به ديگران، به كار پرداخت كه (به عبارت خود او) "غريب" بود، آگاهي‌اي كه روشنگري‌هاي ناهمگون ويرانگر آن بود. اين لحظه تعيين كننده كه طي آن پاره‌هاي ماده، واژه‌ها، رويدادها از معنايي جان مي‌گيرند كه نقشبندِ خطوط پيراموني آن بوده‌اند، بي‌آنكه دربردارنده‌اي آن باشند، و پيش از آن، اين نواي خاستگاهي جهان كه در كمترين نگرشهاي حسي ما پيشاپيش شنيده مي‌شود و پژواك آن در شناخت و تاريخ خواهد پيچيد، مشاهده و مقابل نهادن آن با هرگونه روشنگري طبيعت باورانه، برابر است با وارهانيدن آن از هرگونه بايستگي فرمانروا. از اين رو هنگامي ‌كه فلسفه را همچون يك خدانشناسي تعريف مي‌كنيم، آن را نديده‌ايم، كه اين نگرش حكيم الاهي است از فلسفه. نفي فلسفي چيزي جز سرآغاز يك توجه، يك مشكل‌گيري، يك تجربه نيست كه بايد بر مبناي آن فلسفه را داوري كرد. وانگهي اگر تاريخ واژه خدانشناسي، و اينكه چگونه حتي در مورد اسپينوزا هم كه مثبت انديش‌ترين فيلسوفان است به كار برده شده، بياد آوريم، بايد بپذيريم كه هر انديشه كه جايِ امر قدسي را تغيير مي‌دهد و آنرا به گونه‌اي ديگر تعريف مي‌كند، خدانشناسي مي‌نامند و فلسفه كه هرگز آن را به سان يك چيز، اين جا يا آنجا نمي‌نهد، بلكه در نقطه اتصال چيزها و واژه‌ها قرار مي‌دهد، هميشه در معرض اين خرده گيري هست، بي‌آنكه هرگز از آن تأثير پذيرد. اينكه در نفي فلسفي، معنايي مثبت نهفته است، يا اينكه فلسفه همانا خود حضور جان است، چيزي نيست كه انديشه‌اي گشوده و حساس به آن ظن نبرد. از همين رو، آقاي مارتين، خواهان آن مي‌شود كه ويژگي ذات مسيحيت را همانا پيوسته به ترديد گذاشتن حقانيت بتها بدانيم. او مي‌نويسد: در برابر خدايي كه تنها ضامن نظم طبيعي است، كه تمامي ‌شر و تمامي‌خير جهان را تقديس مي‌كند، كه بر برده‌داري، بيدادگري، بر اشكهاي كودكان و زجركشي معصومان، با به ميان كشيدن الزامهاي مقدس صحه مي‌گذارد و سرانجام انسان را فداي كيهان مي‌كند و "امپراطور بي‌معناي جهان است"، در برابر چنين خدايي، قديس يك "خدانشناس كامل" است. خداي مسيحيت كه جهان را بازخريد مي‌كند و گشوده به نيايش‌هاست، به گفته آقاي مارتين، همانا نفيِ فعالِ آن ديگري است. چنين سخني به راستي، بر ذات مسيحيت انگشت مي‌گذارد. فيلسوف فقط از خود خواهد پرسيد كه آيا مفهوم طبيعي و خردپسندِ خدا، همچون هستيِ بايسته، ناگزير همان مفهوم امپراطور جهان نيست و آيا بدون ‌اين مفهوم، خداي مسيحيت همچنان آفريدگار جهان خواهد ماند؟ و آيا اين فلسفه نيست كه به منتهاي درجه، حقانيت خدايان كاذبي‌را كه مسيحيت در تاريخ ما نشانيده، به ترديد مي‌گذارد؟ آري، كجا از سنجشگري بت‌ها دست خواهيم كشيد و آن كجاست كه هرگز بتوان گفت كه جايگاه خداست، اگر همانگونه كه آقاي مارتين مي‌نويسد: "هر بار كه در برابر جهان كمر خم مي‌كنيم به خدايان كاذب خراج پس داده‌ايم"؟

 

دكارت نظريه هستي شناسيكي را ارائه مي‌دهد كه نظريه پارمنير نيز بود: "بودن با انديشيدن يكي است".

            تنها با نيروي انديشه است كه مي‌توان چيزي كه هست را دريافت. در اين نظريه هستي شناسيك، عين شناخت پذير يك چيز است. يعني يك شيء، و ديگر اينكه بايد ميان دريافت حسي و فهم تفاوت گذاشت. ويژگي درك حسي در اين است كه ما را به معنايي كه در خود چيز محسوس هست راهنمايي مي‌كند و اين معنا، معنايي فهميده شده نيست كه به آن افزوده شود، معنايي ديگر است. اين معنا كه به كار فهم وابسته نيست، در فلسفه مرلوپونتي اهميتي خاص مي‌يابد.

            در افق هستي شناسيك، كار فيلسوف هم معين است: از فراز دانستگي ناب خود به جهان مي‌نگرد و بي‌كمترين وابستگي به آن، همه چيز را با قياسي منطقي از چند اصل روشن و متمايز بر مي‌كشد و پشتوانه حقيقت را نه در خود، نه در جهان، بلكه به گفته مرلوپونتي از "ناكران هندي مثبت" يعني در خدا مي‌نهد.

ماخذ: كتاب در ستايش فلسفه- موريس مرلوپونتي

 طرح انديشه |  پرسشهاي بنيادين  | وبلاگ | لينكستان | نقد و نظر | بايگاني مقالات

Copyright © 2003-2006 Life of Thought e-Publication.

نشريه الكترونيكي حيات انديشه 1385-1382

مفتخر است در دريافت و اشاعه انديشه‌هاي شما، چرا كه در جاي كه "نيانديشيم برايمان مي‌انديشند!"